نشست بیستم حلقه فلسفه

نشست حلقه ی فلسفه. اولین و آخرین جلسه ی فکری در تابستان ۹۶. و مستمع آزاد.

یک روز به تعویق افتاد!

دوشنبه ۱۲ تیر۹۶ خورشیدی ساعت هفت عصر

مکان: عمارت فرهنگی نواب

آدرس:یزد – بلوار امامزاده جعفر-انتهای خیابان مصلی-کوچه ۱۶ -کوچه ۱۴- عمارت فرهنگی نواب- تابلو دارد

موضوع:فلسفه غرب و موضوعات مطرح در آن و مباحث عقلی در وادی فلسفه – پارادایم های مطرح در دوره های مختلف تعقل ورزی بشر بصورت فلسفه-فلسفه اسلامی- معرفی اجمالی دو جریان فکری فلسفی عمده – ارتباط و نسبت فلسفه با دین و مباحث دینی- ارتباط و نسبت فلسفه با علم و با تفکر به طور کلی.

هر گونه تغیر ممکن است که همین پست ویرایش می شود

 

گزارش نشست هفدهم : تهران كافه نفس گلدن رول كانت

گلدن رول  كه قانون اخلاقي  كانت هم هست اين بار مساله ساز شد.

“چنان رفتار كن كه بتواني بخواهي اصل رفتار تو قانون عمومي شود. ” در اين جلسه توسط آقاي احمدي بحث شد كه گلدن رول يكي از سنگ محك هاي  سنجش مكاتب اخلاقي  در بحث گلوباليزم است.  در اخلاق آنقدر مكاتب اخلاقي  زياد شده كه حتي بعضا مكاتب اخلاقي اي كه داراي  دستورات متناقضند  داريم تناقض در دستورهاي اخلاقي نبايد وجود داشته باشداين اثبات عقلاني  براي سنجش اخلاقهاي متضاد در بين مكاتب يك يا دو قانون مشترك را در نظر مي گيرند به عنوان سنجه ي دستورات اخلاقي كه با آنها بقيه قوانين را هم مي سنجند و سره را از ناسره جدا مي كنند.  و دستورات متناقض را كنار مي گذارند.  از سنگ محكهاي خوب  كه در همه اخلاق ها اشتراك دارد قانون طلايي اديان است.

همين جا يك سوال بوجود مي آيد.  و آن اينكه  اگر مكتب اخلاقي اسلام را در نظر بگيريم همه احكام آن را با اين سنگ محك بسنجيم آيا قوانين مربوط به چند همسري يا رعايت موازين اخلاقي در مورد شوهر آيا با گلدن رول در تنافي نمي افتد يعني مردان هم مي توانند بخواهند كه  زنانشان چند شوهر داشته باشند. يا آيا زنان مي توانند مردان را در شرايطي مشابه كتك بزنند. همراه جديد حلقه كه از دوستان فلسفه اسلامي هم هستند و حوزه و دانشگاه را به هم پيوند داده اند در جواب به فرضيه عجيبي اشاره كردند فرضيه اي كه  هم سابقه تاريخي در بين عالمان اسلامي دارد و هم به صورت علمي جديدا اثبات شده است! وآن اينكه مي توان مفروض داشت كه زنان گونه اي از انسان نيستند بلكه  گونه اي بتوان گفت شبه انسان هستند! حال براي اينكه مرد خوشش بيايد به شكل انسان خلق شده اند! شواهد علمي جديد هم حاكي از آن است كه زنان به لحاظ ژنتيك كاملا با مردان تفاوت دارند. در اين صورت زنان نمي توانند گلدن رول كانت را سنگ محك رفتار اخلاقي مردان علم كنند.

آيا اين تفاوت ژنتيكي نشان از برتري و انسان بودگي مرد دارد؟ يا برعكس ؟ بقول ژيلسون اگر فرضياتي را بپذيريم رسيدن به يكسري نتايج اجتناب ناپذير است. پس بايد در پذيرش فرضهاي خود دقت كنيم  كه ما را به بيراهه نبرند و گرنه ما مي توانيم  خيلي فرضيات عجيب ديگر مطرح كنيم  و با آنها خيلي چيزهاي ديگر را زير سوال ببريم. اما اگر فرضيات پذيرفته شده بادلايل را ملاك قرار دهيم باز هم جاي اين سوال باقي است گلدن رول به عنوان سنگ محك چگونه برخي از احكام را در نظام اخلاقي اسلام باقي مي تواند بگذارد؟

در اين جلسه در مرور كانت سعي كرديم او را در بستر اجتماع آن روز ببينيم  قرن هجدهم زمانه اي كه در الهيات وحياتي و طبيعي در اروپا متزلزل شده بود. الهيات  وحياني كتاب مقدس و كليسا  به سبب جنبش پروتستانها كه مي گفتند به اصل كتاب مقدس رجوع كنيد و بايد تفاسير  خود را از كتاب مقدس بگيريم و  نه از كليسا زير سوال مي رفت . بين پروتستانها و كاتوليكهايي كه آنها را بدعت گذار مي خواندند جنگ اسلحه وعقيده در گرفت. در اين ميان پادشاهان كه به دنبال اعاده حيثيت خويش بودند  بر آتش اين جنگ مذهبي دامن مي زدند. الهيات وحياني تضعيف مي شد و از سياست و حكومت داري به سكولاريسم منجر مي گرديد  در اين بين در اين عصر كه عصر روشنگري با ويژگي عقلاني ناميده مي شد و عصر علم بود با عقل و نگاه علمي سراغ كتاب مقدس مي رفتند و از طرف ديگر الهيات طبيعي كه ريشه هايي در قرون گذشته داشت و با شعار اثبات عقلاني خدا در عصر روشنگري بيش از پيش به پيش مي تاخت توسط حمله هاي بي امان هيوم سر كوب شد همان كسي كه كانت را از خواب جزم بيدار كرد. و چه خواب گراني حال در شرايطي كه ديگر نه الهيات وحياني قدرت داشت و الهيات طبيعي به سخره گرفته شده بود كانت ظهور كرد كه كه خود از پروتستانهايي بود كه از قبل طرز تفكرشان سكولاريسم قد علم مي كرد.او از مكتب پيوريتن ها بود فرقه اي از پروتستانها كه به اخلاق اعتقاد كامل داشتند. آنها روي ديگر ايمان را اخلاق مي دانستند ايمان براي آخرت و اخلاق براي دنيا. اگر ايمان نداري چرا كه به آخرت باور نداري  پس لااقل اخلاق را رعايت كن چرا كه در دنيا زندگي  اخلاق لازم است و نظام اخلاقي كانت سر برآورد كه  قانون اخلاقي  آن همان گلدن رول بود. اين جلسه عمومي در روز سه شنبه ١٢ اسفند ماه سال ١٣٩٣ هجري خورشيدي در تهران كافه نفس واقع در خيابان بزرگمهر در خيابان قدس ساعت ٦ عصربر گزار شد و شر كت كنندگان من مريم كربلايي و  در خلاف جهت عقربه هاي  ساعت آقايان امير احمدي و داوود ابوترابي بودند.

نشست شانزدهم حلقه فلسفه دانشگاه تهران سوفسطايي افلاطون

 منبع مطالعاتي: سوفسطايي افلاطون

شنبه ١٨ بهمن ماه سال ١٣٩٣ خورشيدي. دانشگاه تهران بوفه دانشكده ادبيات و علوم انساني

يك جوك فلسفي !

يه روز يه سوفيست كه تعليم مي كرد حركت توهم است در معيت شاگردان خود از راهي مي گذشت . سوفيست وسط جاده ايستاده بود و كالسكه اي باسرعت در حال آمدن بود. شاگردان فرياد مي زدند برويد كنار استاد اما سوفيست مي گفت حركت توهم است. آخر شاگردان مجبور شدند به زور استاد را كشان كشان از وسط جاده كنار ببرند تا فداي عقايد فلسفي خود نشود.

افلاطون مي خواهد بداند سوفسطايي كيست ؟ و فرق آن با فيلسوف و مرد سياسي چيست؟ و از اين رهگذر در رساله سوفسطايي به مساله هستي مي رسد! پهنه اي از مفهوم ها را براي يافتن سوفيست جستجو مي كند به اين طريق كه اين پهنه را به دو نيم تقسيم مي كند و هر بار نيمه اي را كه سوفيست در آن نيست كنار مي گذارد. و در نيمه باقيمانده به دنبال سو فيست مي گردد. به طوري كه مفهوم  فن را جستجو مي كند و به شش شاخه تقسيم مي كند و در شش سر شاخه مختلف سوفيست يافت مي شود.

اما افلاطون اين شيوه را قانع كننده نمي يابد چون به قول خود او سلبي است پس  به دنبال بيان ايجابي تعريف سوفيست مي گردد. آنگاه مي گويد كه سوفيست خود ادعا مي كند كه كسي است كه همه چيز را مي داند.

آيا مي شود يك نفر همه ي دانشها را بداند ؟ ياد گفته بزرگمهر مي افتيم كه همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشده اند. افلاطون به اين سوال  جواب مي دهدچنين فردي دانش دروغين  و غير واقعي دارد. اما خود سوفسطاييان مي گويند غير واقعي وجود ندارد پس ما نمي توانيم از غير واقعي بگوييم. اينجا از دو منظر مشكل به وجود مي آيد ١) غير واقعي وجود ندارد٢)از غير واقعي نمي توان سخن گفت . غير واقعي وجود دارد يا ندارد و به فرض كه غير واقعي وجودنداشته باشد آيا مي توان از آن سخن گفت ؟ اينجا افلاطون همگام با پرسش سوفيست چيست و همگام با استدلال ظريف سوفسطاييان كه مساله اي را كه اكنون بسيار ديرينه است  طرح مي كردند وارد مساله هستي مي شود.  بوي يك مساله ديرينه مي آيد. و آن اينكه آيا از عدم مي توان سخن گفت . اما سوال اول شبهه  ي خاص سوفيستها  هست . آنها كه منطق دان بزرگي بودند . درد  همه چيز را با منطق چاره مي كردند . چطور آنها زندگي و متن واقعيت با منطق مي آميختند. و مخاطب را در مغالطه مي افكندند. اشتباهي  كه پارمنيدس بزرگ هم مرتكب شده است. افلاطون اين مغالطه را با روشي حل مي كند كه من آن را منطق زدايي از واقعيت مي نامم. با بنا گذاري يك منطق جديد در افلاطون ديده مي شود. آيا هستي در منطق مي آيد . نه در منطق ارسطويي بلكه در منطق فازي . يا منطق تشكيكي. اما  براي زمان او كه هنوز منطق به صورت يك علم تفكيك شده نبود خيلي زود بود كه منطق فازي كه عملا در قرن بيستم مطرح شد به طور مجزا كشف شود.

در جلسه بعد خواهيم ديد افلاطون چگونه جواب مغالطه سوفيست را مي دهد.

گزارش نشست پانزدهم حلقه فلسفه: هستي در انديشه فيلسوفان : ارسطو

دانشگاه تهران

سه شنبه ٢٥ آذر ماه سال ١٣٩٣، دانشكده ادبيات و علوم انساني 

کتاب هستی در اندیشه فیلسوفان فصل دو : هستی و جوهر

هستی کجاست؟

در افق  هستي و نيستي  بود سوار!

در فلوطين مكثي كرد سراغ ارسطو رفت و از او  پرسید هستي كجاست؟

ارسطو شاخه بيدي كه به لب داشت را تف كرد. و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت این درخت. پاي فواره جاويد بمان و همين فواره. از درختي برو بالا جوجه بردار از لانه همين جوجه!   همينها هستي است. راه دوري نروي.

اما سوال ما كه اين نبود! سوال ما از ارسطو همان سوال قبلي بود. سوال هميشگي هستي چيست. نه هستی کجاست؟! اما پاسخ ارسطو تفاوتي نمي كند او باز مي گويد همين ميز و كتاب و دفتر و سپیدار و درخت وجودند اما اين پاسخ در واقع پاسخ هستي كجاست است. يعني ارسطو به ما مي گويد وجود را و تازه نه هستي را در كجا جستجو كنيم. از چيستي آن به ما نمي گويد. اما اگر مصر شويم و بپرسيم باشه قبول! اما هستي يا همان وجود چيست؟ خواهد گفت ببين فرزند ما يك سري موجودات داريم كه مي شود از چيزي سلبشان كرد بدون اينكه آن چيز را خللي وارد آيد خوب. و آن موجودات به خاطر آن چيز موجودند نه به خود ! به اينها مي گوييم اعراض  مثل رنگ بو مزه و… اما يك دسته از همينها كه به خودي خود موجود نيستند را نمي توان از يك چيز سلب كرد مثلن انسانيت را از انسان . اما يك سري چيزها هم به خودي خود هستند كه در واقع در زير اين همه اعراض قرار دارند و پايه و اساس آنهايند ساب استنس آنها هستند اينها را جوهر يا ذات مي گوييم و آن جوهر در واقع هستي آن چيز است هستي قايم به ذات است.

خوب باز هم مي پرسيم آن جوهر ايستاده زير چيزها چيست؟ ارسطو خواهد گفت خوب جوهر فقط دارنده اعراض نيست بلكه انجام دهنده فعل است. يعني فاعل فعل است حتي فاعل فعل ” بودن”. در واقع جوهر اصلن چيزي نيست جز همان فعلهايي كه از او سر مي زند و منشا اثر بودن. در فعل بودن است اصن خود فعل بودن است. جوهر را در واقع ما به عنوان پكيجي از يه گوله فعل مي شناسيم  اصلن جوهر همان تلنباري از فعل است جوهر همان پويايي است همان فعل است.

خوب مي پرسيم ارسطو جان فعل چيست؟ ارسطو مي گويد : خوب فعل متضاد قوه است. باز مي پرسيم ارسطوي گرامي:  از تو معناي نكره اي را مي پرسيم ما را به نكره تر  ارجاع مي دهي آيا ! قوه چيست؟

ارسطو خواهد گفت : ساكت!!!! گستاخ !!!! آدم كه نبايد همه اش  در جستجوي  تعريف باشد ئه ! درمثالها نگاه کن و بیابش ! اينه ها اين دانه قوه خوشه گندم شدن فعل اين چوب قوه ميز شدن فعل و… شاگرد كه نبايد هي سوال بپرسد!

معلم اول است ديگر بعضي وقتها از كوره در مي رود . مثل معلم هاي منضبط مقرراتي.

اما گویا ارسطو به هستی ای فارغ از اینها که از تعریف می گریزد وقوف داشت. در نظر او یک چیز لایه های مابعدالطبیعی متعددی دارد. در این جلسه فصل دوم کتاب هستی در اندیشه فیلسوفان که تماما به ارسطو اختصاص دارد ناتمام ماند. اما در جلسه آینده قصد داریم آن را همچنان ناتمام بگذاریم و به خواست دوستان به سراغ فصل ششم کتاب برویم. شاید بعدها فرصتی شد که ببینیم بلاخره ارسطو به سوال هستی چیست چه پاسخی می دهد.

گزارش نشست چهاردهم حلقه فلسفه : هستی در اندیشه فیلسوفان: افلاطون عزيز!

دانشگاه تهران دانشكده ادبيات و علوم انساني دوشنبه ٢٤ آذر ماه سال ١٣٩٣

در نشست قبل تا بدانجا رسيديم كه پارمنيدس هستي را بسيط ازلي بي زوال لا يتغير لايتحرك در نظر گرفت و آن را مساوي وجود پنداشت و تعريف هستي يا چيستي هستي يعني اين هماني را چنين پياده كرد كه يك “هستي ” همان يك هستي است. و همان وجود است. و اگر اعتراض مي كردي كه آخر اي پارمنيدس! من همه تغير مي بينم و زوال و پيدايش و تركيب و تحرك! مي گفت: هوم ! توهم زدي!

مساله افلاطون هم همین بود چیست که در پس همه تغیرات و گذارها می ماند و واقعن واقعی است؟ اصولا در نگرش یونانی هر چه دوام بیشتری داشت واقعیت بیشتری داشت.

مشکلات و نتایج هول انگیز نظریه پارمنیدس روشن شد. اما افلاطون بزرگ آنها را بدین گونه حل کرد. افلاطون در تعریف هستی راه پارمنیدس را در پیش گرفت. اما هستی سراسر وجودی مادی يك تكه، همچون گوي مادي با چگالي يكنواخت پارمنیدس کجا و ایدآلیسم افلاطونی کجا؟ اما باز هم تعریف افلاطون از هستی همان بود که پارمنیدس گفت: هستی این همانی است. اما يك تفاوت بزرگ به آن داد كه اين امكان را داد مابعدالطبيعه ايدآليستي اورا  از مابعدالطبيعه ماترياليستي پارمنيدس جدا كند. هستي در افلاطون همان اين هماني است. اما اين هماني يك چيز با خودش! نه اين هماني يك هستي چگال يك تكه مادي با خودش!

به نظرم اينجا ابتكار بزرگ اين بزرگترين فيلسوف بشريت رخ مي دهد او مرز بين منطق و واقعيت را در مي نوردد. افلاطون نه چنان در منطق خلل ناپذير مي ماند كه واقعيت را انكار كند و نه مسخ واقعيت مي شود مانند هر تجربه گرا! هر چند تعريف او از هستي همان تعريف منطقي اين هماني است . اما با بكار بردن اين هماني براي يك چيز مي تواند تغيرات عالم محسوسات در واقعيت را توضيح دهد. يك چيز هر چه به طور پايدار تر اين همان باشد اين همان تر و بهره اش از واقعيت بيشتر و لذا واقعي تر. وقتي منطق تو بخواهد واقعيت را هم در نظر بگيرد و فلسفه ات واقعي تر باشد بايد مراتب و حالات زيادي را كه واقعيت به خود مي گيرد بتواند توضيح دهد. منطق افلاطوني چه زيبا اين كار را مي كند با همان تعريف پارمنيدس از هستي . منطق افلاطوني فقط هستي و نيستي رادر نظر نمي گيرد صفر و يك. بله يا خير را. بلكه منطق او تشكيكي است. منطق فازي است. سلسله مراتب، بين موجودات هست. همين طور الكي كه نيست. آنها كه اين هماني شان پايدارترين است و برخورداريشان از هستي بيشترين و واقعن واقعي هستند و لذا در آن مرتبه بالاتر، در آن نقطه سر حد طيف جا دارند يعني مثل ساكن عالم بالا. وموجودات همين طور كه پايين مي آييم از اين هماني كمتري بر خوردارند و از هستي كمتري بهره دارند و از وجود كمتري و از واقعيت كمتري و لذا دگرگوني پذير تر و زوال يافتني تر و نا ايستاتر . و “اين ” در اين هماني كه همواره همان باقي مي ماند آن چيزي است كه بين همه چيزهاي از يك نوع مشترك است و لذا انواع آشكار مي آيد و علم چنانكه مي دانيم در واقع كشف مشتركات است براي اينكه بتواند براي دسته بزرگي از چيزها يك فرمول بدهد كه همچون عصاي جادويي به هر چيز بزني عمل كند. كشف اين هماني در چيزهاي مختلف يعني علم. پس هر چه اين همان تر واقعي تر و در نتيجه معقول تر.اين سخن پارمنيدس است و بعد افلاطون در انواع آن را نشان مي دهد و بعدها هگل نيز اين جمله قصار را مي گويد واقعيت عين عقلانيت است و عقلانيت عين واقعيت.

اما!مثل واقعن واقعي به چه معنا “هستند”؟ هستند را با تاكيد بخوانيد. چگونه وجود دارند؟مثلا مثال عدل چگونه چيزي است؟ فرشته ترازو بدست دم در دادگستري است؟ آيا مثال خير چيزي شبيه خورشيد است؟ اتفاقن افلاطون مي خواهد كه چنين تشبيهات و تخيلاتي نكنيم. مثل ايده اند. درر واقع اين سوال اساسا خارج از بحث است. هدف اين بود كه بدانيم هستي چيست و رابطه اش با واقعيت كدام است كه افلاطون به ما پاسخ داد.اما اين سوالات اشكالات نظريه افلاطون را بر ملا مي كند. يا همان نتايج اجتناب ناپذير بعضا ناخواسته را كه گفتيم اثين ژيلسون در كشف آنها استاد بود. و آن نتايج اين است: اگر هر مثال با خودش اين هماني تام دارد در اعلاترين درجه، و مثل اين همان ترين اين همانان اند چگونه مي توان تصور كرد مثلن مثال عدل از مثال تساوي تهي باشد. يا مثال ها بهره اي از يكديگر نبرده باشند؟ يا به فرض مثل در تجرد اين هماني خود باشند. و بدانيم مثل فقط هستند. آن وقت يك چيز مشتركي خواهند داشت به نام هستي چون مثل بالاترين درجه اين هماني را داشتند و بنابرتعريف هستي، مثل هستند پس مثل در هستي برابرند. يا در هستي مشتركند پس بايد چيزي وراي آنها باز وجود داشته باشد مانند انواع كه درآن مفهوم كلي نوعيت خود با همه مشترك بودند و همه از آن بر خوردار. و بايد چيزي باشد كه عدم اشتراك مثل در همديگر را بتواند حل كند. اگر اين هماني را كه همه درآن اشتراك دارند وحدت تعريف كنيم كه شبهه ي اشتراك را حل كنيم باز همه مثل در آن اشتراك خواهند داشت. يعني در وحدت. پس بايد اصلي وجود داشته باشد بالاتر از آنها و آن وحدت باشد. حال اگر يك مثال را در نظر بگيريم كه هست ( و يعني اين همان است) پس واحد است. اين مثال چندان هم واحد نيست. چون هم هستي دارد و هم واحد است و هستي اش خود هم واحد است و هستي دارد و واحدش هم نيز هستي است و واحد است. و بنابراين بي نهايت هستي و واحد در يك مثال به لحاظ منطقي جمع است كه با وحدت مغايرت دارد. حال كه به در بسته خورديم! اصلا نخواستيم! همان تعريف اين هماني را براي هستي بر مي گردانيم. اما توجه داشته باشيم يك مثال افلاطوني يك بار به ازاي خودش اين همان است و بي نهايت بار به ازاي چيزهاي ديگر اين نه آن است. پس اين هماني و اين نه آني با هم در يك چيز جمع شده اند پس از لحاظ منطقي غير قابل بخشش است. و مثل نه تنها از نظر اين هماني يعني هستي اشتراك مي يابند بلكه از نظر اين نه آني هم اشتراك مي يابند كه بايد اصل مشترك كلي بالاتري برايشان منشا هستي آنها و و حدت آنها و اين هماني آنها و اين نه آني آنها باشد و آن نيستي است كه از مرزهاي هستي و واقعيت درمي گذرد و هر آنچه كه ماوراي واقعيت باشد يا مادون واقعيت باشد از چنته فيلسوف خارج است پس افلاطون گذرا اين نيستي باعث هستي را تنها معرفي مي كند و بسرعت از آن مي گذرد. چون او اولا فيلسوف و كسي است كه تعقل مي كند كه مشربي عارفانه دارد و واديهاي غير از واقعيت كه در نتيجه معقول هم نيست به عقل در نمي آيد پس به تفلسف در نمي آيد . آن واديها را بايد به اهلش سپرد يعني به عرفا! مثلا افلوطين. ادامه دهنده اين راه پس از افلاطون افلوطين است كه عارفي است كه زبان فلسفه پيشه كرده تا از اين وادي يعني نيستي سخن بگويد در ادامه فصل يك كتاب، افلوطين بحث مي شود. اما در جلسه بعد به علت اينكه افلوطين از وادي تعقل و در نتيجه منطق خارج است و فقط توصيف مي كند لذا متنش ساده تر است. بنابراين ما به خواست دوستان از او موقتا گذر مي كنيم و به فصل بعد مي رويم كه ارسطو رابحث كنيم. جلسه بعدش همان فردايش برگزار شد فرداي نشست چهاردهم.

گزارش نشست سیزدهم حلقه فلسفه: کتاب هستی در اندیشه فیلسوفان: پارمنیدس

دانشگاه تهران

یکشنبه ۲۳ آذرماه سال ۱۳۹۳ خورشیدی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی

 پس از مدتی کناره گیری از مطالعه دو روز وسط  هفته گذشته را به تغیر فاز اختصاص دادم. سه شنبه و چهارشنبه هفته قبل استراحت در محیط پرتکاپوی دانشگاه! کافی و حتی زیاد بود که موتور ذهن مرا برای تاملات فلسفی، دوباره روشن کند. به سفارش دوستان کتاب هستی در اندیشه فیلسوفان را برای نشست برگزیدم. اول در خواندن کتابی که مرا ببرد به پارادایم اولیه ی فلسفی اکراه داشتم برایم مثل نشسن سر کلاس اول بود اما با خواندن متنی از کتاب به خواندن آن گرویدم. از طرف دیگر این کتاب به طور یک جا زمینه را برای خواندن کتابهایی از قبیل هستی و زمان فراهم می کرد که مباحثه درباره آن را در یک نشست دیگر در دانشگاه تهران آغاز کرده ایم. پنج شنبه کتاب را خریدم و از جمعه شروع به خواندن کردم. شنبه اربعین حسینی و تعطیل بود. اما یکشنبه ۲۳ آذر ماه در میان روزهای پر التهاب دانشگاه تهران در گوشه ای خلوت گزیدیم و به خواندن کتاب هستی در اندیشه فیلسوفان نوشته اثین ژیلسون ترجمه حمید طالب زاده و شمشیری و معرفی شده توسط دکتر طباطبایی مشغول شدیم. بنا بر آن گذاشتیم که متن کتاب را که از قبل خوانده بودیم دوباره در نشست هم از رو متن خوانی کنیم. چون خط به خط کتاب به جهت منطقی بودن در بسیاری جاها نکته های قابل تامل داشت. از فصل یک شروع کردیم و فقط پارمنیدس را خواندیم. آنچه در زیر می آید شرح من است از این قسمت:

هستی در انديشه فیلسوفان فصل یک پارمنیدس

ژیلسون نویسنده ای است که تخصص جالبی دارد در نشان دادن اینکه اگر فرضهایت را به چه گونه ای برگزینی چه نتایج اجتناب ناپذیری از آن بیرون می آید. در انتخاب و برگزیدن این فرض ها آزادی اما همین که یک سری مفروضات را برگزیدی و چیدی این دیگر آنها هستند که تو را به نتایج  اجتناب ناپذیر شان می رسانند. چه آنها را تصریح کنی یا اینکه به اشاره ای سرسری از کنارشان بگذری.

وجود محمول واقعی نیست زیرا مفهوم صد دلاری واقعی و صد دلاری در ذهن هیچ تفاوتی باهم ندارد. پس مفهوم  نسبت به وجود لااقتضا است از نظر کانت. يك مفهوم چه در واقعيت هستي داشته باشد و چه نداشته باشد چيزي برآن مفهوم نمي افزايد يا از آن نمي كاهد. اسب شاخدار يا بالدار هر چند در هيچ كجاي جهان موردي از آن رويت نشده است و هيچ گاه به واقعيت در نيامده اما همچنان مفهوم آن وجود دارد قابل تعريف است و تصور كردني است این یعنی مفهوم آن از وجود نداشتنش خللي نمي بيند. پس آيا هستي هم به عنوان يك مفهوم مي تواند به قول كانت نسبت به وجود لااقتضا باشد!!! يعني مثلا هستي مي تواند وجود نداشته باشد ياموجود نباشد!!!!چقدر عجيب آخه هستي انگار در نگاه اول خودش به معناي وجود داشتن يا موجود است. موجود وجود نداشته باشد. پس تعريف هستي و وجود چيست؟ هستي و وجود (يا واقعيت) چه نسبتي با يكديگر دارند؟

اجازه بدهید یک پرانتز مهم بازکنم: (البته ژیلسون نکته ای را ابتدای فصل یاد آوری می کند هستی در معنای اسمی داریم و هستی در معنای فعلی. هستی در معنای اسمی باز دو حالت دارد: یکی به معنای جوهر و ذات همه چیزهای موجود. و دیگری صفت مشترک همه چیزهای موجود .در معنای فعلی یعنی وجود داشتن و منشا اثر بودن تمام چیزهای بالفعل موجود. مترجم کتاب یک قرارداد می کند که هستی در معنای اسمی را هستی و هستی در معنای فعلی را وجود بنامد قراردادی که در کتاب و در این گزارش رعایت شده است.)

حال بياييد پاسخ سوال قبل را در پارمنیدس بکاویم. مردی که بر افلاطون قابل احترام و هول انگیز جلوه می کند . اما چرا اين شخص محترم هول انگيز؟

هستي اين نخستين و بديهي ترين مفهوم در نظر عوام به همان صورت نخستين اصل مابعدالطبيعي قرار گرفت. نخستين فلاسفه اي كه از آنها اثري باقي مانده يعني يونانيان اين سوال اساسي را به اين صورت پرسيدند كه خمير مايه واقعيت چيست؟

اولين اصل شناخت به ما مي گويد، رياضي را به ياد آوريد، معادله زماني حل مي شود كه مجهولات را به كمك معلومات مساله تعيين كنيد. خوب يونانيان كاري كمتر يا بيشتر از اين نكردند آنها اين مجهول كه واقعيت چيست؟ چه چيزي زير همه ي  آنچه مي بينيم است را به معلوماتي كه مي دانستند تحويل بردند: آب، هوا ، آتش ، خاك .  و پارمنيدس اين ذهن خلاق گفت : هستي و فتح بابي كرد كه تا امروز هنوز گشوده مانده است. وقتي يوناني از عناصر اربعه حرف مي زد آنها را مي شناخت آب را همه مي شناختند و و و. اما هستي چيست  پارمنيدس؟  و اين سوالي است كه هنوز هم به عنوان يكي از كرانه هاي مابع الطبیعه غير قابل عبور مي نمايد! و او خود جواب اين سوال را بر عهده گرفت: هستي اين هماني است.  و دو باره پارمنيدس به عنوان كاشف قانون منطقي اجتماع نقیضین  محال است شناخته شد.

هستي هست. پس نمي تواند نباشد. پس هستي نمي تواند علت داشته باشد چون اين علت قبل از هست كردن هستي خود بايد باشد پس آن هم هست پس هستي هست. با اين حساب هستي به وجود نمي آيد.  هميشه بوده است. ازلي است. هستي از بين نمي رود چون علت زوال آن بايد باشد تا آن را نابود كند و پس از نابودي آن باز هم هست . پس اگر چيزي همچنان هست هستي هست. هستي از بين نمي رود. هستي ابدي است.  هستي جز ندارد زيرا در هستي خلا راه ندارد نيستي در هستي راه ندارد. چون مستلزم اجتماع نقيضين است. پس هستي مركب نيست. بسيط است. هستي حركت ندارد زيرا حركت مستلزم وجود خلا است كه هستي باحركت خود برود آنجا را پر كند اما خلا محال است . چون باعث اجتماع نقيضين است. آه! اي هستي!  اي هستي كه بوجود نيامده و بوجود نمي آوري  و از بين نمي روي. اي ازلي! اي بي زوال! اي ابدي! اي بسيط نامركب بي جزء بي تحرك .

و اي پارمنيدس! اي شناسنده هستي تو چقدر قابل احترامي.  اما اين هستي يك مفهوم  است و تعريف آن و همه آنچه پارمنیدس به عنوان نتايج از آن تعريف بر مي كشد و به لحاظ عقلی هم چنین نتایجی بر می آید نسبت به وجود داشتن لااقتضاست!  خوب اينجاست كه جاي آن دارد از خود پارمنيدس بپرسيم اين تعريف از هستي چه نسبتي با وجود دارد؟ پارمنيدس مي گويد هستي مساوي وجود است يك هستي  همان يك هستي است . هستي همه يك چيز است. و آن همان است كه هست و هستي وجود است. موجودات بالفعل موجود یک هستی یک تکه ی یکپارچه  هستند. مخلص کلام هستی در معنای اسمی آنهم شق اولش با هستی در معنای فعلی و جودداشتن برابر می باشد نزد پارمنیدس الئایی!

هستي = وجود

اما در معادله بالا یک حقیقت تکان دهنده هست. این حقیت تکان دهنده وقتی آشکار می شود که سایر معلومات را هم در کنار آن دوباره بچینیم:

هستی ازلی، ابدی، لایتغیر، بی دگرگونی، بسیط ،نامرکب، بی علت و این همان است.

وجود یعنی همه چیزهای موجود در خارج که منشا اثراند. که می بینیم تغییر می کنند دچار کون و فساد می شوند. مرکب اند. جز دارند. و حرکت می کنند.

و

هستی = وجود

دو سوی این معادله چگونه می تواند معادل باشد. پارمنیدس این مشکل را این گونه حل می کند: اگر هستی چنین است که هست و هستی سراسر وجود است پس واقعیت بالفعل بیرونی که همه تغییر و لحظه به لحظه دگرگونی و تولید شدن و از بین رفتن و حرکت است و اجزای بی شمار دارد همه توهم است!!! چه هولناک!

یعنی واقعیت بالفعل بیرونی که منشا اثر است ذهنی محض است و بنابراین توهم است. پارمنیدس این شخص محترم با چنین تفکرات و نتایجی چه هول انگیز شد!!!!!

این بود شرح پارمنیدس از فصل یک . در جلسه بعدی در ادامه فصل یک خواهیم دید افلاطون چگونه از هولناکی ورطه ای که پارمنیدس به آن وارد شده است خواهد کاست.

لینک نوشته در فیس بوک:

گزارش دوازدهمين نشست حلقه فلسفه در يزد

دوازدهمين نشست را در يزد سپري كرديم. كافه كلاسيك بسيار دنج بود. و فضاي  تيره اش  آن را دنج تر مي نمود. كلي بحثهاي روشنفكرانه داشتيم. در باب لزوم و وجوب احساس نياز به ارتباط در قالب گروههاي مردم نهاد در مردم و به ويژه  در بين فرهيختگان براي پيشرفت فرهنگ ارتباط شكي  نيست .  چگونگي و چيستي ارتباط  بر خود احساس نياز و در نتيجه بر وجود و پيشرفت  و شكل گيري فرهنگ آن تاثير مي گذارد. و از سختيهاي ورود و نيرو دادن به چرخه اي سخن گفتيم كه قصد دارد چيزي را به حركت در آورد كه نيروي محركه ي  خودش است. مانند آن قهرمان اسطوره اي  كه در موهاي خود چنگ مي انداخت و خودرا اززمين بلند مي كرد!!! اين چرخه همان تشكل هاي مردم نهادي است كه به قصد بستر ارتباط بودن  شكل مي گيرد .

سپس درباره شلر جامعه شناس فيلسوف  صحبت كرديم او درباره جامعه چه مي گويد شايد بعدهابتوانيم بحث كنيم اما در اين نشست به اخلاق شلر  و نقد او بر كانت پرداختيم: اولين نسبتهايي كه ما با عالم بر قرار مي كنيم از نوع عاطفي است نه عقلاني.

به نظر شلر: در جهان بودن آدمي اولا و بالذات عاطفي و ناعقلاني است. و ويژگي متمايز كننده اين عاطفه احساس ارزش است. عجب.

ما ارزش رانمي فهميم بلكه احساس مي كنيم و در اين احساس ارزش ترجيح  را نيز مي فهميم. يعني همان نظم سلسله مراتب ارزشها را. و بر حسب نظم مراتب ارزش ها در موقعيت هاي واقعي و عملي خير اخلاقي يا شر اخلاقي آفريده مي شود. بستگي دارد چه تصميمي بگيريم .

از سطوح مختلف همدلي  صحبت كرديم و اينكه عشق همدلي واقعي و بنيان احساس ارزش و شالوده شخص است.

اخلاق شلر بر دو بنيان پديدارشناسي ارزش و شخص  بنا شده است. بنابراين شلر بر كانت  نقدهايي دارد. بايد كانت يكسويه است. كور كورانه است . اخلاق كانت ارزشها را ناديده گرفته و با توجه صرف به عقل از نوعي بد بيني نسبت به انسان سرچشمه مي گيرد. به نظر شلر عصر عقل انسان را از عواطف و بسياري خوشيها محروم كرده است. و همه ي اينها از عواقب اين بدبيني است.

پس از توضيحات درباره پديدارشناسي ارزشها در شلر  به خواندن متن مقاله نقد شلر از وظيفه گرايي كانت نوشته حسن پور پرداختيم.

همراهان نشست دوازدهم من مريم كربلايي و در خلاف جهت عقربه هاي ساعت: دكتر مدرسي، علي اخلاص، علي سيد حسني، داودابوترابي، آرش سجادي بوديم . اين نشست در تاريخ: پنج شنبه ششم  آذر ماه يكهزارو سيصد و نود و سه خورشيدي  ١٣٩٣ در يزد كافه كلاسيك به آدرس صفاييه  بلوار دانشگاه طبقه زيرين مجتمع تجاري خورشيد بر گزار شد.