داستان می خونید؟

داستان می خونید؟    رمان ،قصه،نمایش نامه، داستان کوتاه و داستان

داستان خوندن ماها  شاید به خاطر هدف های مختلفی باشه:

یکی داستان می خونه به خاطر اینکه از سر خوردن کلمات، حرف ها و هجا ها کنار هم لذت می بره.از باز شدن حس هاش.از چسبیدن چیزهای جدا از هم به هم.از رفتن تا مرز توهم  و  برگشتن

شایدم یکی داستان بخونه که خودش رو، درخت های اطرافش رو، پیرمرد سرکوچه شون رو، خط گوشی یک طرفه اش، سیلی های خورده از باباش رو، روزنامه خوندن های بیهوده اش رو، نگاه های زن همسایه اش رو و جای خالی یک نفر رو بخونه  ببینه. ببینه یکی دیگه غیر از اون اینها رو با جزئیات نوشته .یکی دیگه یه آدم دیگه روی همین کره خاکی شایدم پشت همین دیوار.اینجاست که شاید اشکش در بیاد شاید آروم بشه شایدم داد بزنه. شاید فعد از اون  بفهمه که خودش چقدر قویه یا شاید چقدر سخت  می گرفته  یا شاید می شه بزرگ تر بود

شایدم یکی داستان بخونه که   با نویسنده  با تخیلش از این لحظه ش پر بکشه بره اون سر دنیا بره یک جای دور بره یه جزیره بره یک کشور آزاد بره یه جایی که شاید هیج وقت نتونه بره. سعی کنه آدم هاش رو درک کنه شایدم بفهمدشون. شایدم بتونه با  رفتاراشون و عقایدشون ،طعم خرده فرهنگ هاشون رو بچشه

شایدم قوه تخیلش رو اینقدر بکار بگیره و بره به دنیایی که اصلن وجود نداره دنیایی که نویسنده و توکه  اون داستان رو می خونی  می سازیش.  دنیایی که ممکنه دنیای آینده باشه یا دنیای جادوگرا یا دنیایی شیرین یا ترسناک هرچی هست تو می سازیش و نویسنده.

داستان خوندن یعنی  وقتی سرت رو از روی نوشته ها بر می داری ببینی همونجایی هستی که بودی فقط زمان گذشته اما بر تو خیلی چیزها ، حس ها و فکر ها رفته.

خوندن داستان یا هرقسمی از اون رو بخاطر اینکه یک یا چند داستان خواندید و به مذاقتون خوش نیامده رو از دست ندهید.

دل آسمان هم گرفته است

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.  

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.  قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.  
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: “
آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است. ”
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.  
خدا گفت:” آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.
تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.” 

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست