غریبه ای در شهر (5)

داداش رضا، بعد از مدتی فکرکردن در مورد شغل آینده اش؛ بالاخره به این نتیجه رسید که توی محله شون یه بنگاه املاک مسکن راه بیاندازه. با پول حاصل از فروش طلاهایی که براش باقی مونده بود، قرض و قوله هاش رو رفع و رجوع کرد مغازه ای اجاره کرد و دفتر و دستکی خرید و فکرش رو عملی کرد. در همین ایام بود که عظیم برای اولین بار به زندون رفت. مدتی بعد از اینکه داداش رضا توی کارش جا افتاد با دختری از محله شون که از خونواده آبرومندی بودند ازدواج کرد و سر و سامونی به زندگیش داد. وضع کاسبی و بازار در اون ایام خوب بود و کم کم داداش رضا برای خودش اسم و رسمی بهم زده بود.

اما زندگی مشترک همیشه ایده ال و مطابق دلخواه آدمی پیش نمی ره. زن داداش رضا کم کم بنای ناسازگاری گذاشت. زن داداش رضا، چون توی بچگی از رفاه مناسبی برخوردار نبود و تربیت خانوادگیش هم به نحوی نبود که طبع بلندی داشته باشه و به داشته هاش توی زندگی قانع باشه مرتب سر داداش رضا نق می زد و ازش می خواست که با تحصیل پول بیشتر از هر طریق ممکن؛ زندگی مرفه تری براش فراهم کنه. این فشارها از یک طرف و مزه کردن پول زیر دندون های داداش‌رضا – که او هم به نوعی با کمبودهایی توی زندگیش بزرگ شده بود – از طرف دیگه، باعث شد رویه داداش رضا برای زندگی تغییر کنه.
به خریدار قول می داد که با دریافت اجرت بیشتری؛ ملک رو با قیمت کمتری از فروشنده بخره و در همون حین به فروشنده قول می داد تا با دریافت اجرت بیشتر، ملک رو با قیمت بیشتری بفروشه. با همکاری چندین دلال و بساز و بفروش، با چند خرید و فروش ظاهر سازی شده، قیمت ملک رو به نحو کاذبی بالا می برد و از اینطریق پول زیادی به دست می آورد. خونه و ماشینش رو عوض کرده بود و به بالای شهر رفته بود اما همچنان در همون محل، بنگاه داشت.

بعد از مدتی که بازار مسکن خوابید؛ داداش رضا با پولایی که بدست آورده بود به نزول خواری روی آورد. آدم هایی که به وام فوری احتیاج داشتن و یا وضعیت مالی زندگیشون در حال از هم پاشیدن بود و در واقع به عنوان آخرین راه حل، چاره ای نداشتن که به گرفتن پول نزول روی بیارن جز مشتری های داداش رضا بودن و از اونجایی که این قبیل آدم ها که بر اتر ندانم کاری یا شرایط زمونه به چنین وضعی دچار شده ان همیشه وجود دارن، کار و بار افرادی نظیر داداش رضا هیچ وقت از رونق نمی افتاد. اکثر افرادی که ربا می گرفتن به دلیل شرایط نابسامان مالی، قادر به پرداخت اصل و یا سود حاصله نبودند و بدین طریق از چاله در می اومدند و به چاه می افتادند و علاوه بر ورشکستگی مالی، ملک یا هر چیز دیگه ای رو که به عنوان ضامن وام گذاشته بودند از دست می دادند.
همواره رسم روزگار همین بوده است و چه بسیار زندگی هایی که از هم پاشیده شده و چه بسیار نفرین هایی که پشت سر افراد نزول دهنده وجود داشته و دارد که روزی دامنگیر شخص شده و خواهد شد و چه بسیار شکم هایی که به مدد بدبختی دیگران از مال حرام انباشته شده و بعدها همین افراد و فرزندانشان به طرق گوناگون به کردن خون مردم در شیشه پرداخته اند. به خاطر همین نکبت هاست که چه از نظر اخلاقی و چه از نظر شریعت، ربا و نزول خواری مذموم انگاشته شده است.
عاقبت آه و نفرین مالباختگان دامن داداش رضا رو گرفت. بدون هیچگونه سابقه ای، ناگهان در عرض چند ماه زندگی داداش رضا از هم گسیخت. زن داداش رضا با ابتلا به سرطان خون، روز به روز تحلیل رفت و کلی هزینه دوا و درمون و فرستادنش به خارج نتیجه ای نداد و از دنیا رفت و داداش رضا تنها موند. مدتی افسردگی گرفت و دست و دلش به کاری نمی رفت اما به دلیل آمیخته شدن گوشت و خونش به مال حرام، باز به حرفه سابقش – یعنی نزول خواری – برگشت.

***

داستان آشنایی عظیم و مریم یه روز بهاری، توی ساعت سازی اتفاق افتاد. مریم به همراه مادرش برای خرید ساعت به مغازه ی اوستای عظیم رفته بود که عظیم توی همون نگاه اول خاطر خواهش شده بود. در واقع عظیم ابتدا خاطر خواه دستان ظریف مریم شده بود و بعد خاطر خواه خودش. عظیم مادر مریم رو چندین بار توی محله دیده بود و می دونست که اونا چندین خیابون پایین تر زندگی می کنن ولی محل دقیق خونه شون رو نمی دونست. بعد از خروج مریم و مادرش، عظیم بلافاصله به بهونه ای از اوستاش اجازه گرفت و مغازه رو ترک کرد و به تعقیب مادر و دختر پرداخت تا اینکه محل زندگیشون رو یاد گرفت؛ همچنین روز بعد با تعقیب مریم محل مدرسه اش رو یاد گرفته بود.


از اون روز به بعد، کار عظیم شده بود اینکه دم ظهر از مغازه بزنه بیرون و بره جلوی مدرسه مریم تا از دور ببیندش و تا خونه تعقیبش کنه. گاهی هم بعد از ظهرها جلوی کوچه شون به علافی می پرداخت تا مگر بر حسب اتفاق مریم رو ببینه. عظیم هنوز نوجوون بود و دل جلو رفتن نداشت. گاهی شب ها می نشست و نامه ها می نوشت و توی اون نامه ها از عشقش به مریم می گفت و اینکه شب و روز از این فراق بی تابه و کی وصل خواهد رسید. گاهی هم از نقشه هایی که برای آینده مشترکشون کشیده بود می نوشت. بارها به خودش مهیب می زد که این بار باید نامه رو به دست مریم بدم اما، وقتی که زمان دادن نامه به مریم می شد دست و پاش می لرزید و بی خیال می شد. فکر می کرد همه دارن به اون نگاه می کنن و می دونن چه خیالی توی سرش داره. مریم اما بی خبر از همه جا، به زندگی عادی خودش ادامه می داد و چون نوجوون ها و جوون های علاف دور و بر مدرسه و کوچه شون کم نبودن، پیش خودش فکر نمی کرد که کعبه و بتخانه عظیم بوده باشد.

ادامه دارد …

3 دیدگاه برای «غریبه ای در شهر (5)»

  1. سلام
    بیان داستان در این قسمت خیلی دلنشین تر شده،مثل این می مونه که فردی کنارت نشسته و داره داستان رو واست تعریف می کنه ،همین باعث میشه با یه آرامشی داستان دنبال بشه و همینجور می ریم جلو می رسیم به جایی که راوی داستان که داشته قبلش فضا رو خوب ترسیم می کرده یه قدم می ره جلوتر شروع می کنه درس ها و تجربه های زندگیش رو تو قالب داستان می گه! نمی دونم اما این قسمت واسه من خوشایند نبود بقیه رو نمی دونم.
    منظورم این قسمت”
    همواره رسم روزگار همین بوده است و چه بسیار زندگی هایی که از هم پاشیده شده و چه بسیار نفرین هایی که پشت سر افراد نزول دهنده وجود داشته و دارد که روزی دامنگیر شخص شده و خواهد شد و چه بسیار شکم هایی که به مدد بدبختی دیگران از مال حرام انباشته شده و بعدها همین افراد و فرزندانشان به طرق گوناگون به کردن خون مردم در شیشه پرداخته اند. به خاطر همین نکبت هاست که چه از نظر اخلاقی و چه از نظر شریعت، ربا و نزول خواری مذموم انگاشته شده است.”

  2. من هم با حمزه موافق‌م. خوب شد حمزه نوشت چون نقدش رو خیلی ملایم می‌نویسه.
    ایراد دیگه‌ای هم که توی همه قسمتها وجود داره، کلیشه‌های خیلی بیش از حده.

  3. نقد خانم غالبي رو وارد مي دونم.
    بهتر بود كه به صورت نامحسوس اين مفهوم القا مي شد.
    تكرار نخواهد شد

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.