غریبه ای در شهر

فریبرز، بعد از کندن چاله ای بزرگ، وسط باغچه حیاط، جسد سنگین مرد رو کشون کشون آورد و انداخت داخلش. خاک های مرطوب رو روی جسد ریخت و با کمک بیل روش رو صاف کرد. بعد شیر آب رو باز کرد و در حالی که دستاش رو می شست؛ خنده ای کرد و رو به فاطمه گفت: ” نقشه مون خوب گرفت، فرستادمش ور دست ننه باباش. ” و باغچه رو به آب بست.

***

عظیم، چندین دفعه به خاطر چاقوکشی و فاچاق مواد مخدر افتاده بود زندان. اولین باری که زندون رفته بود هیجده سالش بود. ظهر گرم تابستون بود. سر یه کفتر با پسر همسایه دعواش شده بود، حین دعوا هم که حلوا پخش نمی کنن؛ پسر همسایه حرفی زده بود که به غیرت عظیم برخورده بود، خون اومده جلو چشاش. تا اون زمون کسی علنی جرات نکرده بود همچین حرفی بهش بزنه. یه لحظه جنون همه وجودش رو فرا گرفت؛ از این حرف گر گرفته بود.

وقتی به خودش اومد که کار از کار گذشته بود. چاقوی خون آلود رو توی دستاش دید، پسر همسایه از درد به خودش می پیچید و فریاد می زد و کمک می خواست. پیرهن سفیدش پر خون شده بود. عظیم قفل کرده بود؛ می خواست فرار کنه ولی ترسیده بود. پاهاش سست شد. کنار دیوار کوچه نشست. نفسش بالا نمی اومد. چاقوی ضامن دار دسته زنجونیش که با اولین حقوق شاگردیش توی مغازه مکانیکی حبیب آقا و اتفاقا همراه همین پسر همسایه از کوچه های اطراف بازار خریده بود هنوز توی دستاش بود. چقدر داداش رضا و بقیه بهش گفته بودن نخر اینو باعث شر میشه گوش نداده بود که نداده بود. همسایه ها توی کوچه، اطرافشون جمع شده بودن. زن همسایه با دیدن بدن خونی پسرش جیغی زد و غش کرد. کسی به عظیم نزدیک نمی شد. فرستادن دنبال داداش رضا. دنیا جلوی چشماش تیره و تار شد.

پسر همسایه رو برده بودن بیمارستان. عظیم رو هم برده بودن کلانتری. بعدا توی دادگاه فهمیده بود که پزشکی قانونی جای 8 ضربه چاقوی سطحی و عمقی رو روی بدن پسر همسایه تشخیص داده. توی دادگاه اتهام رو پذیرفته بود و فقط گفته بود حقش بود که گذاشتم کف دستش. 5 سال براش زندون بریدن. داداش رضا هر چی کرد نتونست رضایت همسایه رو بگیره.

زندون، اونم برای یه جوون هیجده ساله؛ حتی اگه بچه نازی آباد هم باشی. سختی های خودشو داره. وقتی از زندون بیرون اومد با هیج کسی، راجع به اتفاقاتی که توی زندون براش افتاده بود حرفی نزد. هیجکس؛ حتی داداش رضا. تنها سوغاتی که عظیم از زندون با خودش اورده بود اعتیاد بود. سر اینکه کم نیاره از حشیش شروع کرده بود. براش افت داشت که بقیه توی زندون فکر کنن که یه بچه مثبته. به بقیه نیگا کرده بود و طریقه استعمالش رو یاد گرفته بود. بدنش برخلاف اکثر افرادی که دفعه اولشونه، واکنشی نشون نداده بود.  اولش حال خوبی بهش دست داده بود ولی بعدها دیگه اون حال اولیه رو نداشت برای همین کم کم خلافش سنگین تر شد.

اینقدر توی زندون آشنا پیدا کرده بود که بعد آزادی اش، برای تهیه مواد بدونه سراغ کی باید بره و از کجا میشه جنس پیدا کرد. دوزش روز به روز بالاتر می رفت و هر روز از خانوادش دورتر می شد. گاهی هفته ها کسی از اعضای خونوادش ازش خبری نداشت. داداش رضا همه جا دنبالش می گشت ولی کمتر پیداش می کرد. برای تامین پول مواد به خرده فروشی مواد روی آورده بود. شده بود ساقی.

ادامه دارد …

5 دیدگاه برای «غریبه ای در شهر»

  1. مطمئنم یا قبلا یکیو کشتی یا صحنشو دیدی!
    صحنه ها خیلی باحال توصیف شده بود
    حامد

    خوشحالیم که دوباره می تونیم داستان دیگه ای از آقا فرهادو دنبال کنیم،
    منتظر ادامه داستان می مونیم…
    مژگان

  2. جناب آقای زارع بیدکی؛
    با سلام و احترام

    پیرو مذاکرات قبلی در خصوص طبع آخرین رمان جنابعالی توسط این انتشارات و واگذاری کلیه حقوق مادی و معنوی آن اثر زیر عنوان “غریبه ای در شهر” ، این اقدام جناب عالی خلاف بند 3 ماده 22 قانون نشر و حقوق انتشارات مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی مورخ 67/6/15 تشخیص داده نشد!
    لذا با خیال راحت به کارت ادامه بده! بنویس که خوب مینویسی 😉
    منتظر قسمت های بعدی هستیم

  3. سلام
    خوشحاليم كه مي تونيم دومين داستانتون را اينجا بخوانيم،
    منتظر ادامه داستان هستيم.

  4. به به، آقا فرهاد
    میبینم سرانجام، کارت از عشق و عاشقی به قتل و چاقوکشی رسیده! 😀
    شروعش که شوکه کننده بود و خیلی خوب فضاسازی شده بود.
    منتظر قسمتهای بعدی هستیم.
    موفق باشی

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.