مرثیه ای برای یک رویا (13)

کلاس  کم کم داره پر میشه. این کلاس ریاضی (2) توی یه تالار بزرگ برگزار میشه که حدود 300-400 نفر توش جا میشن. یه در جلو و یه در دیگه عقب کلاس سمت چپ داره. استرس دارم. یه جا کنار خودم برای علیرضا می گیرم که کنار هم بشینیم؛ چون علیرضا همیشه دیر میآد سر کلاس؛ نره ته کلاس که چیز زیادی پیدا نیست بشینه. تا استاد بیاد حرف هایی رو که میخوام بزنم رو پیش خودم مرور می کنم.

استاد راس 3:30 اومد. خوشبختانه این کلاس بخاطر شلوغیش حضور و غیاب نداره وگرنه علیرضا از همین حالا حذف غیبت می شد. استاد شروع کرد به درس دادن و راجع به مشتقات جزیی شروع کرد روی تخته کلاس نوشتن. حال و حوصله جزوه نوشتن ندارم. علیرضا با 10 دقیقه تاخیر وارد کلاس شد و یه راست اومد به سمت من، آخه من تقریبا همیشه توی همون موقعیت میشینم. ردیف چهارم، وسط کمی متمایل به چپ، تا همه حواسم به حرکات پریسا باشه. به علیرضا میگم: “امروز دیگه تصمیمو گرفتم؛ می خوام برم به پریسا بگم دوسش دارم. میگه: “حالا اومدی سر عقل. اگه کمکی از دست من بر میآد بگو.”  میگم: ” فقط  برام دعا کن. بعد هم وقتی پریسا به عادت همیشگیش از کلاس رفت بیرون، من میرم که بهش بگم. اگه برگشتم که هیچ ولی اگه بر نگشتم جزوه ها و کیف منو برام بیار خوابگاه. ”  میگه: “باشه، ان شالله که هر چی خیر و مصلحتته پیش بیاد. “

هر چقدر از کلاس میگذره، بیشتر استرس می گیردم. من وقتی استرس بهم دست میده، علاوه بر اینکه ضربان قلبم بالا میره.  پاهام و کف دست چپ و سمت راست کف دست راستم یخ میشه ولی گرمای شدیدی رو توی سمت چپ کف دست راستم حس می کنم که همیشه برام عجیب بوده. کلا یه حالت کرختی بهم دست میده. استاد در حال حل مثالی از مشتق گیری توابع چند متغیره رو حل میکنه. نگاهم رو پریساست. دیگه وقتش نزدیکه. خودکارش رو آرام میذاره رو جزوه هاش؛ آروم یه چیزی به بنفشه میگه و میره به سمت در عقبی کلاس. سرم رو گردنم سنگینی می کنه. ضربان قلبم بالاتر میره. حسی توی بدنم نیست.ضعف دارم. یه لحظه دچار تردید میشم، به تردیدم غلبه می کنم و به علیرضا میگم: “برام دعا کن و یادت باشه اگه برنگشتم جزوهام برام بیاری” میگه: ” کی از تو بهتر؟ باید از خداشم باشه. برو هر چی خدا بخواد همون مشه، هر چی قسمته.”

واقعا نمی تونم احساسات اون لحظه رو بیان کنم، الان که دارم راجع بهش می نویسم همون حس بهم دست داده، همه جا یخه ولی سمت چپ کف دست راستم از شدت گرما گر می گیره. اینقدر هول بودم که توی راه خارج شدن از کلاس جزوه یه پسره رو از روی صندلیش انداختم؛ پای دو سه نفرم لگد کردم. از کلاس اومدم بیرون؛ نباید فرصت رو از دست می دادم. پریسا داشت به سمت آبسرد کن گوشه سالن می رفت. یه نیگا به دور و اطراف انداختم. پرنده پر نمیزد. فقط یکی از نگهبانا داشت از ما دور می شد. رفتم به سمتش. واقعا می تونم بگم داشتم می مردم. ضعف و استرس با هم. قلبم داشت از جا کنده میشد. خدایا یعنی میشه بگه آره؛ خدایا یه کاری کن قبول کنه. خودم رو تصور می کردم که توی صحن دانشگاه، در کنار پریسا، در حالیکه دستاش توی دستامه، قدم می زدیم. نزدیک و نزدیک تر شدم. دلو زدم به دریا. اینقدر استرس داشتم که لرزش صدای خودمو وقتی گفتم: “ببخشید خانم میم” به وضوح حس کردم. برگشت و گفت: “بله با من بودید”

یادم نیست چه جوری خودم رو به خوابگاه رسوندم. حالت تهوع بهم دست  داده ولی چیزی توی معده ام نیست که بالا بیارم. کسی توی اتاق نیست. سرم داره میترکه. می رم سمت یخچال وبطری آب رو بر می دارم و لاجرعه بالا می رم. عطش، آب پشت آب، ولی مگه عطشم فرو می شینه. معدم خالی بود. پیچش شدیدی رو توش حس می کنم.

” لب از نبود آب، به عطش می رسد

دل از نبود عشق

حالا لب و دل

هر دو در عطش

یکی به اشتیاق

یکی به اجبار

لب غروب به لیوانی آب

افطار می کند

دل، در فصل گل نی هم

تو را نمی یابد “

روی تختم دراز می کشم. خدایا چرا با من این کارو کرد؟ پاهام شروع می کنن به لرزیدن. تقصیر خودمه، آخه این چه حرفی بود که بهش زدم؟ نمی دونم چه جوریه  ولی بعضی پسرا انگار مهره مار دارن، خیلی راحت مخ دختر رو پیاده می کنن. اما من چی؟ برای اولین بار آرزو کردم یکی از اونا بودم. از این به بعد چیکار کنم؟ این سوالا و هزار حرف و سوال دیگه به ذهنم هجوم میآره.نتونستم جلوی خودمو بگیرم و های های زدم زیر گریه.  سعی کردم جلوی خودمو بگیرم ولی مگه دست من بود؟ اینقدر گریه کردم تا خوابم برد.

با صدای علیرضا از خواب بیدار شدم که بهم می گفت: “محسن پاشو افطار کن؛ 1-2 دقیقه ای بیشتر به اذون نمونده.” میگم: ” من روزمو خوردم”  میگه: ” چی؟ تو که سر کلاس هنوز روزه بودی؟ پاشو ببینم چی داری میگی؟ چرا هذیون میگی؟ بگو ببینم چی شد؟ آخرش به پریسا گفتی یا نه؟ ” دلم میخواست همه آنچه که گذشته بود کابوسی باشه و الآن که بیدار شدم، هیچ جیزی اتفاق نیافتاده باشه. به زور و به خاطر علیرضا بلند شدم دست و صورتم رو شستم  و  برگشتم به اتاق. رو تختم نشستم و شروع کردم به گفتن. علیرضا داشت بساط چای رو ردیف می کرد. حال بدی داشتم؛ پاهام داشت می لرزید. سعی کردم با انداختن پتو روی پاهام نذارم علیرضا چیزی بفهمه. گفتم: “بالاخره گفتم ولی ای کاش لال می شدم وهیچ وقت نمی گفتم.” میگه: ” خب حالا قشنگ تعریف کن ببینم چی شد؟ چی گفتی؟ اون چی گفت؟” در حالیکه استکان چایو از دستش می گرفتم گفتم: ” پشت سرش تا آبسردکن رفتم؛ صداش کردم؛ گفت: “بله با من بودید؟” منم گفتم: ” سلام، بله  ” من احمق که این همه تمرین کرده بودم که چی بگم. همه چی از ذهنم پرید. قلبم داشت از سینم می زد بیرون. نه گذاشتم ونه برداشتم گفتم خانم میم من عاشق شما هستم.”  علیرضا گفت: ” خب، اون چی گفت؟” گفتم: ” اون یه لحظه مکث کرد و گفت شما مگه من رو چقدر می شناسید که همچین حرفی می زنید؟ اینا که گفت زبونم بند اومد، قفل شدم. یادم نیست حتی خداحافظی کردم یا نه؟ فقط یادمه اون رفت سمت کلاس ؛ منم حیرون و ویرون چن دقیقه همونجا وایستادمو بعدش اومدم به سمت خوابگاه و روزمو با آب باز کردم.”  علیرضا پرسید: ” همین! فقط همین دوتا جمله رو گفتی؟ هیچی دیگه نگفتین؟ خب می گفتی این شش ماهه زیر نظرش داری، یا می تونین بیشتر با هم آشنا شد یا چه می دونم یه چیزی می گفتی؟” گفتم: ” بابا قفل شده بودم، اگرم چیز دیگه ای گفتم اصلا یادم نمیآد.” پاهام همچنان می لرزه.

” تلخ منم،

همچون چای سرد

که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی وننوشیده باشی.

تلخ منم ،

چای یخ

که هیچکس ندارد هوسش را. ”

و من عاشق را همچون مردی مصلوب بر صلیبی چوبین بر بالای باروی برج شهر دیدم که 40 روز از تاریخ به صلابه کشیدنش می گذرد و برای آنکه درس عبرتی برای همگان باشد؛ همچنان خشک شده با وزش بادها به اینسوی و آنسوی در حرکت است و من غرور را طفل صغیر مادر مرده ای یافتم که بر سر مزار مادرش، خاک به سر می کند و من حقیقت را چون مردی در بند دیدم که درون سیاهچاله ای در اعماق زمین، به انتظار فرا رسیدن روز اعدامش نشسته است و من امید را دیدم تکه چوبی  بر سر آتش به خاکستر نشسته و جوانی را برگ خشکی دیدم که از بالای شاخ درخت با وزش کوچکترین نسیمی به پایین می افتد .

و همچنان ادامه دارد …

7 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا (13)»

  1. والا ميگن پسرا سيب زميني ان! اين همه احساسات شكست از زبان يه پسر جالبه (منتظر لنگ كفشهاتون هستم!)

    داستانتون جالبه..حتي اگه واقعيات داستان هم به واقعيت نزديك باشه ولي نحوه ارائه داستانتون جالبه و همچنين سبك نوشتنتون كه بعضي جاها با شعر و ادبيات همراه هست. هر چند كه روند داستان در بعضي موارد كمي پراكنده ست و بعضي جاها خيلي جزييات داره و بعضي جاها هم جزييات حذف شده ولي دركل داستانتون خواننده (و مخصوصا خواننده هاي امروزي و همسن نسل 021) رو براي خوندن تشويق مي كنه.

    بي زحمت به مناسبت عيد و سال نو، يك سكانس مناسب (از نوع هنديش) رو پخش بفرماييد. با تشكر م.د از يزد

  2. ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی…
    مطمئن باش و برو
    ضربه‌ات کاری بود…
    دل من سخت شکست…
    و چه زشت
    به من و سادگی‌ام خندیدی…
    به من و عشقی پاک
    که پر از یاد تو بود…
    و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود…
    تو برو،
    برو تا راحتتر
    تکه‌های دل خود را آرام
    سر هم بند زنم…

  3. و تازگی تو چه بد، آه بد شدی بانو
    بمیرم آه، شبیه جسد شدی بانو
    سکوت می کنی و گریه می کنم انگار
    تو نقطه ضعف مرا هم بلد شدی بانو
    ببین که سیل شدم من که برکه ای بودم
    خودت دلیل همین جزر و مد شدی بانو
    و در میان مزرعه یک لحظه خوابت برد
    و زیر پای کلاغان لگد شدی بانو
    اگرچه حرف دلش را نمی زند یک مرد
    ولی تو چه بد، آه بد، بد شدی بانو

  4. هر چند این روایتتون با روایت قبلی که یه پاراگراف محسن و یه پاراگراف پریسا بود فرق داشت ولی حس رو به خوبی منتقل کردید.

  5. فرهاد خان
    بابا
    دلم برات كبابه ، چه كشيدي از دست اين جماعت نسوان
    ياد يه بابايي افتادم كه خيلي اين شعر را دوست داشت و زياد با خودش زمزمه ميكرد ما هم ازش ياد گرفتيم

    درخت مكر زن صد ريشه دارد
    فلك از دست او انديشه دارد

    شما اوليش نيستي آخريشم نخواهي بود
    برو كلاهتو بنداز هوا كه بيشتر از اينا را سرت نياورده

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.