مرثیه ای برای یک رویا (12)

14 دی 93

امروز سالگرد ازدواجمه. بعد از اینکه توی شرکت کارم تموم شد، میرم به سمت خیابون کریم خان تا یه کادو مناسب برای سالگرد ازدواجمون بگیرم. می دونم که زنم مثل اکثر زنهای دیگه، از طلا و جواهرات خوشش میآد. توی این چند ساله دیگه سلیقش دستم اومده؛ ماشین رو توی یکی از فرعی ها پارک می کنم و به سمت مغازه خاصی که اکثر خریدامونو اونجا انجام میدیم راه میافتم. تو پیاده رو مردم، هر کسی تو لاک خودش با سرعت مشغول راه رفتنند به استثنای تک و توک این دخترا پسرای جوون که فارغ از هر چیزی توی عالم، مشغول خنده و شوخی هستن. ویترین مغازه ها رو یکی یکی نیگاه می کنم، انواع و اقسام طلاجات و جواهرالات توی ویترین های شیک چیده شده و با نورپردازی خاصش مشتری رو دعوت به خرید می کنه. توی مغازه یه انگشتری با نگین های برلیان توجهم رو به خودش جلب می کنه؛ من از اونایی هستم که وقتی میرم خرید اولین انتخابم، آخرین انتخابمه. از صاحب مغازه می خوام که برام بیاردش.  می پسندمش و می خوام که برام کادوش کنه.

از مغازه که میآم بیرون، بهش زنگ می زنم و میگم که ساعت 7:30 حاضر باشه که با هم بریم همون رستوران همیشگی. بعد از ش می پرسم چیزی خونه کم و کسر نداریم؟ میگه سر راهت یه شیشه آبلیمو و یه بسته شکر بخر. میگم باشه و خداحافظی می کنم. توی راه تا برسم به ماشین، از سوپری چیزایی که خواسته رو به همراه چنتا دلستر و یه بسته شکلات می خرم. از یه گل فروشی هم چند شاخه گل رز قرمز می گیرم.

توی راه خونه، اعصاب درست حسابی ندارم. مرتب به ماشینای جلویی چراغ میدم و بوق میزنم تا هر چه سریعتر برسم خونه. این ترافیک تهرانم که هیچ جوره درست بشو نیست. یکی دو بار هم بخاطر لایی کشیدن این بچه سوسولا، اگه ماشینو جمع نکرده بودم نزدیک بود تصادف کنم. به هر صورت نزدیک 7:40 می رسم خونه. مطابق معمول هنوز کامل آماده نشده. بهم میگه محسن تا یه چای برا خودت بریزی من آماده شدم و میره پای آینه میشینه. میرم توی آشپزخونه و توی لیوان مخصوصم یه چای پررنگ دبش می ریزم بعد از تو یخچال یه شیرینی برمی دارم و باهاش چایمو می خورم.

توی رستوران بعد از اینکه کمی از اوضاع واحوال کارم و اوضاع شرکت حرف زدم و اون از کارایی که امروز انجام داده و اوضاع و احوال این فامیل و اون فامیل واین دوستو اون دوستش حرف زد، گلها وکادو رو با احتیاط از کیفم در میآرم و در حالیکه بهش میدم سالگرد ازدواجمونو تبریک میگم؛ اونم متقابلا کادویی که خریده رو بهم میده، یه ساعت بند چرمی خوش دست با یه گل خوشگل رو بسته کادوش. مثل همیشه سلیقش خوبه. نمیدونم این چه رسمی شده ولی خوب از اولش هم معلوم بود که امروز یه خبری هست که اومدیم رستوران همیشگیمون. ولی خب باید ادای سورپرایز شده ها رو در بیاریم.

نمی دونم راجع به چی داشتیم حرف می زدیم که بحث مثل همیشه راهشو کشید به بچه دار نشدنمون. مثل همیشه با اندوهی که تو چشاشه و هر کاری بکنه نمیتونه اونا رو از من پنهون کنه می گه:  محسن تا کی میخوای هی از این دکتر به اون دکتر بریم و دست از پا درازتر برگردیم؟ قسمت ما همین بوده. اگه بدونی هزارتا زخم زبون از این و اون، از فامیل و آشنا و غریبه شنیدم ولی بخاطر زندگی مشترکمون تحملش کردم. من دوسِت دارم و تو رو بخاطر خودت میخوام نه بچه. بیا بریم یکی از این شیرخوارگاه ها و یه بچه 4-5 ماهه خوشگل مامانی انتخاب کنیم و بیاریمش خونه. انتخاب دختر پسرش هم با تو. براش به اسم خودمون یه شناسنامه می گیریم و بزرگش می کنیم. هر کی هم هر چی میخواد بگه، بگه تا جونش در بیاد. وقتی هم به سنی رسید که درک کنه موضوع رو بهش میگیم. میگم: من هم تو و زندگیمونو دوست دارم. چندین بار تا حالا این حرفا رو زدی؛ منم دیگه بخدا خسته شدم از بس که از مطب این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه رفتم؛ ولی دل من راضی نمیشه، یعنی تا حالا راضی نشده که بچه یکی دیگه که معلوم نیست پدرش کیه، مادرش کیه، چه ژنی داره رو بیارم تو خونم بزرگ کنم.

چهار سال از عروسیمون گذشته و دیگه مطمئن شدم که بچه دار نمیشیم. اون اوایل وقتی فهمیدم یه مشکلی هست گفتم حتما دوا درمون جواب میده؛ این همه توی روزنامه ها و اخبار می خونیم و می بینیم که زوج های نابارور، مشکلشون حل شده و حتی بعضی هاشون چند قلو بچه دار شدن. همه دکترها بهم گفتن که تقصیر از منه. می دونین زندگی ای که بچه توش نباشه، شادی نیست. کم کم میشه اعصاب روح و روانت. وقتی خواهرزاده هامو می بینم که تو عالم خودشونن دلم ریش ریش میشه. به هر دری که فکر کنید زدم. هر جایی که شنیده بودم که دکتری هست که دستش شفاست مراجعه کردم. از فوق تخصص تا این دکترای علفی. هزار جور آزمایش جور و واجور؛ هزار جور نذر و نیاز. جواب نداده که نداده.

کتاب های روانشناسی می خونم تا بتونم زندگیمو حفظ کنم. هر ماه یه بار میرم پیش روانپزشک؛ خلاصه هر کاری می کنم که حالا که قسمت نیست بچه دار  بشیم زندگیمون از هم نپاشه و محبت بینمون حفظ بشه. زنم منو خیلی دوست داره. هر کی دیگه جای اون بود طلاقشو می گرفت و می رفت پی کار و زندگیش. ولی اون، حرف اطرافیانشو که مرتب در گوشش می خونن طلاق حق توئه رو اصلا گوش نمیده و بهشون میگه من محسن رو بخاطر خودش دوست دارم و از اول هم به خاطر خودش باهاش ازدواج کردم و هیچ جوره حاضر نیستم از دستش بدم. بیشتر از همه خاله بزرگشه که اصرار داره از من جدا بشه، آخه زن منو برا پسرش که چند وقتیه از زن اولش طلاق گرفته میخواد، ولی اون همیشه منو انتخاب کرده. مادرم و خواهرام که فهمیدن مشکل از منه و با این وجود، زنم هنوز به من علاقه داره و می خواد با من بمونه؛ بیش از پیش خاطرشو می خوان.

ادامه دارد …

12 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا (12)»

  1. از طرف سعید به پریسا:
    پس از آن غروب رفتن
    اولین طلوع من باش
    من رسیدم رو به آخر
    تو بیا شروع من باش

    از طرف فراز به فرهاد:
    شبو از قصه جدا کن
    چکه کن رو باور من
    خط بکش رو جای پای
    گریه های آخر من

    از طرف محسن به پریسا:
    اسمتو ببخش به لبهام
    بی تو خالیه نفسهام
    قد بکش تو باور من
    زیر سایه بون دستام

    از طرف محسن به زنش:
    خواب سبز رازقی باش
    عاشق همیشگی باش
    خسته ام از تلخی شب
    تو طلوع زندگی باش

    از طرف فراز به همگان:
    من پر از حرف سکوتم
    خالیم رو به سقوطم
    بی تو و آبی عشقت
    تشنه ام کویر لوتم

    از طرف فرهاد به همگان:
    نمیخوام آشفته باشم
    آرزوی خفته باشم
    تو نـذار آخـر قصه
    حرفـمو نگفته باشم

  2. از طرف سعید به پریسا:

    اگر به شوق تو این اشتیاق شکل گرفت
    چه شد، چگونه، چرا این فراق شکل گرفت؟!

    اگر تمام شدن سرنوشت یک ماه است
    چرا به جای طلوع این محاق شکل گرفت

    دل از نگاه تو لرزید، عشق پیدا شد
    شهید چشم تو شد، درد و داغ شکل گرفت

    از آن زمان که جهان را خدا پدید آورد
    چقدر حادثه در این رواق شکل گرفت

    چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شکفت
    و این قشنگ ترین اتفاق شکل گرفت

    نسیم زلف تو بر شوره زار خاک گذشت
    که طرح سبزترین کوچه باغ شکل گرفت…

    دوباره حس عجیبی شبیه دلتنگی…
    دوباره عطر تو در این اتاق شکل گرفت…

  3. “قصاهاتو من .. خیلی دوست دارم
    می نویسی جان فرهاد … من چه کم دارم
    تا تو را دارم فرهاد … من چه غم دارم “

  4. صنما اینجا، صنما اونجا، صنما همه جا
    هر لحظه که شما کامنت بگذارید ما با شما هستیم.
    در ادامه کامنت های خوب فراز خان، اجازه بدهید ما هم شعری مناسب حال سعید برای پریسا بیاوریم.

    شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم … ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
    دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا … گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
    منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم … آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
    شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع … آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
    غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد … خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
    دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر … بر سر آتش جور تو کبابش کردم
    زندگی کردن من مردن تدریجی بود … آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم

    پی نوشت: صنما: نظام + اصم (با اندکی قلب)

  5. شبی بودو جمعی بود و من بودمو، استاد نظامو مهندس صادقی، حاج آقامونم هم بود. کدوم حاج آقا؟ جاج آقا احسانی خودمون، می شناسیش. بنده یه تفسیری از کامنت پس از غروب رفتن فراز خان کردم که مورد پسند دوستان قرار گرفت. به اصرار دوستان بر آن شدم که این تفسیر روی طی کامنتی بیارم.
    “از طرف سعید به پریسا:
    پس از آن غروب رفتن
    اولین طلوع من باش
    من رسیدم رو به آخر
    تو بیا شروع من باش ”
    در این اشعار سعید به پایان رابطش با پریسا اشاره می کنه و از اون میخواد که بازگرده و طلوعی و شروعی بر زندگیش باشه. معین عزیز میگه:
    صبحت بخیر عزیزم
    با انکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار
    با انکه دست سردت، از قلب خسته من
    گوید حدیث بسیار
    صبحت بخیر عزیزم
    با انکه در نگاهت حرفی برای من نیست
    با انکه لحظه لحظه، میخوانم از دو چشمات
    از خستگی ز تکرار

    “از طرف فراز به فرهاد:
    شبو از قصه جدا کن
    چکه کن رو باور من
    خط بکش رو جای پای
    گریه های آخر من ”
    فراز خان در این اشعار از فرهاد خان میخواد که از اون دردها، ناکامی ها وتلخی های داستانش بکاهد و کاری کنه که گریه ها به لبخند تبدیل بشه، به عبارتی خانم مهستی خیلی شیواتر منظور من رو بیان می کنن (نقل به مضمون) :
    حرف های قشنگ بزنیم
    به دلم هم یه چنگ بزنیم

    “از طرف محسن به پریسا:
    اسمتو ببخش به لبهام
    بی تو خالیه نفسهام
    قد بکش تو باور من
    زیر سایه بون دستام”
    دربالا محسن که عاشق پریساست، ازش میخواد که این عشقو از اون قبول کنه و با اون باشه. بهنام خان صفوی می فرماید:
    عشق من باش
    جون من باش
    نذاری یه روزی این دلو تنهاش
    ای دیوونه، دوِست دارم
    نمی تونم از تو چشم بردارم

    “از طرف محسن به زنش:
    خواب سبز رازقی باش
    عاشق همیشگی باش
    خسته ام از تلخی شب
    تو طلوع زندگی باش”
    محسن از زنش – که برای ما مشخص نیست کی هست – می خواد که همچنان عاشقش باشه، میگه دیگه از این همه دکتر رفتن خسته شده و میخواد که زنش روشنایی بخش زندگیش بمونه. در واقع می خواد هارمونی زندگیش رو حفظ کنه. مریم حیدرزاده میگه:
    زیبای من دنیای ما طلوع داره، غروب داره
    نقشه ی سرنوشتمون شمال داره، جنوب داره

    “از طرف فراز به همگان:
    من پر از حرف سکوتم
    خالیم رو به سقوطم
    بی تو و آبی عشقت
    تشنه ام کویر لوتم ”
    فراز خان اینجوری که نشون میده یه عاشق دل خسته هه، میگه که بدون عشق، مانند کویر لوتم، بی عشق، تشنه ای رو به سقوطم. در واقغ تهی بودن آدم بی عشق رو ترسیم میکنه. به قول حمیرا:
    تو قلبم تو رو دارم
    اگه خونه به دوشم
    من این عالم عشقو
    به عالم نفروشم

    “از طرف فرهاد به همگان:
    نمیخوام آشفته باشم
    آرزوی خفته باشم
    تو نـذار آخـر قصه
    حرفـمو نگفته باشم”
    فرهاد خان دوست داره که حرفاشا توی داستانش بزنه، دوست نداره پراکنده گویی کنه و به عبارتی:
    چه حرفهای نگفته
    هنوز توی صدامه
    چه شعرهای نخونده
    هنوز توی چشامه

  6. خواب سبز رازقی باش
    عاشق همیشگی باش

    قشنگه،
    فرهاد خان هم خوب اومده:

    تو نـذار آخـر قصه
    حرفمو نگفته باشم

    از طرف مهدی به صنما:
    صنما تو همچو شيری، من اسير تو چو آهو … به جهان که ديد صيدی که بترسد از رهايی!

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.