مرثیه ای برای یک رویا (10)

10 اسفند 80

ساعت 4 صبح، با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. طبق یه عادت دیرینه، دوباره ساعت رو برای 4:10 کوک کردم و خوابیدم. باید بلافاصله خوابم برده باشه، دیشب رو تا دیر وقت توی رختخواب بیدار بودم و هی از این پهلو به اون پهلو غلت می زدم. با هزار مکافات 4:15 از رختخواب جداشدم. همیشه وقتی خیلی خوابم میآد حال کشتی گیرهایی رو دارم که تو خاک چسبیدن به تشک تا، حریف نتونه فنی رو روشون پیاده کنه. بعد از شستن دست وصورتم، آرام و بی سر و صدا میرم توی آشپزخونه مشترک خوابگاه و کتری آب رو میذارم. بر می گردم اتاقو غذای اضافی که دیشب گرفته بودم رو از یخچال بیرون میآرم و می برم که گرمش کنم. برنج و خورشت رو با هم قاطی می کنم و کمی آب بهش اضافه می کنم و میذارمش روی اجاق گاز و زیرش رو کم می کنم. سعی می کنم زیاد سر وصدا نکنم تا بچه ها از خواب بیدار نشن. بچه ها دیگه به اینکه گهگاهی، بعضی سحرها رو برا گرفتن روزه بیدار بشم عادت کردن. لااقل هیچ موقع اعتراضی نکردن که اون موقع صبح سر وصدا می کنی. بعد از خوردن سحری و دو لیوان چای شیرین توی لیوان سفالی مخصوصم، مسواک می زنم و زیر نور چراغ بالای تختم، مشغول خوندن رمان میشم تا موقع اذان برسه. با بلند شدن صدای اذان موذن زاده توی کوی، مهر رو از روی کیس کامپیوتر بر می دارم و نماز صبح رو بجا می آرم. ساعت رو برای 8:30 کوک می کنم، چراغ بالای تخت رو خاموش می کنم و سعی می کنم بخوابم. خواب از کلم پریده و هزار تا فکر جور و واجور به ذهنم میآد. نفهیدم کی خوابم برد.

ساعت 9 فهیمه منو از خواب بیدار کرد. روال فهیمه برای بیدار کردن من اینجوریه که آروم بهم دست میزنه و میگه پریسا و اینکار رو ادامه میده تا من بیدار شم. حالا هر چقدر میخواد اینکار طول بکشه. دیشب رو تا حدی راحت خوابیدم. برای همین با اولین صدا کردنش بیدار میشم. امروز تولد ملیکا، دوست هم دانشکده ایمه. ملیکا پنج شنبه زنگ زد و بهم گفت که امروز تولدشه و به سه چهارتا دیگه از دوستای هم دانشکده ایمون که دوست صمیمی هستیم گفته که امروز بعد از تموم شدن کلاسا برای گرفتن یه جشن تولد کوچولوی مامانی بریم خونشون. اولش کلی ذوق کردم.  اما بعدش که با دوستام صحبت کردم ماتم اینکه چه کادویی براش بگیریم اومد سراغم. آخه دفعه اولی بود که یکی از دوستای هم دانشکده ایم منو برا جشن تولدش دعوت می کرد. بالاخره بعد از کلی فکر کردن قرار شد یه حافظ، یه عروسک، یه روسری و یه ادوکلن خوب کادو بگیریم.  دیروز با کلی ذوق و شوق رفته بودیم و کادوها رو گرفته بودیم. تختم رو مرتب کردم و دست و صورتم رو شستم. فهیمه چای گذاشته بود و صبحونه حاضر بود. مطابق معمول کره بادوم زمینی که صبحونه مورد علاقمه با چای شیرین خوردم. بعد از خوردن صبحونه، سفره رو جمع و جور کردم و نشستم رو به روی آینه. برای حفظ ظاهر هم شده باید یه آرایشی بکنم.

من تنها پسر خونواده هستم؛ سه تا خواهر بزرگتر از خودم دارم. پدرم برای تولد من نذر کرده بود که اگه پسر شدم؛ روزهای خاصی از سال رو روزه بگیرم. در واقع من وارث نذر پدرم برای تولد خواهرم نوشین شدم. هر چند نذر پدر برای پسر مسئوولیتی نمیآره ولی بخاطر احترامی که برای پدرم قائلم، از سن تکلیف، اون روزهای خاص رو روزه می گیرم. امروز یعنی روز تولد امام رضا، یکی از اون روزهاست. پدرم علاقه خاصی به امام رضا داره و هر سال توی روز تولد امام رضا شله زرد نذری میده. ساعت 8:30، ساعت زنگ میزنه و من محلی بهش نمیدم؛ آخه کلاس برنامه نویسی، ساعت 10 شروع میشه. دوباره ساعت رو برای 9 کوک می کنم و این دفعه از خستگی بی خوابی دیشب خوابم می بره. ساعت 9:05  وقتی ساعت از بس زنگ زد خودشو کشت با صدای احمد بیدار شدم. یادم میافته که امروز کار مهمی دارم. سریع دست و صورتم رو میشورم و با تیغ ژیلتم ریش هام رو که چند روزیه گذاشتم بلند شه یه بار از بالا به پایین و یه بار از پایین به بالا می زنم. آخه می دونین وقتی یه ته ریش چند روزه باشه خیلی راحت تر میشه اونو زد، صورتم حسابی صاف و صوف شده.می ام اتاق و حواله و شامپو رو بر می دارم و میرم سریع یه دوش آب گرم می گیرم. موهام که خشک شد ژل می زنم و مطابق معمول در آخر کار به صورتم افتر شیو می زنم تا از خنکاش لذت ببرم. پیرهن چهار خونه درشت آبی رنگ جدیدی رو که خریدم رو با اتوی مهران اتو می زنم و با بهترین شلوارم می پوشم، دست آخر به اصطلاح با ادوکلن دوش می گیرم  و به سمت دانشکده برق و کامپیوتر راه می افتم.

تصمیم گرفتم که مانتو آبیه که همین یه هفته پیش گرفتم رو بپوشم؛ برای همین پن کیک برنزه ایم رو بر می دارم و به پوستم می زنم. سایه پشت چشمم رو با شُت بی رنگ می زنم. سعی می کنم گوشه چشمم رو روشن و انتهای اونو تیره کنم تا این بی رنگی بیشتر به چشم بیاد. بعد خط چشمم رو یه جوری می کشم که چشام بادومی به نظر بیاد برای اینکار انتهای خط چشمم رو کلفت تر می کشم. بعد از اون میرم سراغ ریمل اُرئالم، چند بار ریمل می زنم تا مژه هام پرتر به نظر بیاد. بعد از اینکه رژ گونه قهوه ای روشنم رو به گونه هام زدم؛ رژ لب مایع صورتیم رو به لب هام میکشم. همه اینکارا رو در عرض یه ربع انجام می دم. یاد اون موقع هایی می افتم که یه ساعت تمام با دست و پا چلفتگی آرایش می کردم. دیگه توی اینکار استاد شدم.

ادامه دارد …

4 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا (10)»

  1. – مگه پريسا روزه نبود، پس صبحونه ی کره ی بادوم زميني چی بود اين وسط؟؟ اگر دو روز مختلف رو تعريف کرديد، خواننده یه کم قاطی می کنه
    2- توضيحات آرايش بسيار جالب بود، کلاس خودآرايي رفتيد احتمالا؟؟!! 😉

  2. سلام

    به نظر داستان چهار پاراگرافه.
    اولی و سومی در مورد پسره که روزه هست.
    دومی و چهارمی دختره که میره جشن تولد.

  3. سركار خانم مهسا خانم
    بعيد است از شما با اين همه كمالات
    “در واقع من وارث نذر پدرم برای تولد خواهرم نوشین شدم”
    يعني : پدرم با تولد خواهرم نوشين (به خشكي شانس اين يكي هم دختر شد) اين تصميم را گرفت(نذر كرد) كه اگر بچه بعدي ام پسر شد در روزهاي خاصي پسرش روزه بگيرد.

    اميدورام برخلاف دفعات پيش ،گويا بوده باشد.

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.