مرثیه ای برای یک رویا (11)

… ادامه متن مرثیه ای برای یک رویا (10)
توی راه، دو سه تا از دوستام منو می بینن و همگی بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی می گن: محسن جوون خبریه؟ شیک و پیک کردی؟ من با یه لبخند و اینکه نه بابا چه خبری، موضوع رو می پیچونم. یه کمی دیر می رسم به کلاس، خوشبختانه استاد هنوز نیومده. استاد 10 دقیقه دیرتر اومد سر کلاس. این درس برنامه نویسی جاوا رو دوست دارم ولی امروز اصلا حوصله گوش دادن به استاد رو ندارم.حواسم جای دیگه اس. گرسنگی هم کمی فشار آورده و مزید بر علت شده. امروز ناهار ندارم و در نتیجه بلافاصله بعد از تموم شدن کلاس می رم به سمت خوابگاه. رمان همسایه ها نوشته احمد محمود رو تموم می کنم و میرم سراغ کامپیوتر. بازی Bomber رو میآرم و شروع می کنم به بازی. اینقدر سرگرم بازی میشم که نه تنها تشنگی وگرسنگی رو فراموش می کنم بلکه تقریبا داشتم کلاس بعدیم رو هم از دست می دادم. یه دفعه علیرضا اومد تو اتاق و گفت محسن تو مگه دو شنبه ها، ساعت1:30، آز فیزیک (2) نداری؟ میگم اوه، اوه. اینقدر رفته بودم تو نخ بازی که داشت یادم میرفت. سکان رو می سپرم به دست علیرضا و راه میافتم به سمت دانشگاه.


بعد از آماده کردن جزوه هام و خرت و پرت های داخل کولم، جوراب سفیدمو پوشیدم. مقنعه مشکیمو که مطابق معمول چروکه سریع یه اتو می زنم. شلوار جین آبیمو با مانتوم ست می کنم و مانتو آبیم رو می پوشم. آخر کار مقنعمو سرم می کنم و موهام رو توش جمع می کنم. آخ که چقدر دلم میخواست با روسری میتونستم برم دانشگاه، آخه این دیگه چه قانون نانوشته مسخره ایه؟ ساعت 10 کلاس استاتیک دارم. هنوز یه ربعی وقت دارم؛ کفش کتون سفیدم رو پوشیدم. داشت یادم می رفت ادوکلن زدم و راه افتادم به سمت دانشکده مکانیک. آتنا رو توی دانشکده دیدم، با حالت جیغ و سر وصدای خاصی اومد طرفم. منو بغل کرد و بوسید و درهمون حین باهام سلام و احوالپرسی کرد. هنوز دو سه دقیقه ای وقت داشتم شروع کردیم راجع به میهمونی امشب حرف زدن که دیدم از اون ته ستم و مار عینکی – دو تا از پسرای هم ورودی دانشکده – که به شدت ازشون متنفرم با اون قیافه مسخرشون همراه با استاد با یک حالت پاچه خوارانه ای دارن میآن. با آتنا رفتیم و سر جای همیشگیمون نشستیم؛ توی کلاس از بنفشه خبری نبود. استاد پیر استاتیک از اون بد عنقاست. به شدت سختگیره. از اونایی که ادم جرات نداره سر کلاسش جیک بزنه یا سوال بپرسه. وقتی میآد سر کلاس، در کلاسو پشت سرش قفل می کنه و بلافاصله هم حضور و غیاب می کنه. بعد در کلاسو باز میکنه تا هر کی پشت در مونده بیاد تو، ولی دیگه غیبت رو خورده. بنفشه بعد از خوردن غیبت دمغ اومد کنار ما نشست. این استاده درس دادنش خوبه، ولی طوری به دخترای کلاس نیگا میکنه انگار ارث باباشو خوردیم اومدیم مکانیک. چند بار تا حالا هم بهمون گیر داده و حال گیری کرده.

ساعت 1:35، رسیدم به آزمایشگاه. این آزمایشگاه فیزیک (2) خیلی باحاله. 10 نفری هستیم که همگی از بچه های 80 کامپیوترن. اکثرا هم از دوستام هستن؛ کلا خوش میگذره. استادش هم خیلی باحاله. سریع میخواد بپیچونه و بره تا به کاراش برسه. آزمایش پل واتسون رو با کلی شلوغ کاری و ترکوندن یه خازن انجام می دیم. بعد از ثبت نتایج، به بهانه اینکه کار دارم با بچه ها خداحافظی می کنم و از دانشکده می زنم بیرون. تا 3:30 که کلاس ریاضی (2) شروع بشه، هنوز یه ساعتی وقت هست. کم کم استرس وجودمو می گیره. به کاری که میخوام بکنم فکر می کنم و مثل آدم های گیج و منگ تو حیاط فنی اینور اونور می رم. سعی می کنم یه جوری خودمو مشغول کنم. اگه روزه نبودم یه سر میرفتم بوفه تا یه چیزی بخورم. به ذهنم میاد که برم نماز خونه، نماز بخونم؛ تنبلیم میشه و بی خیال میشم.ساعت 3:15 می رم به سمت کلاس ریاضی (2) و جای همیشگیم میشینم.


بعد از تموم شدن کلاس، سه تایی رفتیم سلف. ناهار به اصطلاح چلو کباب بود؛ اسمش چلوکبابه ولی اگه بندازیش جلوی سگ، یه سق هم بهش نمی زنه. چنگی به دل نمی زد. کمی با غذام ور رفتم و دیدم نه نمیشه. رو کردم به دوستام و گفتم پاشین بریم این رستوران روبروی دانشگاه، اونجا غذا بخوریم. اون دوتا هم انگار منتظر این حرف من بودن، قاشقا رو انداختن و پا شدن که بریم. نا خودآگاه این حرفو زدم، اینجا منو بد جوری یاد سعید میندازه. در و دیوارش پر از خاطرات سعیده. بنفشه و آتنا توی رستوران جنگولک بازی ای نبود که در نیارن. کاردم میزدی خونم نمی اومد، هر لحظه به خودم میگفتم الانه که صاحب رستوران بیاد بندازدمون بیرون. سه تا پسر هم میز کناری نشسته بودن و هر چند دقیقه یه بار یه متلکی مینداختن ما هم محل سگ بهشون ندادیم. بعد از مدتی بی خیال شدن و رفتن. خوشبختانه رستوران، به خیر گذشت.
خدا رو شکر که این روزا کوتاهن توی این فصل سال. کمی ضعف تو خودم احساس می کنم؛ یکی از دلایل دیگه ای که بعضی از روزا رو روزه میگیرم اینه که احساس می کنم این روزه گرفتن بهم نیرو میده، بهم کمک می کنه که آدم بهتری باشم، روزایی که روزه هستم ناخودآگاه سعی می کنم با اطرافیانم بهتر برخورد کنم. دوستام بهم میگن این تلقینی که تو به خودت می کنی. من میگم حتی اگه القا هم هست بهر حال کمکم می کنه. برا همین بود که من این روز رو برای این کار انتخاب کردم.
ساعت 1:30 کلاس متون داشتم. سر کلاس بین پسرهای زن ستیز و دخترهای فمنیست سر حقوق زنان و مساله دیه دعوایی شد که بیا و ببین. کلاس تقریبا داشت از دست استاد خارج میشد که استاد یه جربزه ای از خودش نشون داد و جلوی ادامه بحث رو گرفت. بعد از کلاس با بنفشه رفتیم بوفه و یه نوشیدنی خوردیم. بعد از اون رفتیم به سمت کلاس ریاضی (2). وارد تالار که شدم دیدم پونزده بیست نفر هنوز بیشتر نیومدن. رفتم سر جای همیشگیم، ردیف سوم، وسط، کمی متمایل به راست نشستم. بنفشه سمت چپم نشست و یه جا برای آتنا گرفت. این پسره ای که پام به صندلیش گیر کرد و همیشه یه جور خاصی بهم نیگا می کنه مطابق معمول زودتر از  من سر کلاسه.  تا استاد بیآد از فرصت استفاده کردیم و با بنفشه راجع به پسری که بنفشه ازش خوشش می آومد حرف زدیم.
و همچنان ادامه دارد ..

5 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا (11)»

  1. یه سوال؟؟
    این همه ادوکلن زنونه با برندهای مختلف توی بازار رو مردا مصرف می کنن؟؟

    مهسا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۸۸ ۱۵:۵۶:

    به ماده ای که خانوما واسه خوشبو شدن می زنن می گن عطر
    و به ماده ای که آقایون واسه خوشبو شدن می زنن میگن اودکلن
    منظور من فقط لفظ «عطر» و «اودکلن» بود که درست استفاده نشده بود.

  2. از اون حرفا نيست
    اين تفاوت در زبان انگليسی هم وجود داره
    Perfume و Scent برای عطر به کار ميرن و Aroma و Fragrance معنی کلی برای هر دو نوع مواد خوشبو دارن؛ هم عطر و هم اودکلن.

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.