مرثیه ای برای یک رویا (8)

میگم: محبوبه، نکن اینکارا رو. آخر و عاقبت خوبی نداره.

میگه: من چیکار دارم به این کارا؟ والا منم مثل تو، دوست فهیمه هستم. حتی خیلی قبل تر از تو. دوست دارم که رابطه اش با امید بهم نخوره و دارم تمام تلاشم رو برای اینکار می کنم.

میگم: اینکاری که تو می کنی وصل کردن نیست، فصل کردنه.

میگه: برو ببینم بابا، تو دیگه چی میگی؟

فهیمه و محبوبه هم اتاقی هام هستن.با فهیمه روز ثبت نام آشنا شدم، توی صف جلو من ایستاده بود و شلخته وار کاغذاشو توی دستاش جابجا می کرد، بهش کمک کردم تا مدرک مورد نیازش رو پیدا کنه. از بچه های مدرسه کسی دانشگاه تهران قبول نشده بود. اکثر دوستام ترجیح داده بودن شهر خودمون بمونند؛ با دو سه تایی هم که پزشکی قبول شده بودن، امکان هم اتاق شدن نبود برا همین وقتی که میخواستم فرم های خوابگاه رو پر کنم بهش گفتم: شما چند نفرین و یه هم اتاقی شاد و شنگول نمیخواین؟ فهیمه استقبال کرد و گفت: ای ول!! من و دوستم محبوبه هم دنبال یه هم اتاق می گشتیم. بیا با ما باش، هم رشته ای هم که هستیم، کلی خوب میشه. اینجوری شد که با هم، هم اتاق شدیم. سالی که نکوست از بهارش پیداست، سالهای گند خوابگاه.

همون هفته اول، فهیمه مدام تلفن داشت، شستم خبردار شده بود که خبری هست و فهیمه با پسری هست تا اینکه خود فهیمه، هفته دوم بهم گفت که یه سالی هست که با پسری به اسم امید دوسته و این امیده که مرتب به اتاق زنگ میزنه. اینجوری که فهیمه می گفت امید یه دوسالی ازش بزرگتر بود و توی دانشگاه اصفهان، حقوق می خوند. همین موضوع باعث شد که ما بهم نزدیکتر بشیم، من از سعید می گفتم براش و اون از امید.

قضیه موقعی اتفاق افتاد که من فهیمه رو ناگهانی برای چند روز به شهرمون دعوت کردم. امید بی خبر اومده بود تهران تا فهیمه رو به اصطلاح سور پرایز کنه. امید اومده بود دم در خوابگاه و زنگ زده بود به فهیمه تا مثلا با خبر حضورش از خوشحالی سورپرایز غش کنه که محبوبه گوشی رو برداشته بود و گفته بود که فهیمه و پریسا یه دفعه ای رفتن شهرستان. امید بیچاره شکه شده بود. چه خیال هایی که پیش خودش نکرده بود.هزار تا لعنت به خودش فرستاده بود که چرا بی خبر اومده و چیزی به فهیمه نگفته بود. نمی دونم محبوبه به امید چی گفته بود که فرداش، وقتی که امید به فهیمه زنگ زده بود، بین حرفاش گفته بود که بعد ازظهر رو با محبوبه رفتن پارک!! البته محبوبه خودش دوست پسر داشت و وقتی فهیمه با خشم ازش پرسید که چرا با امید رفته پارک، گفته بود که مگه من خودم دستم کجه که دنبال دوست پسر تو باشم و فقط برای اینکه امید تو این شهر تنها نباشه باهاش رفتم پارک و رابطه ما جاست فِرِنده. فهیمه هم این رو به پای رفاقت چند ساله اش با محبوبه ازش گذشت. بعد از اون هر وقت امید می اومد تهران، فهیمه و امید و محبوبه و علیرضا – دوست پسر محبوبه-  با هم بیرون می رفتن. من هم چند باری باهاشون پارک و درکه و سینما رفتم.

رابطه فهیمه و امید توی بیز افتاده بود و در این میون فهیمه با علیرضا و امید با محبوبه درد دل  می کردن. محبوبه در ظاهر سعی می کرد که اون دوتا رو بهم نزدیک کنه ولی در باطن راه خودشو می رفت و پیش امید از فهیمه بدگویی می کرد؛ که عاقبت کار منجر به قطع دوستی فهیمه و امید شد. بعد از اون حرکتش، نفرت عجیبی ازش تو دلم باقی موند.

” مایوس نیستم

و میدانم

کسی تو را از با من بودن میترساند

برای همین هست که حتی لبخندت را هم از من دریغ می کنی “

چند سال بعد، آذر 88

اتفاقی محبوبه رو جلوی مرکز خرید ونک دیدم، چند سالی میشد که ندیده بودمش. حس بدی بهم دست داد. پیش خودم گفتم یه دیدار گذراست به رو خودت نیار. همدیگه رو بغل کردیم و از اوضاع احوال همدیگه پرسیدیم. معلوم بود اون هم حس خوشایندی از دیدن من نداره، نمی دونم چرا؟ ولی میتونستیم به روی خودمون نیاریم و از کنار هم رد شیم و انگار نه انگار. بهم گفت که بعد از فارغ التحصیل شدنش دو سه سالیه که توی یه شرکت خصوصی، همین نزدیکی ها کار میکنه. دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم باید ضربه کاری رو بهش می زدم. گفتم: ” از فهیمه خبری داری؟ ” گفت: ” نه، بعد از اینکه ترم 3 از من جدا شدن ، دو ترمی رو با هم بودن و به خاطر یه سری مسائل از هم جدا شدن و مدت هاست که ازش بی خبره و دلش براش تنگ شده و اینکه اون چقدر بی معرفته که یه خبری ازش نمی گیره. ”  گفتم: ” خبر داری فهیمه ادواج کرده؟ ”  گفت: ” اِ جدا، چه خوب، آخرش گوی سبقت رو از من ربود. حالا این شازده خوشبخت کیه؟ “

گفتم: ” علیرضا “

” زندگی را نخواهیم فهیمد

اگر همه دست هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می شوند، پس بزنیم

فقط به این دلیل که یک روز

یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوء استفاده کرد “

وا رفت. من شاهد یه فروپاشی واقعی بودم. حریف رو بد جوری آچمز کرده بودم. یکی از بهترین لحظات زندگیم رو تجربه می کردم. باید تاوان اون همه موش دوندن رو پس می داد. میگن لذتی که در انتقام هست در بخشش نیست. دهنش خشک شده بود، صورتش برافروخته شد به زور خودشو جمع و جور کرد تا بگه ایشالا خوشبخت شن و موضوع صحبت رو عوض کرد. من که فتح الفتوحات خودم رو انجام داده بودم، بعد یکی دو دقیقه به بهانه قرار کاری خداحافظی کردم و به حال خودش رهاش کردم و رفتم پی کارم. تنهاش گذاشتم تا بدونه که هرکسی بدرود هر آنچه کشت.

همچنان ادامه دارد ..

پی نوشت: به همگان: گر صبر کنید ز غوره حلوا سازم.

11 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا (8)»

  1. سلام
    هرچند که فرهاد خان جواب کامنت های مارو نميدن ولی اميدواريم که بخونن
    به نظر من، فهيمه و محبوبه و عليرضا، همشون رگه هایی از واقعيت داشتن اما دخترای نوشته هاتون و ماجراهاشون خيلي دلنشين از آب درنيومدن هرچند مشخصه که سعی کرديد که لحنتون رو عوض کنيد و پريسا و دوستاش رو دخترونه بنويسيد اما خيلي پخته از آب درنيومده
    البته کاملا طبيعي یه؛ اگر دقت کرده باشيد، راوی نويسنده های زن در بيشتر موارد زن هستن و راوی داستان های نويسنده های مرد هم مرد و خيلي کم پيش مياد که زنی بتونه يه شخصيت نزديک به واقعيت مردونه بنويسه و مردی بتونه يه شخصيت زن خلق کنه مگر نابغه هايي مثل بالزاک يا رومن رولان.
    تمرين فرهاد خان، تمرين Practice makes perfect!
    به نوشتن ادامه بديد و در کنارش اين کتاب هايي رو پيشنهاد می کنم بخونيد مخصوصا اگر می خواهيد شخصيت های زن واقعی تری تو نوشته هاتون بسازيد:
    «زن سی ساله» و «زنبق دره» از «انوره دو بالزاک» و «جان شيفته» از «رومن رولان»

  2. كلاً بد جبهه گرفتيد( جهتگيري بدي نسبت به نوشته ها داريد)
    حالا چه بد چه خوب ،من يكي از كليات مطلب خوشم مياد
    نمره قبولي هم پيش من داريد
    نمي دونم چقدر بزرگتريد ، شايدم كوچكتر! پس به خودم اجازه نمي دم نصيحيتتون كنم
    با عنايت به پيگيري تمامي قسمت هاي داستان بي پرده ميگويم ؛
    اينطور كه از نوشته هاتون مشخصه دنبال تمرين داستان نويسي نيستيد بلكه به نظرم به آستانه انفجار از اتفاقات پيشرويتان رسيده ايد .
    يه جورايي داريد هر چه كه در پيرامونتان روي داده و شنيده ايد را براي خواننده شرح ما وقع ميكنيد. شنيده هايي كه بيان مكرر آن نيز از تعجب آغازين آن نمي كاهد.
    شايد سكوت و سر درگمي شما در برخورد با بيشتر اتفاقات اين داستان براي ما نيز معنادار و قدري تامل برانگيز باشد ولي حالا كه چه؟!
    سوال اين است چه بايد ميكرديم و چه بايد بكنيم وگرنه در پس خاطرات همگي ما(بعضاً) حوادث خنده دار و گريه داري هست كه هنوز از ياد آنها خنده و گريه مان ميگيرد.

  3. به خانم کاجی: منظور شما رو از فضاسازی متوجه نشدم، اگر که ممکنه مقداری بیشتر توضیح بفرمایید. با مثال تبیین نمایید. به نظر میآد که یه کم موضع گیری شما به خاطر مسائل مطرح شده در پست باشه.
    به خانم محق : ممنون از راهنمایی هاتون، ولی اگر بنده خواسته باشم کتابهایی که معرفی کرده اید رو بخونم و بعد با توجه به اونها متن بنویسم اولا متن تقلیدی و ثانیا دچار عدم یکنواختی خواهد شد. نوشتن توی یه وبلاگ عمومی با نوشتن کتاب فرق ایی داره که شما حتما بهتر از من می دونید. مساله فضا و زمانه.البته نقدی که بر بنده به دلیل عدم شناخت دقیق خانم ها بیان می کنید را کاملا می پذیرم زیرا خانم ها را فقط خدا و شیطان می شناسند.
    به آقای خورزوخان : ممنون از راهنمایی ها، والا توصیه هاتون یه مقدار گنگ بود، و اینکه کاری که باید می کردیم چه بود، دردی رو دوا نمی کنه.
    اینها رو می نویسم تا همگان با توجه به هوش بالاشون دنبال راه حل ها باشند.
    از آقا داود که سعی در دفاع از نوشته های بنده رو داشتن تشکر می کنم.
    باز هم خطاب به همگان: گر صبر کنید ز غوره حلوا می سازم.
    از دوستانی که ظریفتر به داستان توجه می کنند خواهشمند است، ظرایف ساختاری و کلامی رو مد نظر داشته باشند و نقد نمایند.
    امیدوارم با در نظر گرفتن نظرات شما، متن های بهتری را برای آینده، بنویسم.

  4. به به! بالاخره چشممون به جمال کامنتی از جناب فرهاد خان روشن شد.
    بنده يه توضيحی جهت روشن تر شدن نظراتم عرض کنم
    اينجانب قصد هيچ گونه جبهه گيری از هيچ نوع ندارم
    قطعا نوشتن يه نوع ابزار برای منتقل کردن حرف و نظر و اعتقادات و تجربه ی شخصی نويسنده يا وقايعی که ديده و آدمایی رو که شناخته به اين دليل که فکر ميکنه نفعی برای مخاطبش خواهد داشت. قصد من فقط اينه که کمک کنم از اين ابزار بهتر استفاده بشه تا وسيله ی انتقال بهتری باشه برای ماجراهای فرهاد خان و دوستانشون.
    براتون آرزوی موفقيت می کنم، شما وبلاگ نويس خوبی هستيد فرهاد خان اگر دوست داشته باشيد نويسنده ی خوبی هم ميشيد.
    و جناب آقای حسنی (خورزوخان)، شما منتقد خوبی نميشيد چون ايراداتتون کاملا غرض ورزانه و براساس تصورات شخصی خودتونه و اين باعث ميشه که نظراتتون گنگ و نامفهوم و بعضا نامربوط بشه.

  5. و يادم رفت
    فکر کنم منظور فرزانه شخصيت پردازی بوده، نه فضا سازی
    یه توضيح کوچولو هم اينکه، شخصيت پردازی و فضا سازی در نوشته های کوتاه، منظورم از کوتاه، هر نوع نوشته ی داستای غير از رمانه، خيلي خيلي سخته چون نويسنده تعداد صفحات و کلمات کمی برای مانور دادن داره و اين شخصيت پردازی رو خيلي سخت می کنه. اينکه از فرهاد خان توقع داشته باشيم و شخصيت های دختر داستانش به خوبی پسرهاش دربياد به نظرم، توقع زياد و شايد بيجايي باشه.
    به نظرم ديگه صحبت کردن در مورد فرم داستانی فرهاد خان کافيه و بهتره روی محتوا بحث بشه که به نظر مياد دغدغه ی اصلی نويسنده هم همين بوده؛ اينجوری هم کارگاه داستان داريم هم بحث اجتماعي در مورد يکي از مشکلات نسل ما که احتمالا يکي دو نسل ديگه هم به نوعی درگيرشن

  6. حالا که کار به گیس و گیش کشی رسید، اجازه مخوام که نظر خودم رو در چند بند بیان کنم.
    الف) به نظر من، داستان قوی شروع شده، به خوبی خواننده رو با خودش همراه می کنه. من که احساس همذات پنداری بهم دست داد (شاید به خاطر اینه که پسرم) داستان از لحاظ ساختاری فراز و فرودهایی داره که قابل اعتناست ولی به کلیت داستان صدمه ای نمیزنه.
    ب) یک نوشته داستان گونه از نظر محتوا و ساختار، به سه دسته تقسیم می شود، دراولین گروه محتوا بر ساختار غلبه میکنه، در دسته دوم ساختار داستانی و رعایت قوانین داستان نویسی از اهمیت بیشتری برخورداره و در نهایت در دسته سوم این دو زمینه همپای یکدیگه ظهور می نماید.
    داستان فوق از دسته اول محسوب میشه. یعنی به نظر من فرهاد خان نتونسته به اون خوبی که محتوا رو بیان کرده، قالب داستان نویسی رو رعایت کنه و گاها شخصیت پردازی ها عجولانه انجام شده، بعنوان مثال شخصیت الهه.
    ج) به نظر من آقای حسنی به نکته اصلی اشاره کردن، اینکه ما محتوا رو فراموش کرده و به خاطر موضع گیری ها به قالب داستان و اینکه نویسنده زن ها رو نمیشناسه گیر داده. به نظر من که فرهاد خان جواب مناسبی به این مورد دادن.
    د) فرهاد خان در جوابیه شون، و خانم محق در کامنت آخرشون، به نکته قابل توجهی اشاره کرده اند، اینکه وبلاگ نویسی با نوشتن داستان فرق داره. کتاب جان شیفته کتابی در دو جلد با بیش از 1000 صفحه کتابه که خوندنش کمِ کم یه هفته وقت میبره
    نوشتنش که خدا می دونه. در وبلاگی که اگر مطلب از 10 خط بیشتر بشه نصفی از خواننده ها بیخیال مطلب می شوند، با این هجمه انبوه اطلاعات و تعداد کلمات محدود، فضاسازی و شخصیت سازی در همین حد هم به نظر من عالیست.
    ه) نکاتی که در مورد ساختار نوشته فرهادخان به نظرم رسید در چند جمله می گم درست یا نادرست امیدوارم که مد نظر دوستان قرار بگیره:
    داستان روایت پست مدرنی داره، یعنی توسط افراد مختلف بیان میشه
    جایی که محسن داستانو روایت می کنه، ما بطور مستقیم با او آشنا میشیم
    در حالیکه در مورد پریسا تا اینجا ما از طریق دوستانش سعی در شناخت اندک پریسا داریم
    در مورد محسن، نویسنده مرتب بین گذشته و حال در حال رفت و آمد است در حالیکه در مورد پریسا این شعر هست که به کمک بار معنایی داستان می آید و در پایان انتخاب تصاویر مناسب کمک مناسبی به برقراری ارتباط می نماید.
    و) من هم از خانم کاجی خواهش می کنم منظورشون رو از فضاسازی (یا همون شخصیت سازی!!!) با ارائه مثال روشن کنند تا ما هم بدونیم کجای کار درست از آب در نیومده.
    در پایان از فرهادخان که رونقی نسبی به 021 ما دادن تشکر می کنم و منتظر نوشته های بعدی شون هستیم.

  7. shayad mahssa yekhorde nazare mano tashih karde,dar beine khoondane dastan man gahi elahe va mahboobe ro ghati mikardam,fekr mikonam dalile aslish kar nashodan roie in do shakhsiate va yak negahe gozara basha.va ye morede dgeehsase parisa az inke khord shodane tarafe moghabel ro mibinad asaln dar fazaie khoobi etefagh nayoftade va inke aslan hich bahsi dar bareie manfi boodan ya zaate khabise yeki az dokhtaran nabood ke yeho akharesh inghad bad shod!!!

  8. اگه من کامنتتو تایید نکنم، مگه تو از این کامنتا میذاری؟
    .
    .
    یارو خودش تایید میکنه، خودشم ایراد میگیره به تاییدش، 021 داریم؟

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.