مرثیه ای برای یک رویا (7)

خانم مدير، منو به اتفاق چهارتا از همکلاسيام خواسته که توي اتاقش جمع بشيم. کمي دلنگرانم، چه اتفاقي افتاده که ما رو خواسته؟ نکنه از قضيه سي دي ها با خبر شده؟ من که تمام تلاشم رو مي کردم که بعد از قضاياي پارسال و تعهدي که دادم؛ ديگه سراغ شلوغ کاري ها و دردسرسازي نرم، بي احتياطي کردم، بايد خبرچين رو پيدا کنم. هميشه خدا، شاگرد درسخوني بودم ولي گشتن با دخترهاي خلاف کلاس باعث شده که رابطه خوبي با مدير و معاون نداشته باشم. اگه قضيه سي ديه، پس چرا اون چهار نفرم خواسته؟

مهناز ازم پرسيد: ” پريسا، خانم مدير چيکارتون داشت؟” ميگم: ” هيچي بابا! مي خواست خبر قبولي مرحله اول المپياد فيزيک رو بهمون بده. ” بعدشم گفت قراره يک کلاس مشترک با پسرها از هفته بعد، بعد از ظهرها برگزار بشه تا براي مرحله دوم آماده بشيم و يه سري نصيحت که حواستونو جمع کنيد و از اين حرفا. کارم در اومده بود. نميشد يه جوري کلاس رو پيچوند، خانم مدير بد جوري استنتاق مي کرد.

با شروع کلاس ها چندان دل به کار نمي دادم، هيچ وقت به صورت جدي به المپياد فکر نمي کردم. اين پسرا هم که يه مشت احمق بي کله ان. با اون شوخي هاي بي مزه شون. ادب هم خوب چيزيه. سر کلاسا طوري به آدم نيگا مي کنن انگار جن ديدن.

آخر کلاس، سعيد اومد طرفم. سلام کرد و گفت: ” خانم ميم، ممکنه جزوه تون قرض بگيرم؟ يه کپي مي گيرم و فردا بهتون بر مي گردونم.” پسرک بيچاره، نمي دونه اين حرکات ديگه نخ نما شده. پسر خوبيه، راستش منم ازش خوشم اومده. ميگم: ” مشکلي نيست آقاي عبداللهي، فقط من يه مقدار رو جزوه هام حساسم، حواستون باشه.” ميگه: ” حتما. ممنون. خدانگهدار.” بابام دم در مدرسه منتظرمه با عجله ميرم. جزوه رو که بر مي گردونه تشکري مي کنه و در حاليکه کمي قرمز شده مي ره سر جاش ميشينه. جزوه رو که باز مي کنم، مطابق انتظارم کاغذي بينش مي بينم:

“شبي از شب ها تو به من گفتي شب باش

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

به اميدي که تو فانوس شب من باشي”

4783621

اگه زنگ بزنيد خوشحال ميشم

گردش خون رو توي شقيقه هام حس مي کنم.

امروز سعيد بهم تلفن زد. گفت: ” اگه ميتونم بعد از ظهر رو با هم بريم بيرون.”  بهش گفتم ” پس فردا، ميان ترم فيزيک (1) دارم، بذار اونو از سر بگذرونم باشه.” قرارو براي چهارشنبه 5 بعداز ظهر باهاش مي ذارم که بريم فيلم سگ کشي ببينيم و مي رم سراغ درسام.

ميان ترم امروز خوب بود، حاضر مي شم و مي رم به سمت قرارم با سعيد. سعيد يه 5 دقيقه اي دير ميآد. با هم به سمت سينما عصر جديد راه مي افتيم. توي راه، دو تا از بچه هاي دانشگاه ما رو مي بينن از دوستاي همون پسره هستن که پام به صتندليش گير کرده بود، بر و بر به من و سعید نیگاه کردن و از کنارم رد شدن. فيلم خوبي بود، فکر مي کنم آخر قصه همه مون به نوعي آخر قصه سگ کشيه.

امتحانات پايان ترم رو به بدترين نحو ممکن دادم. اگه به مدد نمره هاي خوب ميان ترم نبود شايد يکي دو تا درس رو مي افتادم. سعيدي که جونش برا من در مي اومد، سعيدي که مي گفت آيندشو در من مي بينه، سعيدي که پريسا، پريسا از دهنش نمي افتاد، بعد از نزديک دو سال منو گذاشت و رفت. حوصله هيچ کاري رو ندارم. همش حالت گريه دارم. دست و دلم به هيچ کاري نميره. از هر چي پسر و پسر جماعته بدم ميآد.

“حقيقت بي رحمانه غمناک است

شانه هايي که امن مينمود

و سايه اي که استوار

داشته هاي پوشالي مترسک جاليز بودند … “

و همچنان ادامه دارد …

14 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا (7)»

  1. سلام
    هرچند که می دونم الان داد آقای ابوترابی در میاد ولی نمی تونم چیزی نگم
    یه آدم عاشق پیشه
    یه آدم باهوش
    یه آدم اجتماعی
    یه آدم احساسیو…
    همه ی اینا کیه بله شخص راوی داستان
    طرف کیه یه دختر یه دختر بی احساس امروزی که آخر احساسش بعد از اینکه با یکی بود فقط به این دلیل که پریسا پریسا از دهنش نمی افتاده!
    بعدشم یه رحمی کردید به این شخصیت حقیر این دختره و برای اینکه جریح شدن احساس ش رو بگین گفتین مثلن نتونسته بخوابه
    آخی گناه!

  2. چون از من نام بردد اجازه مخام که جواب رو در حد خودم بدم، اگه آقا فرهاد خواستن خودشون میتونن جواب بدن:
    قهرمان داستان عاشق پیشه است، از کجا فهمیدیم؟ اینکه عاشق پریساست. ( توی دانشگاه، ترم اول) ولی پریسا خودش از دبیرستان خاطر خواه سعید بوده ( کلاس المپیاد، که ماکزیمم مربوط به سال سوم دبیرستانه) اگه اشتباه نکنم به نظر میآد پریسا عاشق پیشه تره.
    محسن آدم باهوشیه، چرا؟ رتبه کنکورش؟ خب اولا رتبه پریسا در همون حده، ثانیا این یکی هم که المپیاد قبول شده؟ یعنی بی هوشه؟
    محسن اجتماعیه؟ پریسا هم جایی رفتار ضد اجتماعی نشون نداده من که ندیدم. اگه میشه مصداق بیارد.
    احساس آدما هم که نسبیه، من از قسمت 7 احساساتی بودن پریسا رو می گیرم همونطور که توی قسمت های قبلی احساساتی بودن محسن رو.
    تا اینجای کار فقط این پست بوده که راجع به عقاید پریسا، اونم در حد خلاصه اشاره شده، فکر می کنم باید یه مقداری صبر کنیم ببینیم آخر و عاقبت این داستان چی میشه، بعد قضاوت کنیم.
    اگه مصداق بیشتری برا حرفاتون بیارید ممنون میشم.
    در ضمن من هر چقدر نیگاه کردم ندیدم نویسنده از بی خوابی حرف زده باشه.

  3. از طرف پلیسا برای فرهاد زارع بیدکی:

    تمام قصه هامو از تو دارم … بهترین خاطره هامو از تو دارم
    تو این شبای خالی از ستاره … آخرین ترانه هامو از تو دارم

  4. اين پريسا كيست ؟
    كه حتي خانم ها هم دنبالشند (عالم همه ديوانه اوست)
    اين چه عشقي است…

  5. از طرف فرهاد به پریسا:
    تو با خونسردی منو ترک کردی
    تنهام گذاشتی و دیوونم کردی
    تو که منو هرگز دوسم نداشتی
    چرا گل عشقو تو دلم کاشتی؟

  6. می دونید شاید چون تنها عکس العملم رو وقتی این پست خوندم نوشتم نتونستم منظورم رو خوب شرح بدم

    نویسنده سعی می کنه حس هاش افکارش خلاصه اونچیزی که تو ذهنش می گذره رو با چیدن کلمات کنار هم همون ها رو تو دهن خوانندش هم بیاره این هنر نوشتنه البته از نظر من.
    پست اول نویسنده همون شخص اول داستانه.نویسنده یی که داره از یک درگیری ذهنیش میگه که اتفاقا یک تجربه ی عاطفی ش هم بوده
    این آدم رو شما درک می کنید کم کم
    از آدمای دورو برش که الان هستن وحتی حس های لحظه ایش هم از اعمال اونا میگه که واسه من یکی گه خیلی جداب بود
    از سرگرمی هاش
    از عادت هاشو کم کم شما رو می بره به خاطره ی باند مدتش یعنی عمق فاجعه;)

  7. شما می تونید اون پسر رو درک کنید و هم حسش بشید حتی اگر دختر باشید
    تا اینجا دستتون درد نکنه

  8. و پریسای داستان
    که نویسنده اومده توی این پست داستان رو از دید اون گفته شایر طرح خوبی باشه اما به نظر من از عهدش بر نیومدید
    جای جای این پست که می خوندم من به عنوان یک دختر نمی تونستم درکش کنم حتی بعضی از جاهاش لجم هم می گرفت
    مثلا وقتی دختره پسری بهش جذب شده گردش خون رو توی شقیقه هام حس می کنه!
    شاید حالاتای زیادی واسه این اتفاق دوستان و خودم من تجربه کرده باشن اما این یکی نادره!
    دوم چون حس دوست داشتن توی ما دختر ها بسیار مهم هستش نوع احساس رو حتما مشخص می کنیم حتی اگر راستش رو فقط به یک نفر بگیم
    حتی اگر از روی کنجکاوی یا گذراندن هوس دوستی باشد
    علت هر چه باشد مهم است و حال این حس توی این پست جزئ نکات گنگ شخصیت پریساست
    مشکل من این حس های پریساست پریسا یک آدم است آنهم با حسی دخترانه حال به هر دلیلی شخص اول داستان را رد کرده باشد یا…
    اگر می خواهید او را توصیف کنید بهتر است بتوانید از دید و حس و جسم یک دختر به دورو برتان نگاه کنید

  9. salam malome bache mosbate mpesar nadideie dehati hastesh ama hife in esme ghashange parisa va3e in 2 khtare dehati akhe parisa jon to zaiast hichi halit nemish magarna pesarara az dast ne midadi dastanet dehatio masghare bod hife man ke vasat nazar dadam

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.