حدیث ِ فرهاد و فریاد

برای آقای فرهاد زارع بیدگی

“تار و پود هستی ام بر باد رفت، اما نرفت / عاشقی ها از دلم، دیوانگی ها از سرم”

اولین بار با اشعار رهی معیری در دبیرستان آشنا شدم. شعر زیبای “حدیث جوانی”اش که حفظش کردم و هنوز هم در من احساسی غریب ایجاد می کند.

“اشکم، ولی به پای عزیزان چکیده ام / خارم، ولی به سایه گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق / همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

چون خاک، در هوای تو از پا فتاده ام / چون اشک، در قفای تو با سر دویده ام

من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش / از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت، می نابی نخورده ام / وز شاخ آرزو، گل عیشی نچیده ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد / این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز / آزاده، من که از همه عالم  بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان، رهی / عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام”

رهی، زندگی پر فراز و نشیبی داشت. پدرش را هرگز ندید. پدری که شش ماه قبل از تولد فرزندش رخت از جهان بر بست. در 14 سالگی به عشق دختری 20 ساله مبتلا شد. ترانه “سیرم از زندگانی” را به سبب ازدواج آن دختر با مردی دیگر سرود.

“سیرم از زندگانی

در بهار جوانی

ز آن که بی او ندارم

طاقت زندگانی

ای که منعم نمایی، از پریشانی دل

می کنی از ملامت، خنده بر زاری دل

تا که عاشق نگردی

حال عاشق ندانی…”

آن حادثه چنان طبع لطیفش را تحت تاثیر قرار داد که تا آخر عمر ازدواج نکرد. غم خوار همیشگی اش مادرش بود. مادری که علاقه و عشق وافری به او داشت و همواره از خدا می خواست که مرگ مادر را نبیند. آرزویی که در 58 سالگی بدان رسید.

“آسودگی از محن ندارد مادر / آسایش جان و تن ندارد مادر

دارد غم و اندوه جگرگوشه خویش / ور نه، غم خویشتن ندارد مادر”

سراسر دیوان رهی مشحون است از اشعاری که از دلی عاشق و سری مجنون خبر می دهد.

“مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز / مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم / شمع را نازم که می گیرد به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت / غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم / گل به دامن می فشاند، اشک خونینم هنوز …”

“کیم من؟ دردمندی، ناتوانی / اسیری، خسته ای، افسرده جانی

تذروی آشیان بر باد رفته / به دام افتاده ای از یاد رفته

دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد / همه سوز و همه داغ و همه درد

نه دمسازی که با وی راز گویم / نه یاری، تا غم دل باز گویم …”

باری، رهی شاعری به تمام معنا بود. روحی لطیف، دلی پر صفا، سیرتی نیکو و سخنی دلکش داشت. شاعری که آزاد زیست و آزاد مرد. شعر زیر را برای سنگ مزارش سروده است. خدایش بیامرزد.

“دلا، ای رهگذر که از راه یاری / قدم بر تربت ما می گذاری

در اینجا، شاعری غمناک خفته است / رهی در سینه این خاک خفته است

فروخفته چو گُل با سینه چاک / فروزان آتشی در سینه چاک

بنه مرهم ز اشکی داغ ما را / بزن آبی بر این آتش، خدا را

به شب ها، شمع بزم افروز بودیم / که از روشندلی، چون روز بودیم

کنون شمع مزاری نیست ما را / چراغ ِ شام ِ تاری نیست ما را

ز سوز ِ سینه با ما همرهی کن / چو بینی عاشقی، یاد ِ رهی کن”

منتشرشده توسط

1 دیدگاه برای «حدیث ِ فرهاد و فریاد»

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.