مرثیه ای برای یک رویا (4)

توی مترو، دخترک 7-8 ساله ای رو می بینم که یه جعبه از این ویفرهای شکلاتی دستش گرفته و هی پشت سرهم میگه: “4 تا بسته 500 تومن … آقا بخرید … خانم بخرید ….4 تا بسته 500تومن … آقا برا بچه هاتون بخرید… ” آقای سی و هفت هشت ساله ای روبروی در، کنار میله ها وایستاده، رو میکنه بهش و میگه: “بیا اینجا، برادرت میخواد ازت یه چنتایی بخره .” یه 500 تومنی در میآره و 4 تا ویفر می گیره بعد بهش میگه دیگه با برادرت کاری نداری، پیش خودم میگم هنوز یه چیزایی وجود داره. یه آقای دیگه که متشخص هم می زنه میگه ” آقا نیگاه کن ببین تاریخ انقضاش نگذشته باشه؟ ” آقای سی و هفت هشت ساله خودشو طوری نشون می ده که یعنی داره تاریخش رو چک می کنه و اندکی بعد مشغول باز کردن یکی از ویفرها میشه و من پیش خودم میگم ” بپا! حواست باشه! تاریخ انقضای عمرت برای استفاده از فرصت ها از دست نره. ” و دختر کوچولو رو صدا می زنم.

دیگه کارمون شده بود اینکه شب ها دور هم بشینیم و بستنی یا چای بخوریم و راجع به پریسا حرف بزنیم، از من تعریف و از اونا تایید. احمد عمران می خوند، بچه مشهد بود از اون باصفاها، بد مشهدی نبود. تا سال آخر لیسانس با هم، هم اتاق بودیم. الانم گاهی وقتا یه چتی باهاش می کنم، کنکوردیا دکتری میخونه.

علیرضا، بچه بوشهر بود. صورت سبزه و قد بلند و بدن لاغرش از دور داد می زد که بچه جنوبه. برق می خوند ولی خب، از اونایی بود که از هر انگشتش ده تا هنر میریزه. اهل ورزش بود؛ عضو تیم والیبال دانشگاه، شب ها حداقل یه ساعتی رو توی کوی می دوید. آخر شب ها سه تارش رو کوک می کرد و برامون ساز می زد، صداشم بد نبود و گاهی همره ساز زدنش می خوند، وارد انجمن اسلامی شده بود و توی میتینگ ها شرکت می کرد و گاهی حرف هم می زد. اما پاتوق اصلی اش کانون کتاب بود.

یه روز که خسته و کوفته از کلاس تربیت بدنی اومدم خوابگاه، دیدم احمد و علیرضا دارن با هم پچ پچ می کنن؛ تا منو دیدن ساکت شدن، گفتم: “چی شده؟” علیرضا گفت: ” چیزی نشده، راستی غذای هفته بعد رو رزرو کردی؟ ” و من یادم اومد که ای داد بیداد یادم رفته. امتحانات پایان ترم نزدیک بود و دیگه باید تا مدتی با دوران اللی تللی خداحافظی می کردم، مثل چند روزِ قبلش، دفتر دستکم رو جمع کردمو رفتم سالن مطالعه برای درس خوندن، ارواح عمه ام، مگه فکر و خیال امون می داد؟

آخر شب که برگشتم اتاق، احمد توی اتاق تنها بود. مهران که مطابق معمول سالن مطالعه رو قرق کرده بود، علیرضا هم رفته بود دویدن. احمد رو کرد به من و گفت: ” چای بذار تا من برم چنتا بیسکویت ساقه طلایی و چنتا رنگارنگ بگیرمو بیام. ” گفتم باشه و لیوان ها رو برداشتم که ببرم بشورم و بیارم. چای که حاضر شد دوتا چای ریختمو یکیشو دادم به احمد، لیوان خودمم گذاشتم روی میز که مطابق معمول شوتش نکنم توی دیوار و همه جای روفرشی رو به افتضاح نکشم. احمد تا اخر چای خوردن ساکت بود. رو کردم بهش و گفتم: ” احمد اتفاقی افتاده؟ ” گفت: ” نه چیزی نیست. “ دیدم داره دل دل می کنه؛ گفتم: ” چیزی می خوای بگی؟ بگو” یه کم دیگه دست دست کرد و گفت: ” اینا بهت میگم برای اینکه تقریبا سه ماهه که با همیم و نون و نمک هم دیگه رو خوردیم. ” گفتم: ” بگو دیگه جون به سرم کردی.” گفت: ” حقیقتش اینه که امروز که با علیرضا رفته بودیم دانشگاه، بر که می گشتیم پریسا رو بیرون دانشگاه دیدیم.” گفتم: ” خب این که طبیعیه، کلاس حل التمرین فیزیک یکش چهارشنبه ها 5 تا 6 بعداز ظهره. حتما داشته می رفته خونه ” گفت: ” آره، ولی .. ولی پریسا رو با یه پسره دیدم که داشتن با هم حرف می زدن، علیرضا هم بود میتونی بپرسی ازش.” یه لحظه انگار دنیا رو روی سرم خراب کرده باشن، احساس کردم دارم از زمین جدا می شم. صدای ضربان قلبم رو می شنیدم. پرسیدم: ” مطمئنی خودش بود؟ ” گفت: ” آره” گفتم: ” پسره چه شکلی بود؟ حتما از فامیلاش بوده، شبیه اش نبود؟ برادری چیزی؟ ” احمد گفت: ” قیافه پسره معمولی بود، نمی دونم ولی فکر نمی کنم پسره از بچه های دانشگاه بوده باشه. ” اون شب گذشت و من باور نکردم. از علیرضا هم پرسیدم اونم تائید کرد، تا دو سه هفته بعد احمد و علیرضا به صورت ناشیانه ای سعی می کردن با آوردن دلیل، ثابت کنن که طرف از فامیلاش بوده. من با اینکه اینو می دونستم تا مدت ها باور نمی کردم.

چند وقتیه، میآم خونه، سیگار اول رو روشن می کنم و خیره میشم به یه جا و سیگارمو می کشم. بعد سیگار دوم رو در میارمو و همین کارو تکرار می کنم. بعد از کشیدن سیگار پنجم ششم، یه پتو بر میدارم و همونجا سر جام میخوابم تا عباس از سر کار برگرده و یه سیگاری با هم بزنیم.

vتغییر ماتریس کوواریانس

3 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا (4)»

  1. اگه شیرینی میخواین بدویین بیاین.
    از طرف عوامل مجهول الهویه ای خبر رسیده که جناب آقای ابوترابی فردا چهارشنبه ساعت 10 اتاق 301 دانشکده برق دفاع دارن.
    از تمامی دوستان اهل دل دعوت به عمل میاد که تشریف ببرن به دفاع.
    باشه تا گروه دلسوزان حساب کار دستش بیاد که ما عوامل نفوذی زیادی داریم. 🙂

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.