مرثیه ای برای یک رویا (3)

آخه با مرام، از ساعت سه بعد از ظهر پامشی میری جشنواره فیلم فجر،  تنها خوری، گوشیت رو هم سایلنت می کنی، نمی گی مادر بدبختت چی می کشه؟ فقط می خواستی ما رو از خونه بکشی جنت آباد؟ اونم پشت در بسته، رو در رو با سرایدار؟ بعد ساعت 11 شب که همه عشق وحالت رو کردی زنگ بزنی و بگی کاری داشتی؟ حالا ما به درک! به فکر قلب بیمار مادرت باش. تو که می دونی هر روز باید به مادرت زنگ بزنی، یه ریمایندر بذار و سر ساعت بهش زنگ بزنی و از احوال شازدش باخبرش کنی، هزینه اش هم با من. دیگه تکرار نشه که من طاقت شنیدن صدای نگران مادرت رو از پشت گوشی که میگه این بچه من خیلی بی خیاله رو ندارم. حالیت شد یا بیام حالیت کنم؟

دوشنبه 13 آذر، کلاس اخلاق، استاد در حال وهوای خودش در مورد طبیعتگراها در حال صحبت بود که وارد کلاس شدم، به خاطر یه روفرشی لعنتی که مجبور شدم ببرمش خشک شویی تا لکه های چایی رو از روش محو کنه، جای همیشگیم رو توی کلاس از دست دادم و مجبور شدم ردیف اول بشینم و به گل واژه های استاد گوش بدم. تقریبا 20 دقیقه مونده بود به پایان کلاس و من توی حال و هوای خودم بودم که دیدم شکوفه – دوست پریسا- دم در کلاس ایستاده و داره با ایما و اشاره یه اداهایی از خودش در میاره. بعد از یه دقیقه ناگهان تکان شدیدی خوردم و صدای تالاپی توی فضای کلاس پیچید؛ پریسا رو دیدم که پخش زمین شده بود، با صورتی سرخ شده از کلاس خارج شد و بعد از 5 دقیقه که برگشت همچنان اشک توی چشماش بود. بعدها رفقام بهم گفتند که پاش توی صندلی تو گیر کرده و زمین خورده. حالت صورتش علاقه من را بهش صد چندان کرد.

دیروز زنگ زدم به اصغر قرقی، بهش گفتم از اون جنس خوبات، سه تا برام بیار. دمش گرم! جنس خوبی برام آورد، یه سَرَه اش رو دیروز تنهایی زدم، توپ توپم کرد اما کم کم حال و هوام عوض شد. تا آخر شب دپرس دپرس شدم. پریسا! پریسا! آخرش از غصه عشقت دق می کنم و می افتم و الکی الکی می میرم. خاک بر سر هالویی مثل من.

چند روز بعد از این قضیه، دل رو زدم به دریا و به بچه های اتاق قضیه رو گفتم. مهران که اصلا تو این خطا نبود، هنوزم فکر نمی کنم تو این عوالم باشه، مثل بزمجه بهم زل زده بود و بعد از شنیدن قضیه، بلند شد و رفت سر درسش و تا آخر ترم هم دیگه در این مورد نه اون حرفی زد و نه من چیزی بهش گفتم. علیرضا! و احمد هم که تجربه ای نداشتن ولی سعی می کردن با همون اندک بضاعتشون، با من همدردی کنن و کمک فکری برسونن.

صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیم… آن روز که رسیدیم به ایام جوانی

خسته شدم. به عباس – همخونه ایم – میگم : “عباس! پایه ای یه سیگاری با هم بزنیم؟” میگه: ” محسن جوون پایتم خراباتی”. یه سیگار ماگنا رو خالی می کنم و سیگاری رو بار می زنم، بهش میگم: ” سه کام حبس” سه پک پشت سر هم می زنمو و سیگاری رو می دم دستش. میزنه و میگه :”محسن جوون، من که توی فضام نزدیکای پلوتو، تو کجایی؟ اورانوس رو رد کردی؟ ” همیشه به خودم گفتم دیگه سراغ این آشغالا نمیرم ولی پاش که میوفته، سراغ بدترش هم میرم.

لا مصب حس قویه ایه. یادمه طوری بود که توی زمان بین کلاس ها، که بچه ها مخصوصا سال اولیها توی حیاط فنی ولو بودن از بین صدنفر به راحتی پیداش می کردم یا گاهی که دیر می رسیدم سر کلاس، حتی با صدای سرفه اش می فهمیدم که کجای کلاس نشسته، حتی اگه پشت ستون نشسته بود.

همچنان ادامه دارد ….