مرثیه ای برای یک رویا (2)

مرداد هشتاد بود، تقریبا یه ماهی از زمان برگزاری کنکور میگذشت و من از زیر بار سنگین درس خوندن در اومده بودم و به زیر بار سنگین تری به نام انتظارات و توقعات اطرافیان رفته بودم. یه مسافرت سه روزه به اصفهان و دو سه تا سفر ییلاقی به ده بالا تمام تفریحاتی بود که خانواده برای رفع خستگی این تک پسر خونواده در نظر گرفته بودن. یادمه چند باری هم با حمید و ممد که ماشین باباشو یواشکی بدون اجازه بر میداشت، تو خیابونا این ور و اون ور می پلکیدیم.
روزا گذشت و بالاخره نتایج اعلام شد، 148 منطقه دو، تا حالا که تو ذهنم مونده ولی بعدا رو نمیدونم. حس خاصی نداشتم ولی خونواده راضی بودن. حالا دیگه وقت انتخاب رشته شده بود و هر کسی از فامیل و دوستان برام نسخه می پیچید. بابا میگفت فقط شریف، رشتش مهم نیس. دائیم که مهندس برقه میگه برقا رو از بالا به پائین ردیف کن، هر کدوم قبول شدی. اون یکی میگفت امسال صنایع توی بورسه، بزن صنایع. مدیر مدرسه هم که نگران آمار قبولی دانشگاه شریفش بود عمران شریف رو پیشنهاد میداد ولی من که عشق کامپیوتر بودم، کامپیوتر شریف، تهران و امیرکبیر رو ردیف کردم و مهر 80 به دانشگاه تهران و کوی اون وارد شدم. دانشگاه آمال و آرزوها، دانشگاه حسرت.


اه، سیگارمو باید عوض کنم، وینستون عقابی هم دیگه حالی نمیده، اصن سیگار کشیدن دیگه حالی نمیده، فقط شده یه عادت. صبح که بلند میشی، صبحونه میخوری که بعدش سیگار بکشی، ناهار و شام هم همینطور. قبل از چای، سیگار میچسبه. بعد از چای، سیگار میچسبه. بعد از سیگار هم چای میچسبه. این هوا، هوای سیگاره. پارک میری، سیگار میچسبه. درکه، دربند سیگار میچسبه. اعصابت خرده سیگار چاره شه. بیکاری، سیگار بکش. سر کیفی، سیگار بکش. دیگه خسته شدم، باید یه تغییری توی زندگی ام بدم، باید بگردم ببینم شماره اصغر قرقی رو کجا گذاشتم.


پریسا، مهندسی مکانیک می خوند. دختری با قدی حدود 160 سانتی متر، تا حدی سبزه با چشمای درشت که شیطنت ازش می بارید. کلاس اخلاق اسلامی، ریاضی (1) و فیزیک (1) رو با هم دیگه داشتیم. اسمشو از حضور و غیاب کلاس اخلاق متوجه شدم، پریسا میم. دختری اجتماعی بود که توی کلاس ها به راحتی نظرشو بیان میکرد و شاید همین ویژگیش بود که منو به سمت خودش کشوند. البته، پریسا، طرفدارای خاص خودشا داشت، می دونین که منظورم چیه؟
تمام هفته رو منتظر یک شنبه، سه شنبه ها 10 تا 12، کلاس ریاضی (1)، شنبه، دوشنبه ها 1 تا 3، کلاس فیزیک (1) و از همه بیشتر دوشنبه ها 3 تا 5 کلاس اخلاق اسلامی بودم تا ببینمش. خوبیش این بود که تقریبا توی اکثر روزای هفته می تونستم حداقل یه با ببینمش. دیگه از اون حالت بیخیالی نسبت به سر و وضعم در اومده بودم. هر روز، نه حتی یک روز در میون، با ماشین ریش تراشی فیلیپس دو تیغه ام ریشامو می زدم و می رفتم حموم. بعد که از حموم در میومدم اول موهامو ژل می زدم و بعدش از خنکای افتر شیو ژیلت ام لذت می بردم. با حسین دوستم رفته بودم بازار و یه ادکلن 212 خریده بودم و استفاده می کردم. بعد از چند جلسه دیگه دستم اومده که کجای کلاس میشینه و سعی می کردم جایی بشینم که همه حرکاتشو زیر نظر داشته باشم.
می دونین من از اون طرفدارای دو اتیشه منچستر یونایتدم. خدا رو شکر این هم خونه ایم امشب رفته خونه فامیلاش  و من راحت میتونم براتون بنویسم. الان که دارم این متن رو تایپ می کنم من یونایتد با من سیتی بازی داره و باز این تِوِز احمق یه گل به ما زد و ما رو به روز سیاه نشوند. دو سه دقیقه بیشتر نمونده بجنبین.
کارای احمقانه زیادی توی زندگی ام انجام دادم، یکی از احمقانه تریناشو رو براتون میگم تا شما هم با من همراه بشین:
یه روز پریسا در حالیکه جلد دوم کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت  دستش بود با تاخیر وارد کلاس شد؛ تمام طول کلاس پریسا و کتابش فکر منو مشغول کرده بود؛ هفته بعد رفتم کتابخونه معارف و توی قفسه بدنبال جلد دوم تاریخ تمدن گشتم و اونجا پیداش کردم در حالیکه در صفحه امانت گیرندگانش، نام پریسا میم در انتها دیده می شد که دو روز پیش اونو برگردونده بود. اونو از کتابخونه امانت گرفتم تا بخونمش، کتاب خوبی بود ولی دلیل اصلی تمایل من به خوندنش این بود که پریسا اونا خونده بود.
یس، واقعا حق رونی این سالها خورده شده، بازی قبلی 4 گل زد الانم که دقیقه 91، گل سوم رو برای من یونایتد زد، شبم رو ساخت.
گاهی وقتا که به اون روزا فکر می کنم، خنده ام میگیره از اون حماقت ها و حسرت میخورم به اون حس پاک.
همچنان ادامه دارد….

6 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا (2)»

  1. پس كي ميرسي به بحث شيرين ازدواج ، عروسي
    آخه ميدوني فرهاد خان
    من عاشق اين جور داستانام كه اخرش عروسي ميشه
    واي……..
    مثل اين فيلم فارسي ها بهروز وثوق – گوگوش
    فقط كاري كن اين دو تا بهم برسند
    تو را به خدا از اين پدر زن ها ضد حال يا جاري ها گيس بريده توش نباشه چون من بهشون آلرژي دارم كهير مي زنم
    😀

  2. خورزو خان دلمون برات میسوزه واقعاً.
    خواستیم یه چی بگیم ولی باشه بعداً میگیم.

    فرهاد خان ما رو یاد آهنگ بهرام انداختی که می خونه:
    ” افسوس واسه تو ای دل ساده
    که هرکسی واست عقده ای فرستاده
    هرکی که اومد جلوت گفت دلسوز تو هِ
    حالا می بینی که باعث غم امروز تو هِ
    افسوس واسه تو ای دل ساده
    که توی هفتا آسمون نداری یه ستاره
    افسوس واسه تو ای دل ساده
    که تک تک خندهاتم گله داره
    من خوب می فهمم از غم ظاهرت
    که حتی شک داری به مریم باکره
    افسوس واسه تو ای دل ساده …..”

    حکایت شما حکایت خیلی از پسرها و دخترهای امروزیه ولی …
    ولی باشه تا ادامه داستان رو ببینیم چی میشه تا نظرات دل سوزانۀ خود را صادر کنیم.

  3. ما نمی دونیم این گروه دلسوزانه یا گروه ضد حال
    واقعا دلمون براتون می سوزه.
    خورزو خان خیلی باحال نوشتی. آفرین.
    با این کامنتت منو یاد آهنگ :
    امشب چه شبی است
    شب مراد است امشب …
    انداختی.
    چی میگه این گروه دلسوزان! کی بشه این گروه رسما اعلام وجود کنه بینیم کیه اعضاش یه کم بخندیم.

    و اما شما فرهاد جون استرالیاییِ خارج گشتهِ من یونایتدیِ ژیگول میگولِ 148ایِ دایی برق خوندۀِ بابا عشقِ شریفیِ خودت عشقِ کامپیِ دانشگاه حسرت رفتهِ رفیق اصغر قرقیِ عشقِ پریسا . آخ گفتم پریسا داغ دلم تازه شد. یهو فکر نکنی این پریسای ما پریسای شماستا.نه. البته پریسای ما هم دیگه نیست الان، چون عاشق یکی دیگه شد و رفت.
    نوکرتیم رفتی اونجا داری غصه اینجا و دیروز از دست رفته رو می خوری. برو جوون زندگیت رو بکن. اصلا لوتی خورش کن بره.

  4. یاد حرف بزرگواری افتادم که می گفت : “در جامعه بسته از منظر روابط اجتماعی دو پدیده بسیار رایج می شود، تمایلات عاشقانه و تمایلات همجنسگرایانه”

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.