مرثیه ای برای یک رویا

دوباره امروز حالم سر جاش نیست، دوست دارید بدونید قضیه چیه؟ پس قصه بی سر و سامانی من گوش کنید.

آخ، خدا رو شکر، از فشار قبر راحت شدم. بالاخره رسیدم ایستگاه و بعد از لگد کردن پای یه جوون و یه مرد میانسال از مترو پیاده شدم. یه کمی خودمو رو جمع و جور می کنم و به سمت در خروجی حرکت می کنم.مردی چاق با پالتوی مشکی، در حالیکه چند بسته کوچیک و بزرگ تو دست هاشه تنه محکمی بهم میزنه و بدون اینکه یک معذرت خواهی خشک و خالی هم بکنه میذاره میره، یادم میاد چند وقت همچین قضیه ای برا دو تا جوون اتفاق افتاد که منجر به دعوای شدیدی شد، خدا رو شکر سر من برا همچین چیزایی درد نمیکنه.

بالای پله ها دختری رو می بینم که کیف آبی رنگ سنگینی رو با خودش به بالا میکشه. صورت ملیحش از سنگینی کیف سرخ شده بود. من معمولا این جور مواقع به خانم ها و پیرمردها کمک می کنم ولی نمی دونم چرا هیچ موقع خانم ها و پیرمردها در موارد مشابه به من کمکی نمی کنن. خواستم کمک اش کنم دیدم یکی دو پله بیشتر نمونده، برای همین بی خیال شدم. وقتی بالای پله رسیدم اتوبوسو دیدم که از ایستگاه خارج شد وداره میره، وقت دارم؛ برای همین تلاش خاصی برای رسیدن به اتوبوس نمی کنم. مجبورم که یه 10 دقیقه، یه ربعی توی اتوبوس بعدی منتظر بشینم تا اتوبوس پر بشه و راننده راضی بشه که حرکت کنه. صدایی از پشت سر می پرسه آقا، این اتوبوس شهرک غرب میره؟ بر می گردم همون دختره رو با کیف آبی سنگین می بینم، میگم نه ولی اگه این اتوبوسو سوار بشید و اولین ایستگاه پیاده شید، میتونید برای شهرک غرب تاکسی بگیرید. بعد به سمتش میرم و کیفش رو ازش میگیرم و از پله های اتوبوس می برم بالا میذارم توی قسمت زنونه. خودم هم میرم ردیف آخر جایی که معمولا اگه جا باشه می شینم. باز ازم می پرسه این اتوبوس کی حرکت میکنه؟ میگم ممکنه 10 دقیقه یه ربعی طول بکشه اگه عجله دارید میتونید تا سر خیابون برید و از اونجا تاکسی بگیرید. می بینمش که بلند میشه و همراه با کیف سنگین اش از اتوبوس پیاده میشه.

اه، این هم خونه ای من هم که باز با اون صدای نحس اش شروع کرده به خوندن:

همه چی آرومه … من به تو دل بستم

همه چی آرومه … من چقدر خوشحالم

تو که هستی پیش ام … همه چی آرومه

بد نمی شد اگه حالت افتضاح صورتش، با اون شکم ورقلمبیده و زیرشلواری راه راه سفید قهوه ای مسخرش، در حین خوندن این آهنگ رو می دیدین. مخ من یکی رو که داغون میکنه.

“خوشگل خانم ….ابرو کمون

چشم عسلی …سوسن خانم …”

میخوام بلند شم با همین دستام خفه اش کنم. صدبار تا حالا بهش گفتم وقتی دارم مطلب می نویسم خفه شو.

یه لحظه خودمو می بینم که دارم بهش میگم : اتفاقا مسیر منم از همون طرفه. اجازه بدین کمکتون کنم و کیفتون رو براتون بیارم. وقتی این پیشنهاد رو بهش دادم هر چند بهم گفت نه ولی یه جورایی منو مجبور کرد که دستم رو برای گرفتن کیف دراز کنم به سمتش. به قول دوستی دخترا اینکارا رو خوب بلدن. دختره از اونایی بود که بله در دل و نه بر لب دارند. این دفعه مستقیم تو صورتش نیگاه می کنم؛ منو یاد دختر خاله ام میندازه. لعنت به تو خاله، نتونستی دو سال صبر کنی من این مدرک لامصب ام رو بگیرم، به اون مرتیکه مافنگی شوهرش دادی رفت.

“عشقم، بیا جلوی چشمم

هنوز نمیشه باور خودم … اینقدر زود عاشقت شدم

اگه بمونی پیشم هنوز عاشقترم میشم

تویی دلیل همه خوبی هام …هر جا بری منم با تو میآم

فقط یه نیگاه بکن تو چشام ….”

اه، الانم که دارم تایپ می کنم دست از سرم بر نمیداره و با اون ژست مخصوصش این آهنگ رو تکرار می کنه، کاش تو این مدت فهمیده بودم چی رو اعصابش راه میره.

ناخودآگاه بهش میگم: “امروز هوا سردتر شده پریسا.” با بهت نیگام میکنه میگه: “پریسا؟!”

ادامه این مطلب رو میتونین توی پستای بعدی دنبال کنین.

11 دیدگاه برای «مرثیه ای برای یک رویا»

  1. اوه، لَ لَه! فرهاد خان
    جمع بر و بچ تادی که جمعه، آقا من نمدونستم شما هم تو 021 هستی، اتفاقا دنبای یه آشنا مگشتم که با هم تو برنامه ها شرکت کنیم، ببینم امروز پاتوق رو پایه ای؟ از حسام و حمید خبری داری؟
    بابا هنوزم تو کار عشق و عاشقی هستی؟ خبرات میرسه.
    (;

  2. متن بسيار قشنگي بود
    ياد اي ترانه افتادم
    “بگمونم دل تو جاي ديگس دل تو پيش يه رسواي ديگس دست نذاشتي ديگه دستاي من دستات هم عاشق دستاي ديگس با تو بودن واسه من نعمت بود از تو گفتن واسه من عادت بود”

  3. با سلام، من فرهاد از بچه های ورودی 80 هستم.
    رضا جوون، چطوری؟ آقا من الان چند وقتیه برا ادامه تحصیل اومدم استرالیا. ان شالله تو اوین فرصت تو و بقیه بچه ها رو ببینم.
    من از دوستان که از این سایت بازدید می کنن خواهش می کنم که نظراتشون رو به بنده به صورت کامنت انتقال بدهند، تا من بدونم بازخورد نوشته ام به چه صورت بوده؟ مخصوصا که دیدم حلفه یاد برگزار میشه و تعدادی از دوستان به صورت فعالانه در اون شرکت می کنن. منتظرم.
    یا علی

  4. با سلام، ورود شما را به جمع 021 تبریک می گم. داستان زیبایی است. منتظر ادامه داستان شما هستم.

  5. به نظر من اگر مایل باشین از خانم محق کسب اجازه کنید و مطلب سریالی تون رو در یاد بگذارید تا سیل منتقدان مطالبتان را با ویرانه ای یکسان کند

  6. سلام
    به نظر من که البته به نظر دکتر نزدیکه، متن خوبی بود. خانم غالبی، رسم ورسوم دعوت از یه نفر جدید الورود به یه سایت، برای ویران کردن مطلبش هم شیوه جالبی نیست.

  7. کار منتقد نقد کردن اصولیه،گفتن واقعیت ها. ولی واژه ویران کردن، هنوزم منو عذاب میده کاش بجاش می گفتین تجزیه وتحلیل، واکاوی یا یه چیزی تو این مایه ها.

  8. جناب فرهاد خان
    نوشته هاتون رو دنبال می کنم
    از اونجایی که تجربه ی یه دوره داستان نویسی دارم، بايد بگم که قلمتون، خيلي روون و خوبه و خواننده رو دنبال خودتون می کشيد، اين مهارتيه که به سختی به دست مياد و شما داريد.
    هرچی که تا الان نوشتيد و من نميدونم که چقدرش واقعيت داره و چقدرش از خلاقيت شما سرچشمه ميگيره (که اساس ادبيات خلاقه همينه که رگه هايي از واقعيت رو با خيال بپرورونيد)، کاملا برای خواننده باورپذيره و خواننده رو همراه می کنه، منتظر هستيم که ببينيم در ادامه چه می کنيد
    و همينجا ميخوام دعوتتون کنم که يکي از نويسندگان وبلاگ جلقه ی ادبی ياد (http://yaad.sampad.info) باشيد و مطالبتون رو همزمان روی اون سايت هم منتشر کنيد، چون همه ی اعضای حلقه، به نوعی آماتور هستيم، شايد کمک فنی چندانی نتونيم بکنيم اما مسلما نوشته های شما به اون وبلاگ رونق ميده و نظرات اعضا به شما ايده.
    منتظر پاسخ شما هستيم
    شاد و پيروز باشيد

  9. سلام
    نمدونم از کجا به این صفحه رسیدم ، وسط کار برای رفع یک ایراد کاری تو اینترنت یک سرچ زدم و اینم یکی از صفحه هایی بود که نظرم رو به خاطر بی ربطی زیاد جلب کرد ، بعد از خوندن این داستان و یکدفعه متوجه اصالتتون شدم ، خیلی برام جالب بود ، من هم اصالتا یزدی هستم ، حیفم اومد برای یک همشهری کویری کامنت نزارم ، امیدوارم همیشه قلبتون مثل خود کویر پرحرارت بتپه!!

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.