زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است

مناسب دیدم که در شب ضربت خوردن حضرت علی(ع) شعری از زنده یاد سید حسن حسینی بیاورم. شعری از منظومه “مردابها و آبها” که در مجله کیان چاپ شد و چه غوغا که برنخاست و … .

“ماجرا اين است كم كم كميت بالا گرفت
جاي ارزشهاي ما را عرضه ی كالا گرفت
احترام “ياعلي” در ذهن بازوها شكست
دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شكست
فرق مولاي عدالت بار ديگر چاك خورد
خطبه هاي آتشين متروك ماند و خاك خورد
زير بارانهاي جاهل سقف تقوا نم كشيد
سقفهاي سخت، مانند مقوا نم كشيد
با كدامين سحر از دلها محبت غيب شد؟
ناجوانمردي هنر، مردانگي ها عيب شد؟
خانه ي دلهاي ما را عشق خالي كرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالي كرد و رفت
سرسراي سينه ها را رنگ خاموشي گرفت
صورت آيينه زنگار فراموشي گرفت
باغهاي سينه ها از سروها خالي شدند
عشقها خدمگزار پول و پوشالي شدند
از نحيفي پيكر عشق خدايي دوك شد
كله ي احساسهاي ماورايي پوك شد
آتشي بيرنگ در ديوان و دفترها زدند
مهر “باطل شد” به روي بال كفترها زدند
اندك اندك قلبها با زرپرستي خو گرفت
در هواي سيم و زر گنديد و كم كم بو گرفت
غالبا قومي كه از جان زرپرستي ميكنند
زمره بيچارگان را سرپرستي ميكنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگي اين قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستين كجرويها پا گرفت
روح تاجرپيشگي در كالبدها جان گرفت
كارگردانان بازي باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام كاسب و تاجر زدند
چار تكبير رسا بر روح مردي خوانده شد
طفل بيداري به مكر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار كينه پرور عشق را از ياد برد
باز چون سابق كلاه عاشقان را باد برد
سالكان را پاي پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طريقت بسته شد
سازهاي سنتي آهنگ دلسردي زدند
ناكسان بر طبلهاي ناجوانمردي زدند
تا هواي صاف را بال و پر كركس گرفت
آسمان از سينه ها خورشيد خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سياهي ها به جانها خيمه زد
روح شب در جاي جاي آسمانها خيمه زد
صبح را لاجرعه كابوس سياهي سركشيد
شد سيه مست و براي آسمان خنجر كشيد
اين زمان شلاق بر باور حكومت ميكند
در بلاد شعله، خاكستر حكومت ميكند
تيغ آتش را دگر آن حدت موعود نيست
در بساط شعله ها آهي به غير از دود نيست
دود در دود و سياهي در سياهي حلقه زن
گرد دلها هاله هايي از تباهي حلقه زن
اعتبار دستها و پينه ها در مرخصي
چهرها لوح ريا، آيينه ها در مرخصي
از زمين خنده خار اخم بيرون ميزند
خنده انگار از شكاف زخم بيرون ميزند
طعم تلخي داير است و قندها تعطيل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطيل محض
خنده هاي گاه گاه انگار ره گم كرده اند
يا كه هق هق ها تقيه در تبسم كرده اند
منقرض گشته است نسل خنده هاي راستين
فصل فصل بارش اشك است و شط آستين
آنچه اين نسل مصيبت ديده را ارزاني است
پوزخند آشكار و گريه ي پنهاني است
گرچه غير از لحظه اي بر چهره ها پاينده نيست
پوزخند است اين شكاف بي تناسب، خنده نيست
مثل يك بيماري مرموز در باغ و چمن
خنده هاي از ته دل ريشه كن شد، ريشه كن
الغرض با ماله ي غم دست بنايي شگفت
ماهرانه حفره ي لبخندها را گل گرفت

……………
ماجرا اين است: مردار تفرغن زنده شد
شاخه هاي ظاهرا خشكيده از بن زنده شد
آفتابي نامبارك نفسها را زنده كرد
بار ديگر اژدهاي خشك را جنبنده كرد
قبطيان فتنه گر جا در بلندي كرده اند
ساحران با سامريها گاوبندي كرده اند!
……………..
من ز پا افتادن گلخانه ها را ديده ام
بال تركشخورده ي پروانه ها را ديده ام
انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصبهاي رها پيچيدن شلاق موج
ديده ام بسيار مرگ غنچه هاي گيج را
از كمر افتادن آلاله ي افليج را
در نخاع بادها تركش فراوان ديده ام
گردش تابوتها را در خيابان ديده ام
گردش تابوتهاي بيشكوه آهنين
پر ز تحقير و تنفر، خالي از هر سرنشين
در خيابان جنون، در كوچه ي دلواپسي
كرده ام ديدار با كانون گرم بيكسي!
ديده ام در فصل نفرت در بهار برگريز
كوچ تدريجي دلها را به حال سينه خيز
سروها را ديده ام در فصلهاي مبتذل
خسته و سردرگريبان – با عصا زير بغل
تن به مرداب مهيب خستگيها داده اند
تكيه بر ديواري از دلبستگي ها داده اند
پيش چنگيز چپاول پشت را خم كرده اند
گوشهاي از خوان يغما را فراهم كرده اند!
ماجرا اين است، آري ماجرا تكراري است
زخم ما كهنه است اما بينهايت كاري است
از شما ميپرسم آن شور اهورايي چه شد
بال معراج و خيال عرش پيمايي چه شد
پشت اين ويرانه هاي ذهن، شهري هست نيست؟
زهر اين دلمردگي را پادزهري هست؟ نيست
ساقه ي اميدها را داس نوميدي چه كرد؟
با دل پر آرزو احساس نوميدي چه كرد؟
هان كدامين فتنه دكان وفا را تخته كرد؟
در رگ ايمان ما خون صفا را لخته كرد
هان چه آمد بر سر شفافي آيينه ها
از چه ويران شد ضمير صافي آيينه ها
شور و غوغاي قيامت در نهان ما چه شد؟
اي عزيزان! «رستخيز ناگهان» ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور يا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد
……………..
جان تاريك من اينك مثل دريا روشن است
صبحگون از تابش خورشيد مولا روشن است
طرفه خورشيدي كه سر از مشرق گل ميزند
بين دريا و دلم از روشني پل ميزند
طرفه خورشيدي كه غرق شور و نورم ميكند
زير نور ارغوانيها مرورم ميكند
اندك اندك تا طپيدنهاي گرمم ميبرد
در دل دريا فرو از شوق و شرمم ميبرد
“قطره ي سرگشته ي عاشق” خطابم ميكند
با خطابش همجوار روح آبم ميكند
تيغ يادش ريشه ي اندوه و غم را ميزند
آفتاب هستي اش چشم عدم را ميزند
اينك از اعجاز او آيينه ي من صيقلي است
طالع از آفاق جانم آفتاب “ياعلي” است
“ياعلي” ميتابد و عالم منور ميشود
باغ دريا غرق گلهاي معطر ميشود
چشم هستي آبها را جز علي مولا نديد
جز علي مولا براي نسل درياها نديد
موج نام نامي اش پهلو به مطلق ميزند
تا ابد در سينه ها كوس اناالحق ميزند
قلب من با قلب دريا همسرايي ميكند
ياد از آن درياي ژرف ماورايي ميكند
اينك اين قلب من و ذكر رساي “ياعلي”
غرش بي وقفه ي امواج، در دريا “علي”
موجها را ذكر حق اينسو و آنسو ميكشد
پير دريا كف به لب آورده، ياهو ميكشد
مثل مرغان رها در اوج ميچرخد دلم
شادمان در خانقاه موج ميچرخد دلم
موج چون درويش از خود رفتهاي كف ميزند
صوفي گردابها ميچرخد و دف ميزند
ناگهان شولاي روحم اغواني ميشود
جنگل انبوه درياها خزاني ميشود
كلبه ي شاد دلم ناگاه ميگردد خراب
باز ضربت ميخورد مولاي دريا از سراب
پيش چشمم باغهاي تشنه را سر ميبرند
شاخه هايي سرخ از نخلي تناور ميبرند
خارهاي كينه قصد نوبهاران ميكنند
روي پل تابوتها را تيرباران ميكنند
در مشام خاطرم عطر جنون ميآورند
بادهاي باستاني بوي خون ميآورند

منتشرشده توسط

2 دیدگاه برای «زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است»

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.