درهای بلاغت

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي / آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند”

به شبهای قدر نزدیک می شویم. شبهایی که به تعبیر قرآن در آن ملائکه در رفت و آمدند. شبهایی که در آن قرآن بر جان نازنین پیامبر نازل شد و شبهایی که نام آن با نام علی(ع) گره خورده است. بزرگمردی که کمتر کسی است که با او روبرو بشود و سر تعظیم در برابرش فرو نیاورد و بر حال او نگرید و در رنجها و دردهای او سهیم نشود. یک روح بزرگ با دردها و غمهای بزرگ. کسی که با زمانه خود ناهمزبان و ناهمزمان بود. آدمیانی که به هیچ رو و با هیچ معیاری قدر او را نمی دانستند و از دل او خبر نداشتند. آدمیانی که نمی دانستند که او چه دستی بر آسمان دارد و چه چشمی بر غیب دارد و چه دل فراخِ رازدانی دارد. اویی که کمتر طعم کامیابی را در زندگی چشید. اویی که تنها 33 سال ابتدای زندگی اش در آرامش گذشت. 33 سالی که در سایه پیامبر بود. و پیامبر رحلت کرد، رحلتی که مصادف شد با آغاز درد و رنج او. هنوز زمانی از رحلت پیامبر نگذشته بود که همسر جوانش را از دست داد و با دست خویش همسر نازنینش را به خاک سپرد. مرثیه ای کوتاه در هنگام خاکسپاری همسرش خواند که سراسر درد است.

“سلام بر تو ای رسول خدا! سلامی از طرف من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرود آمده و شتابان به شما رسیده است! ای پیامبر خدا! صبر و بردبادی من با از دست دادن فاطمه کم شده، و توان خویشتن داری ندارم…

ای پیامبر! امانتی که به من سپرده بودی برگردانده شد. و به صاحبش رسید. از این پس اندوه من جاودانه و شبهایم به بیداری خواهد گذشت. این اندوه از من بدر نخواهد رفت تا آنکه حق تعالی از برای من اختیار کند آن خانه ای را که اکنون تو در آن مقیمی! چه بسیار زود جدایی افتاد میان ما! به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند. از فاطمه بپرس و احوال اندوهناک ما را از او خبر گیر!” (خطبه 202)

هرگاه این خطبه را می خوانم بی اختیار این اشعارِمولانا به ذهنم خطور می کند که

“دزدیده از جان می روی اندر میان جان من / سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی من مرو ای جانِ جان بی تن مرو / وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من”

و روزگار تا لحظه مرگ با او به عدالت رفتار نکرد. و عاقبت در محراب ضربت خورد و چه شورمندانه گفت: فزت و رب الكعبه”، ” به خدا که رستگار شدم”. به خدا که راحت شدم!، راحت شدم از شما مردمِ قدرناشناس! راحت شدم از شما مردنمایان نامرد! راحت شدم از شما کودک صفتان بی خرد! راحت شدم از شما که جرعه جرعه به من زهر نوشاندید و با نافرمانی و ذلت پذیری، رای و تدبیر مرا تباه کردید! راحت شدم از دردها و رنجهایی که گلویم را می فشرد و راحت شدم از درد دل کردن با چاه!

“چون بخواهم کز سرت آهی کنم / چون علی سر در فرو چاهی کنم

نیست وقت مشورت، هین راه کن! / چون علی تو آه اندر چاه کن”

و او را به بستر بردند و وصیت کرد. وصیتی که سراپا بوی انسانیت و مروت می دهد.

ديروز رهبر شما بودم و امروز مايه عبرت شما هستم و فردا شما را ترك مي‌گويم، اگر ماندم كه در خون خود مرا اختيار است و اگر مُردم مرگ مرا وعده گاه ديدار است

اى نوادگان عبدالمطلب! نكند كه شما بعد از شهادت من دست خود را از آستين بيرون آوريد و در خون مسلمانان فرو بريد و بگوييد اميرمؤمنان كشته شد و اين بهانه اى براى خونريزى شود. آگاه باشيد كه به قصاص خون من تنها قاتلم را بايد بكشيد. بنگريد كه هرگاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يك ضربت بزنيد تا ضربتى در برابر ضربتى باشد.” ،

“در شجاعت شیر ربانیستی / در مروت خود که داند کیستی”

و اینگونه بود که

“چو روزی ز آغوش دریا برآمد / شبی هم در آغوش دریا بمیرد”

و حال ما مانده ایم و کتابی از آن بزرگ ؛ نهج البلاغه. کتابی که سراسر خبر از جگرِسوخته، زخمهای بزرگ، ناکامی های عمیق و گلایه های بی پایان او می دهد. امیدوارم که بتوانم در نوشته های بعدی به بررسی پاره ای از سخنان آن امام بپردازم تا اولاً حساسیت خود را بدانها نشان دهم و تانیاً، حساسیت دیگران را تحریک کنم. این تنها دق البابی است؛ تا دری گشوده شود و سری بیرون آید. بعون الله و کرمه.

منتشرشده توسط

4 دیدگاه برای «درهای بلاغت»

  1. دوباره آمد این شبهای قدری
    کجا ماندی عزیز دل، تو صبری
    به ما گفتی صبوری کن صبوری
    دریغ از گوشۀ چشمی یه قدری

  2. تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی / شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
    لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم / سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی

  3. كوله بارت بربند
    شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد
    كه به مقصد برسيم !
    بشناسيم خدا و بفهميم كه يك عمرچه غافل بوديم!
    مي شود آسان رفت
    مي شود كاري كردكه رضا باشد او!
    اي سبكبال دراين راه شگرف
    در دعاي سحرت درمناجات خدايي شدنت!
    هرگز از ياد مبر!
    من جا مانده بسي محتاجم

  4. از خدا باید خواست که در این شبها، دلهامان از کینه پاک شود، قفل هوا و هوس از وجودمان گشوده شود تا روح ِ تاریکمان که چون شب ِ اول قبر است به شب ِ قدری بدل شود که کاشانه ملائک است.

    “رو سینه را چون سینه ها، هفت آب شو از کینه ها / وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
    قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما / مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
    تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی / چون قدر، مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو”

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.