زمستان است

 روزهای پایانی مرداد ماه، یادآور یکی از تلخ ترین و تاریک ترین رخدادهای تاریخ معاصر ایران زمین است : کودتای 28 مرداد 1332. روزهایی که بر مردم ایران بسیار سخت و سنگین گذشت. روزهایی که امیدها بر باد رفت، دل ها خون شد، خنده ها مرد و خشم ها در سینه ها رسوب کرد. ایامی که روح ها سرخورده شد، جان ها زخمی شد و یاس بزرگی در دلها رسوخ کرد. این تلخی و شرنگ را می توان در شعر و اندیشه بسیاری از بزرگان این سرزمین چشید. یکی از این بزرگان مهدی اخوان ثالث است. تلخی و نومیدی در اشعار اخوان، بعد از این واقعه به خوبی نمایان است. از تک تک کلمات اشعار او یاس می بارد. در تک تک واژه ها خبری است؛ خبری از شب تیره،تنهایی و خزان سرد زمستان. شعر “کاوه یا اسکندر” نشان دهنده فضا پس از کودتا است. شعری که در آن اخوان آرزوی کاوه اصلاحگر را ندارد بلکه اسکندری را طلب می کند که ایرانی را ویران کرد. به راستی بر او چه رفته است که پس از سالها، خواندن این اشعار، روح سردی را در جان آدمی می دمد؟

موجها خوابیده اند آرام و رام

طبل توفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند

آبها از آسیا افتاده است

در مزار آباد شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان

خشمناکان بی فغان و بی خروش

آهها در سینه ها گم کرده راه

مرغکان سرشان بزیر بالها

در سکوت جاودان مدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قیل و قالها

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان

و آنچه بود ٬ آش دهن سوزی نبود

این شب ست ٬ آری ٬ شبی بس هولناک

لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش

و آنچه کفتارست و گرگ و روبه ست

گاه میگویم فغانی بر کشم

باز می بینم صدایم کوته ست

باز می بینم که پشت میله ها

مادرم استاده با چشمان تر

ناله اش گم گشته در فریادها

گویدم گوئی که : “من لالم ٬ تو کر

گوید ” آخر … پیرهاتان نیز … هم”

گویمش ” اما جوانان مانده اند”

گویدم ” اینها دروغند و فریب”

گویم “آنها بس بگوشم خوانده اند”

گوید ” اما خواهرت ٬ طفلت ٬ زنت … ؟

من نهم دندان غفلت بر جگر

چشم هم اینجا دم از کوری زند

گوش کز حرف نخستین بود کر…

میشود چشمش پر از اشک و بخویش

میدهد امید دیدار مرا

من به اشکش خیره از این سوی و باز

دزد مسکین برده سیگار مرا

آبها از آسیا افتاده ؛ لیک

باز ما ماندیم و خوان این و آن

میهمان باده و افیون و بنگ

از عطای دشمنان و دوستان

آبها از آسیا افتاده ؛ لیک

باز ما ماندیم و عدل ایزدی

و آنچه گوئی گویدم هر شب زنم :

باز هم مست و تهی دست آمدی ؟

آنکه در خونش طلا بود و شرف

شانه ئی بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا بدست

رو بساحلهای دیگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار

خشمگین ٬ ما ناشریفان مانده ایم

آبها از آسیا افتاده ؛ لیک

باز ما با موج و توفان مانده ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

ز آن چه حاصل ٬ جز دروغ و جز دروغ ؟

زین چه حاصل ٬ جز فریب و جز فریب ؟

باز می گویند : فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد٬ امید !

کاشکی اسکندری پیدا شود .

منتشرشده توسط

2 دیدگاه برای «زمستان است»

  1. درود بر سید بزرگوار و خوش بیان جمع سمپاد، جناب دکتر!
    جانا سخن از زبان ما می گویی!
    ستارگان پرفروغی مثل مرحوم اخوان ثالث در آسمان ادبیات این مرز و بوم اگر بی نظیر نباشند کم نظیرند!
    همین چند روز پیش بود (عصر جمعب در مسیر برگشت از جمشیدیه) که تو مجله همشهری جوان مطلبی در رابطه با اخوان میخوندم به قلم احسان رضایی و با خوندن چند تا از شعرهاش ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد. واقعا انسان در مقابل این همه فخر و عظمتی که از کلام اخوان میباره از خود بیخود میشه.
    درون مایه حماسی و در عین حال کلام پخته و رندانه ، ترکیبات اضافی طولانی و موزون و بی بدیل ، قدرت تصویرسازی او از شرایط زمانه و …
    وقتی همه اینها را در کنار هم می بینی و حس ناامیدی که نشات گرفته از خفقان جامعه در شعر اوست به درونت رخنه می کنه، چیزی جز تحسین بر زبانت و اشک در چشمانت جاری نمیشه.
    البته من دقیقا منظور شما رو از گذاشتن این پست و مناسبتش نفهمیدم، یعنی اینجور که در ابتدا نوشتی گویا مناسبتش سالگرد کودتای 28 مرداد بوده،
    شاید بدونی و یادت رفته باشه که بنویسی، ولی اگر همینجوری این پست رو نوشته باشی واقعا جالبه!
    چرا که امروز 4 شهریور سالروز درگذشت این شاعر بزرگه.
    19 سال پیش چنین روزی اخوان از این زمین خاکی رخت بربست تا عاشقان شعر فارسی برای ابد در سوگ از دست دادن یکی دیگر از گوهرهای ناب ادبیات این مرز و بوم سوگوار باشند.

    روحش شاد و یادش گرامی

  2. چاووشی

    به سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
    گرفته کوله بار زادره بر دوش
    فشرده چوبدست خیزران در مشت
    گهی پر گوی و گه خاموش
    در آن مهگون فضای خلوت افسانگی شان راه می پویند
    ما هم راه خود را می کنیم آغاز
    سه ره پیداست
    نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
    حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
    نخستین : راه نوش و راحت و شادی
    به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
    دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
    اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
    سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
    من اینجا بس دلم تنگ است
    و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی برگشت بگذاریم
    ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
    تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
    سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
    سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
    که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
    و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
    و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
    و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
    سوی اینها و آنها نیست
    به سوی پهندشت بی خداوندی ست
    که با هر جنبش نبضم
    هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
    بهل کاین آسمان پاک
    چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
    که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
    پدرشان کیست ؟
    و یا سود و ثمرشان چیست ؟
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بگذاریم
    به سوی سرزمینهایی که دیدارش
    بسان شعله ی آتش
    دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
    نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
    چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
    که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
    کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
    به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
    و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
    کسی اینجاست ؟
    هلا ! من با شمایم ، های ! … می پرسم کسی اینجاست ؟
    کسی اینجا پیام آورد ؟
    نگاهی ، یا که لبخندی ؟
    فشار گرم دست دوست مانندی ؟
    و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
    مرده ای هم رد پایی نیست
    صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
    ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
    وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
    به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
    ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می خواند
    جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
    وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
    پس از گشتی کسالت بار
    بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
    کسی اینجاست ؟
    و می بیند همان شمع و همان نجواست
    که می گویند بمان اینجا
    که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
    خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بگذاریم
    کجا ؟ هر جا که پیش اید
    بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
    زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
    بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
    وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
    کجا ؟ هر جا که پیش اید
    به آنجایی که می گویند
    چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
    و در آن چشمه هایی هست
    که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
    و می نوشد از آن مردی که می گوید
    چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
    کز آن گل کاغذین روید ؟
    به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
    که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
    نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
    کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
    من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
    ز سیلی زن ، ز سیلی خور
    وزین تصویر بر دیوار ترسانم
    درین تصویر
    عمر با سوط بی رحم خشایرشا
    زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
    به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
    به زنده ی تو ، به مرده ی من
    بیا تا راه بسپاریم
    به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
    به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
    و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
    که چونین پاک و پکیزه ست
    به سوی آفتاب شاد صحرایی
    که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
    و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
    می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام
    و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
    که باد شرطه را آغوش بگشایند
    و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
    بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
    من اینجا بس دلم تنگ است
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی فرجام بگذاریم

    مهدی اخوان ثالث

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.