آه، ای…

من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه
گرم و سرخ
احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگبار

کزین هزااار چشمه ی خورشید در دلم
میجوشد از یقین

احساس میکنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار گرم
کزین هزار جنگل شاداب ناگهان
میروید از زمین

آآآه ای یقین گمشده
ای ماهی گریز
در برکه های آیینه
لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام
اینک به سحر عشق
از برکه های آیینه
راهی به من بجوی

من فکر میکنم
هرگز نبوده دست من اینسان
بزرگ و شاخ
احساس میکنم

در چشم من
به آبشر اشک سرخ گون

خورشیییید بی غروب
غروری که شب نهد
احساس میکنم
در هر رگم به هر تپش قلم من کنون
بیدار باش غافله ای میزند جرق

آمد شبی برهنه ام از در غروب آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آیینه
گیسوی خیس او خزه گون
چون خزه به هم
من بانگ برکشیدم

از آستان یخ
آآآه ای یقین یارم
بازت نمینهند

ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها

ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها
ها ها ها

علیرضا عصار:البوم نهان مکن:چشمه خورشید

منتشرشده توسط

4 دیدگاه برای «آه، ای…»

  1. کاش به جای اسم شاعر و خواننده، عکسی از نویسنده زده می شد تا متوجه بشیم این پست از طرف چه کسی نوشته شده است.

  2. زیبا بود کاش نام شاعر رامی نوشتید که گمان نرود گوینده این جملات نغز وزیبا دیگری است به جز شاملو وبه نظر من شرم آوراست که بخوانند کلام اورا جز کسی که سزاوارباشدورسیده
    برای آقای عصار به گمان بنده باید ازکلام زیبای سهراب بهره جست درفلان شعر که فرمود :
    “مانده تابرف زمین آب شود ”
    یا این طرف یا آنطرف گزیده نیست ازشاملوخواندو شبی دیگر از…..
    لااقل شاملو وآزادگان چنان نبوده اند

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.