اندر باب عشق

دوست گرامی ام آقای غالبی، نقدی بر نوشته اینجانب تحت عنوان “به مناسبت روز عشاق” نوشتند که آن را حاوی جدال به احسن یافتم. نکته های زیر را بر سبیل توضیح در نقد ایشان می آورم.

یکم:

نمی فهمم که چرا نمی توان پرسش درباره عشق را با حکما و عرفا در میان گذاشت؟ مگر “عشق” متاعی است که تنها در میان گروهی یا جمعی خاص باشد. به ظن بنده از مناظر گوناگونی می توان به قله عشق نظر افکند و یکی از بهترین این مناظر، دید عرفا به این مقوله عظیم انسانی است.

دوم:

نوشته اید که : “عشق یک مدل بیتشر نداریم آنهم فقط نوع زمینی است که در حال نرمال هم فقط بین یک زن و مرد می تواند رخ بدهد”. ای کاش اندکی تفکر می کردید و با عینک تحلیل به جنگ عرفان می رفتید. اگر عشق “یگانه نوع” مورد نظر شما را دارد، عشق مادر و پدر به کودک،عشق به میهن و… را چه می نامید؟ در ضمن گفته اید “در حالت نرمال”. سخن شما، این مقوله را به ذهن متبادر می کند که نوع های دیگر غیرنرمال است. باید به شما بگویم که در سال 1974 انجمن روانپزشکان آمریکا همجنسگرایی را از فهرست بیماری های روانی خارج کردند. در واقع عده ای به صورت کاملا “نرمال” تمایلات همجنسگرایانه دارند. البته در بسیاری از مواقع ممکن است که همجنسگرایی به خاطر فشارهای اجتماعی زیادی که بر فرد همجنسگرا وارد می شود به انواع اختلالات روحی و رفتاری بینجامد،اما همجنسگرایی از آن حیث که همجنسگرایی است، غیرنرمال و بیماری تلقی نمی شود.(عمل همجسنگرایانه،مقوله ای دیگر است). در تاریخ ما نیز نشانه های فراوانی از عشق مرد به مرد وجود دارد. حافظ ابیاتی کاملا غیر زنانه دارد. می فرماید:

“به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم / که حمله بر من درویش یک قبا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ / چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد”

آن ترک لشکری، جز از جنس پسران و مردان نمی تواند باشد. در ادبیات سعدی این اشارات پسرانه آشکارتر است. پس عشق همجنسگرایانه نرمال نیز وجود خارجی دارد.

سوم:

در جمله ای آورده اید “با تمام خواهش و تمناهای زمینیشان”. منظور شما را در نمی یابم ولی گمان می کنم که “امر جنسی” را در ذهن داشته اید. بگذارید تا نظر خود را دراین باره بیان کنم.

اولا : “امر جنسی” از دید من عبارتست از نوعی کشش و احساس شدید نیمه-جسمانی نسبت به یک فرد خاص که گستره بسیار پهناوری دارد. از جمله مصادیق آن می توان به “در آغوش گرفتن”،”بوسه کردن” و “برقراری عمل جنسی(سکس)” اشاره کرد.

دوما : عرفای ما مطلقا با “امر جنسی” مخالف نبودند بلکه با “شهوت” مخالف می ورزیدند. “شهوت” هم تنها در امر جنسی خلاصه نمی شود. می توان “نگاه شهوانی”،”کلام شهوانی” و “عمل شهوانی” داشت. مولانا که حقیقتا تصوف عشقی با او به اوج رسیده است نکات قابل توجهی در مورد شهوت دارد. مولانا در داستان کنیزک و خر به زیبایی اشاره می کند که انسان شهوت زده، خری را چون یوسف زیبا می بیند:

“میل شهوت کر کند دل را و کور / تا نباشد خر چو یوسف،نار نور

زشت ها را خوب بنماید شره / نیست چون شهوت بتر ز آفات ره

صد هزاران نام خوش را کرد ننگ / صد هزاران زیرکان را کرد دنگ

چون خری را یوسف مصری نمود / یوسفی را چون نماید آن جهود”

در داستانی دیگر چنین نتیجه گیری می کند که:

” نیست هر عقلی حقیری پایدار / وقت حرص و وقت خشم و کارزار

حقیقتا اینگونه است. حرص چشم عقل را کور و گوش وجدان را کر می کند. اما طبیب قونیه چه درمانی را تجویز نموده است؟ مولانا در داستانی در دفتر سوم پاسخ این سوال را می دهد. در این داستان مارگیری، مار بزرگ و یخ زده ای را از منطقه ای سرد به بغداد می آورد و تمام مردم شهر را به دیدن آن اژدها دعوت می کند. مار یخ زده بر اثر گرمای بغداد زنده می شود و همه مردم و آن مارگیر را می بلعد. نتیجه گیری مولانا از این داستان بسیار شنیدنی است. می فرماید:

“نفست اژدرهاست او کی مرده است / از غم و بی آلتی افسرده است

اژدها را دار در برف فراق / هین مکش او را به خورشید عراق

تا فسرده می بود آن اژدهات / لقمه اویی چو او یابد نجات

مات کن او را و آمن شو ز مات / رحم کم کن نیست او اهل صلات

کآن تف خورشید شهوت برزدند / آن خفاش مرده ریگت پر زند”

مولانا می گفت که نفس را در سرمای برف فراق شهوت قرار ده. اگر خورشید شهوت بر نفس بتابد، آن مار یخ زده اژدهایی می شود که تو را مات می کند.

فراتر از مولانا، خداوند در قرآن می فرماید : “زین للناس حب الشهوات من النساء و النبیین و القتاطیر المقنطرة من الذّهب و الفضة و الانعام و الحرث…” یعنی شهوت برای زنان و فرزندان و سیم و زر و دام و … نازیباست!. بسیار زیباست!! خدا زنان و فرزندان و… را به خودی خود مورد نکوهش قرار نداده است بلکه شهوت برای آنان را نفی کرده است.

لب کلام این که عشق می تواند دربردارنده امرجنسی(“جنسی” را  “تناسلی”نخوانید!) باشد ولی نباید مفهوم عشق را به میل جنسی تقلیل داد و سپس با این توجیه نادرست که میل جنسی نامیمون است، نتیجه گیری کرد که آدمی نباید خود را اسیر عشق کند. پس آن حدیث معروف پیامبر چه می شود که فرمود :” سه چیز را در چشم من آراسته‌اند و محبتشان را در دل من نهاده‌اند: زن، عطر، و نماز”.

چهارم:

گفته اید که : “عشق چیز عجیب و غریبی نیست…” من نمی دانم کدامیک از جملات من نشان دهنده غریب بودن عشق است. از قضا من بر آن بوده ام که بگویم عشق امری انسانی، زمینی و عزیز است. دردم این بوده و هست که :

“گویند سر عشق مگویید و مشنوید / مشکل حکایتی است که تقریر می کنند”

و

“اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز / پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن”

و

“عشق ز اوصاف خدای بی نیاز / عاشقی بر غیر او باشد مجاز”

و درد دیگرم پرده پوشی رسانه ای ظاهرسازانه ای است که صورت می گیرد و چنان وانمود می شود که گویی مسئله حل شده است. از سویی سخن درباره عشق تحریم شده و از سویی دیگر در دل و نهان بیش ترین وقت و انرژی را از ما می ستاند.

پنجم:

فرموده اید : “اساسا عشق امری اختیاری نیست. از آن حرفهای متداول و بی پایه است.”

به گمانم منظور مرا درنیافته اید. هدف من از تاکید بر روی اختیاری نبودن عشق، این بوده است که آن را از دایره داوری اخلاقی بیرون برانم. حرف من آن است که عاشق را نمی توان بازخواست اخلاقی کرد و او را به خاطر “عاشقی” مورد نکوهش و سرزنش قرار داد.

ششم:

در بند نتیجه فرموده اید که : ” از این فرهنگ آلوده به صوفی گری…” . من نفی کننده این حقیقت نیستم که صوفی گری به آلودگی های زیادی آغشته شده ولی از شما می پرسم آیا تنها با این جمله که صوفی گری آلوده است می توان ریشه آن را از بن کند؟ با استدلالی مشابه آیا با این سخن که دین با هزاران پلیدی آلوده شده است بایستی با تیشه بی رحم تخریب به جان آن افتاد و آن را ریشه کن کرد؟ آیا می توان گفت چون طلاق وجود دارد(با فرض قبیح بودن طلاق) پس نباید ازدواج کرد!! من گرچه در نیکخواهی شما تردیدی ندارم و ارشادات و افادات نیکوی شما را ارج می گذارم، دامن تحقیق و تعمق در وادی عرفان و تصوف را از دست نمی نهم و علاوه بر آن به حبل متین تعقل و تفکر متوسل و متمسکم و خدای را شاکرم که از این تمسک چنان خشنودم که دکان عرفان و عقل را ترک نمی کنم و دیگران را نیز به خرید دعوت می کنم.

باری،

از اطاله کلام بیمناکم و بهمین مقدار بسنده می کنم و از پاره ای سخنان در می گذرم و از باز بودن باب این مباحثه استقبال می کنم و خواستار تداوم آنم و می افزایم که من همواره خود را مدیون بزرگان عرصه عرفان و فلسفه می دانم و به درستی و درشتی مدعی آنم که حقیقت بسیار غامض و پیچیده است و در دست فرد یا گروه خاصی نیست و بر این عقیده ام که آدمی همان اندازه که به خرد و عقل نیازمندست به عرفان و اخلاق نیز نیاز دارد و بر خود نهیب می زنم که دردم باید درد آدمیان گوشت و پوست و استخوانداری باشد که می آیند، رنج می برند و می روند و به شما نیز یادآوری می کنم که بت عقل شکسته است و واژه عزیز خرد که روزی از فاخرترین و مقدس ترین واژه ها بود، امروز جز معنایی مشکوک و مبهم ندارد و شما را دعوت می کنم تا یک چند نیز خدمت معشوق و می کنید و جرعه ای از پیاله محبت بنوشید و دماغ سیاست را تر کنید و اندکی فریادهای جگرشکاف عرفا را دریابید که :

“دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد / در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد / گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است / گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

گفتم ای جان پدری کن که نه این وصف خداست / گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو”

سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است / وقت عذر آوردن است استغفرا… العظیم

والسلام علی من سمع فوعی

منتشرشده توسط

2 دیدگاه برای «اندر باب عشق»

  1. سلام
    ماشا الله دکتر اینقدر با مو شکافی این مطلب رو بررسی کرده که من هر چی تلاش کردم نکته جدیدی بگم ، مطلب خاصی به نظرم نرسید.
    فقط خوبه که حمزه هم جوابیه اش رو بفرسته روی سایت تا ما به یه نتیجه ای برسیم.

  2. باسلام ،
    وقتی بحث از موضوعی در جمع به میان می آید اولین مرحله مشخص کردن این مطلب است که بحث در چه فضایی و از کدام منظر قرار است مطرح شود. مثلاً همین بحث عشق از چندین منظر از جمله روانشناسی، شعر و ادب، عرفان, ….قابل بحث است. اگر چه بحث در مورد یک چیز است ولی ممکن است هر کسی از منظری صحبت کند که فکر نمی کنم به نتیجه ای برسیم. مثلاً نمی شود در مقابل بحث اریک فروم روانشناس، سخنان مولوی را آورد و حافظ را به جنگ با فروید فرستاد.
    در مورد مسئله عشق مسئله از این هم پیچیده تر است حتی تعاریف عشق در حوزه های مختلف فرق دارد. از عشق افراطی روانشناس ها که آن را نتیجه ترشح نوعی افیون درونی می دانند تا عشق حافظ هزاران فرسنگ راه است. بنابراین ما نه تنها حوزه بحث خود را باید مشخص کنیم بلکه باید تعریف دقیقی هم ارائه دهیم. همان طور که می دانید بر سر تعریف عشق هنوز دیدگاه های متفاوتی وجود دارد.
    اما اگر عشق به معنای احساس درونی خوشایند نسبت به هر چیزی را در نظر بگیریم بی شک عشق به همه چیز ممکن است به موجود زنده و غیر زنده و به خدا و …(به فرزند با همراه با ترحم، به کشور همراه با غرور، به همسر همراه با جازبه جسمی، به خدا همراه با آرامش و….)
    عده ای از متفکران مانند فروید عشق را تفسیر شهوانی و جنسی کردند و عده ای مانند فروم میل به ترک تنهای را پیش کشیده اند.
    اما در مورد سوال اصلی که بررسی عشق در حوزه اخلاق است و بحث اختیاری بودن یا نبودن آن است نظر اینجانب این است:
    اگر عشق را در معنای خاص علاقه شدید درونی به انسانی در نظر بگیریم که ملموس ترین نوع عشق است. بی شک عشق محرک های دارد. این هیجان درونی نشان از فوران است. فوران قوه های جدید، فوران عقده های نهفته، فوران نیازهای نهانی، …اما عموما عشق بستری می خواهد که باید در فرد ایجاد شده باشد تا فوران کند. بی شک پرواز قوه تخیل، احساسات عمیق، میل به فرار از تنهایی، فوران قوای قدرتمند جنسی و هزاران دلیل دیگر بوجود آورنده عشقند که عموماً غیر قابل کنترل توسط انسان هستند (دو نفری که در کنار یکدیگر مدتی زندگی می کنند و بعد به یکدیگر علاقمند می شوند نیز به نظر من غیر ارادی است چرا که همیشه اینگونه نمی شود و ممکن است نتیجه ای به جز عشق پیش آید). بی شک در نگاه اخلاق باز خواست از امور غیر ارادی غیر اخلاقی است.
    اما اخلاق همواره شامل تناقضاتی استثنایی با همه امور است مانند دین غیر اخلاقی، راستگویی غیر اخلاقی، دفاع غیر اخلاقی، …..و شاید عشق غیر اخلاقی، که خود حوصله ای دیگر می طلبد.
    ج.صداقت

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.