شعر، داستان کوتاه و جمله قصار خریداریم

بد نیست برای اینکه یه کم از این رخوت بیایم بیرون یه کمی به ادبیات بپردازیم.

هر شخصی دلش می خواد چند بیتی شعر یا داستانی کوتاه بذاره.

برای آغاز چندتا شعر و جمله قصار آوردم، منتظر شعرها و جملات شما هستم.

 

” گناهکاری روسیاهم

باید به قطب بروم

هفتاد کشیش یخی بتراشم

و آن قدر اعتراف کنم

تا از خجالت آب شوند ”

” مرا به صحنه می برند

در پوستین گرگ

تا شما را بترسانم

در پشت صحنه انسانم

اما نباید بدانید

تا لایق همین باشم

که می بینی ”

” به کوه می گویم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم…

به دریا می گویم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم…

در خواب می گویم سولماز را می خواهم

جواب می شنوم من هم…

اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم…

زبانم لال…چه جواب خواهد داد؟ ”

” برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خود کشی یک ابر است ”

” من اناری را میكنم دانه

به دل میگویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود. “

منتشرشده توسط

38 دیدگاه برای «شعر، داستان کوتاه و جمله قصار خریداریم»

  1. كـودك نـجـوا كـرد:خـدایـا بـا مـن حـرف بـزن..
    مـرغ دريـايـی آواز خـوانـد، كـودك نـشنـيـد.
    سـپس كـودك فريـاد زد: خدايـا با مـن حـرف بـزن…
    رعـد در آسمان پيچـيد، امـا كـودك گوش نـداد.
    كـودك نـگاهی بـه اطرافـش انـداخت و گـفت: خدايـا بگـذار ببينمت… ستـاره ای درخشيـد ولی كـودك تـوجه نـكرد.
    كـودك فـرياد زد: خـدايا بـه من معجـزه ای نـشان بـده… و يـك زنـدگی متـولد شـد، امـا كـودك نفهميـد.
    كـودك بـا نـااميـدی گـريست… خـدايا بـا مـن در ارتبـاط بـاش. بـگذار بـدانـم اينجـايی…
    بنـابر ايـن خـدا پـايين آمـد و كـودك را لـمس كـرد…
    ولـی كـودك، پـروانـه را كنـار زد و رفـت

  2. چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
    چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
    بر پشت ِ سمندی
    گویی
    نو زین
    که قرارش نیست.
    و فاصله
    تجربه یی بیهوده است.
    بوی پیرهنت،
    این جا
    و اکنون. ـ

    کوه ها در فاصله
    سردند.
    دست
    در کوچه و بستر
    حضور مانوس ِ دست تو را می جوید،
    و به راه اندیشیدن
    یأس را
    رج می زند

    بی نجوای ِ انگشتانت
    فقط.-
    و جهان از هر سلامی خالی است
    این شعر سرشار از دلتنگیه ولی خب …مهسا میدونه چرا من چه حسی به فراقی دارم

  3. اسببخشید یادم رفت…..اسم شعر “فراقی” هست و شاعر هم که کاملا مشخصه”شاملو”

  4. این شعر را من تو یکی از شب شعرهای سایه بان که تو دانشگاه امیرکبیر اجرا میشد، شنیدم. شاعر آقای حسن همایی است ولی تو شب شعر این شعرا یکی از دوستان ایشون خومدن. خیلی هم با حرارت و زیبا. یادمه همه خیلی خوششون اومده بود. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

    “حسن يك

    حسن دو

    حسن دنده به دنده

    حسن چرا نمي خنده؟
    تو دنياي شماها

    كه آزادي تو بنده

    حسن چه جوري بخنده؟
    از اون روزي كه آدم تو دنيا پا گذاشته

    از اون روزي كه شلاق دورنگي

    روي گرده مردا جا گذاشته

    ديگه جا واسه يك رنگي نمونده

    حسن چه جوري بخنده؟
    اگه كام جوون مرداي عالم مثه زهره

    اگه شادي و مستي با دل عاشقا قهره

    ولي زندگي ظالما شيرين مثه قنده

    حسن واسه چي بخنده؟
    حسن از بچه گيش رنگ صداقت رو نديده

    فقط حرفشو شنيده

    حسن ميدونه اين حرفا چرنده

    حسن چه جوري بخنده؟
    حسن يك

    حسن دو

    حسن فصل خزونه

    چشاش تغار خونه

    حسن روزي كه اين چشماي گريونو ببنده

    …حسن شايد بخنده”

  5. اینم یه شعر باب طبع یزدی ها:

    ” قیامت قامتی قامت قیامت
    قیامت میكند این قد و قامت
    موذن چون ببیند قامتت را
    به قد قامت بماند تا قیامت ”

    “عاشقت گشتم گفتی عاشقان دیوانه اند
    عاقبت عاشق شدی دیدی كه خود دیوانه ای ”

    “به گل بوسه دادم بوقت سحر
    زآن قطره ای روی دستم چکید
    چنین دیدم از گردش روزگار
    که گل هم محبت ز دنیا ندید “

  6. این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
    هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
    دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
    گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

  7. چه کسي ميگويد، که گراني اينجاست؟

    ، دوره ي ارزانيست،

    چه شرافت ارزان

    ، تن عريان ارزان

    ، و دروغ از همه چيز ارزانتر

    ، آبرو قيمت يک تکه ي نان

    ، و چه تخفيف بزرگي خوردست، قيمت هر انسان

  8. خراب شده اي كه ما هر روز از اينجا به آنجا مي رويم بسيار متنوع است
    بعضي از ساختمان هايش خاكستري كمرنگ است وبعضي ديگر خاكستري پر رنگ است
    خيابانهايش هم بسيار متنوع است بعضي از اينور به آنور است وبعضي ديگر از آنو ر به اينور است
    تنوع همه جا ريخته است حتي استاد با دو تا ماژيك مي نويسد كه خيلي متنوع است هر دوتا ماژيك آبي است

  9. حامد جون توی برو بچ که فقط اسم تو حامد نیست اون حامد، همون حامد بهادرزاده خودمونه.افتاد؟

  10. روزی مردی به شیخی گفت:
    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم……..خون یک مست به صد شیخ نخواهم فروخت
    شیخ در جواب به او میگوید:
    اگر آن روز رسید و تو شدی حاکم شهر…..هرچه شیخ است در آن شهر همه مست شوند
    هرچه عاشق که در آن شهر ز معشوق جداست….محو در عشق تو گردیده و یکدست شوند

    فرید پاسخ در تاريخ بهمن ۲۰ام, ۱۳۸۹ ۱۹:۱۳:

    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
    خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
    ترک تصبیح و دعا خواهم کرد
    وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
    تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند

    رامين پاسخ در تاريخ فروردین ۳۰ام, ۱۳۹۰ ۲۲:۲۷:

    سلام.ميخواستم بدونم شاعر اين شعر كيه مرسي تشك
    ر از شما

    محمد پاسخ در تاريخ خرداد ۱ام, ۱۳۹۰ ۱۰:۳۴:

    کارو

  11. می تراود مهتاب
    میدرخشد شب تاب
    نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
    غم این خفته ی چند
    خواب در چشم ترم می شکند
    نگران با من استاده سحر
    صبح می خواهد از من
    کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
    بلکه خبر
    در جگر لیکن خاری
    از ره این سفرم می شکند
    نازک آرای تن ساقه گلی
    که به جانش کشتم
    و به جان دادمش آب
    ای دریغا به برم می شکند.
    دست ها می سایم
    تا دری بگشایم
    بر عبث می پایم
    که به در کس آید
    در و دیوار به هم ریخته شان
    بر سرم می شکند.
    می تراود مهتاب
    می درخشد شب تاب
    مانده پای آبله از راه دراز
    بر دم دهکده مردی تنها
    کوله بارش بر دوش
    دست او بر در می گوید با خود:
    غم این خفته ی چند
    خواب در چشم ترم می شکند

  12. همه چيز گاه اگر کمی تيره می نمايد…

    باز روشن می شود زود

    تنها فراموش مکن اين حقيقتی است:

    بارانی بايد٬ تا که رنگين کمانی برآيد

    و ليموهايی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

    و گاه روزهايی در زحمت

    تا که از ما،انسان هايی تواناتر بسازد.

    خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

    خواهی ديد.

    “کولين مک کارتی”

  13. این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

    این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

    هر کجا می نگرم رنگ رخش جلوه گر است

    هر کجا می گذرم جلوه مستانه اوست

    هر کسی میل سوی کرببلایش دارد

    من چه دانم که چه سریست به در خانه اوست

  14. این چه جمعی است دپرسگونه ای را به حال خود وا نگذاشت.مگر شما چه می خواهید بازی های کودکانه تان ,شوخی های باغرضتان ,مهربانی با چشم داشتتان و زیرکی عریانتان
    با شما باید به هوش بود
    بی شما را میتوان تنی تا … راهت آرمید
    ((تقدیم به همه ی شما سمپادی ها))

  15. از هم گريختيم

    وان نازنين پياله دلخواه را ، دريغ

    بر خاک ريختيم

    جان من و تو تشنه پيوند مهر بود

    دردا که جان تشنه خود را گداختيم

    بس دردناک بود جدايي ميان ما

    از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم .

    ديدار ما که ان همه شوق و اميد داشت

    اينک نگاه کن که سراسر ملال گشت

    وان عشق نازنين که ميان من و تو بود

    دردا که چون جواني ما پايمال گشت

    با ان همه نياز که من داشتم به تو

    پرهيز عاشقانه من ناگزير بود

    من بارها به سوي تو باز امدم ولي

    هر بار دير بود.

    اينک من و توايم دو تنهاي بي نصيب

    هر يک جدا گرفته ره سرنوشت خويش

    سر گشته در کشاکش طوفان روزگار

    گم کرده همچو ادم و حوا بهشت خويش.

  16. با گریه می نویسم
    از خواب با گریه پا شدم.
    دستم هنوز بر گردن بلند تو آویخته است
    و عطر گیسوان سیاه تو
    با لبم آمیخته است.
    دیدار شد میسر و

    با گریه پا شدم

  17. از در درآمدی و من از خود به درشدم
    گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
    گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
    صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
    چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
    مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
    گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
    ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
    دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
    چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
    تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
    از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
    من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
    کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
    بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
    مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
    او را خود التفات نبودش به صید من
    من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
    گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
    اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

  18. لب خندان تو

    برق چشمان تو

    برده قرار از دل عاشق زارت

    با من بی نوا بیش از اینم جفا دیگر مکن یارم

    ای گل ارغوان

    همچو سرو چمان

    اندر شب تار من روشنایی

    بت چین و ختن

    روح و جانی به تن

    دل می ربایی

    آتش زده ای بر دل

    وای از من و آه از دل

    زندگی بی تو شده بی حاصل

    دل شده مجنون چه کنم با دل

    مستم ز نگاه تو

    زان چشم سیاه تو

    حبیبم افتاده به چاه تو

    صنما سرگشته راه تو

    در عشقت آرام جان شده ام شیدای زمان

    من ز سودای وصل تو گشته ام رسوای جهان

    رفت از دستم اختیار

    بردی از من صبر و قرار

    در شب و روز تار من

    مه و خورشیدی ای نگار

  19. آسمان سربی رنگ،

    من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ.

    می پرد مرغ نگاهم تا دور،

    وای،بارران،

    باران،

    پر مرغان نگاهم را شست.
    وای،باران ؛

    باران ؛

    شیشه پنجره را باران شست.

    از دل من اما،

    _چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
    …………
    باز كن پنجره را
    من تو را خواهم برد؛
    به عروسی عروسكهای
    كودك خواهر خویش؛
    كه در آن مجلس جشن
    صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس .
    صحبت از سادگی و كودكی است .
    چهره ای نیست عبوس .
    كودك خواهر من،
    امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
    شوكتی می بخشد .
    كودك خواهر من نام تو را می داند
    نام تو را میخواند !
    – گل قاصد آیا
    با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟! –
    ………………………………………..
    حمید مصدق

  20. می نویسم د ی د ا ر ، تو اگر بی من و دلتنگ منی…یک به یک فاصله ها را بردار

  21. فریاد
    خانه ام آتش گرفته ست, آتشی جانسوز.
    هر طرف می سوزد این آتش,
    پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود.
    من به هر سو میدوم گریان,
    در لهیب آتش پر دود؛

    وزمیان خنده هایم, تلخ,
    و خروش گریه ام, ناشاد,
    از درون خسته سوزان,
    می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!

    خانه ام آتش گرفته ست, آتشی بی رحم.
    همچنان می سوزد این آتش,
    نقش هائی را که من بستم بخون دل,
    بر سرو چشم در و دیوار,
    در شب رسوای بی ساحل.

    وای بر من, سوزد و سوزد
    غنچه هائی را که پروردم بدشواری.
    در دهان گود گلدان ها,
    روزهای سخت بیماری.

    از فراز بام هاشان, شاد,
    دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب,
    بر من آتش بجان ناظر.
    در پناه این مشبک شب.
    من بهر سو میدوم, گریان از این بیداد.
    می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!

    وای بر من, همچنان می سوزد این آتش
    آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
    وآنچه دارد منظر و ایوان.
    من بدستان پر از تاول
    اینطرف را می کنم خاموش,
    وز لهیب آن روم از هوش؛
    زآن دگر سو شعله برخیزد, بگردش دود.
    تا سحرگاهان, که میداند, که بود من شود نابود.
    خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر,
    صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛
    وای, آیا هیچ سر بر می کنند از خواب,
    مهربان همسایگانم از پی امداد؟
    سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.
    می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!

  22. خیلی خوب … خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
    خیلی زود.
    هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچوقت سر در نیاوردم که خیلی خوب چقدر زود تبدیل میشود به خیلی بد.
    آفتاب … تبدیل شد به سایه ، به باران
    شور و شوق تبدیل شد به لذت ، به درد
    ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز
    خیلی زود.
    با “تا ابد” شروع شد
    و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت
    و “مرا دوست داشته باش” تبدیل شد به “جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر”
    خیلی زود.
    خیلی خوب … زودتر از آن که فکر میکردیم تبدیل شد به خیلی بد
    خیلی زود.
    اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی
    که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد.
    خیلی زود.
    (شل سیلور استاین)

  23. لرهر وقت احساس کردی نبودن یکی بهتر از بودنش هست چشمات رو ببند ونبودش رو تصور کن!اگه دیدی چشمات پر اشک شد بدون هنوز دوسش داری پس رهاش نکن.

  24. بس شنیدم داستان بی کسی

    بس شنیدم قصه دل واپسی

    قصه عشق از زبان هر کسی

    گفته اند ازنی حکایت ها بسی

    حال بشنو از من این افسانه را

    داستان این دل دیوانه را

    چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

    دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

    با دلم انگار قصد جنگ داشت

    گویی از با من نشستن ننگ داشت

    عاشقم من عاشقم من بحث هیچ انکار نیست

    لیک با عاشق نشستن عار نیست

    کار او آتش زدن من سوختن

    در دل شب چشم بر در دوختن

    من خریدن ناز او نفروختن

    باز آتش در دلم افروختن

    سوختن در عشق را از بر شدیم

    آتشی بودیم وخاکستر شدیم

    از غم این عشق مردن باک نیست

    خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

    حال می ترسم شبی رسوا شوم

    بدتر از رسوایی ام تنها شوم

    وای از این صید وآه از آن کمند

    پیش رویم خنده پشت رویم پوزخند

    بر چنین نامهربانی دل مبند

    دوستان گفتند ودل نشنید پند

    خانه ای ویراتر از ویرانه ام

    من حقیقت نیستم افسانه ام

    گر چه سوزد پروری پروانه ام

    فاش میگویم که من دیوانه ام

    تا به کی آخر چنین دیوانگی

    پیلگی بهتر از این پروانگی

    گفتمش آرام جانی گفت نه

    گفتمش شیرین زبانی گفت نه

    گفتمش نامهربانی گفت نه

    میشود یک شب بمانی گفت نه

    دل شبی دور از خیالش سر نکرد

    گفتمش افسوس او باور نکرد

    خود نمی دانم خدایا چیستم

    یک نفر با من بگوید کیستم

    بس کشیدم آه از دل بردنش

    آه اگر آهم بگیرد دامنش

    با تمام بی کسی ها ساختم

    وای بر من ساده بودم باختم

    دل سپردن دست او دیوانگیست

    آه غیر از من کسی دیوانه نیست

    گریه کردن تا سحر کار من است

    شاهد من چشم بیمار من است

    فکر میکردم که او یار من است

    نه فقط در فکر آزار من است

    نیتش از عشق تنها خواهش است

    دوستت دارم دروغی فاهش است

    یک شب آمد زیرورویم کرد ورفت

    بغض تلخی در گلویم کرد ورفت

    مذهب اوهرچه باداباد بود

    خوش به حالش کین قدر آزاد بود

    بی نیاز از مستی می شاد بود

    چشمهایش مست مادرزاد بود

    یک شبه از عمر سیرم کردورفت

    من جوان بودم پیرم کردورفت.

  25. چرا چشم های ام سرخ اند ؟

    پرسیده بودی !

    چشم های ام لباس آتشن نشان ها به تن کرده اند

    از اشک های ام کمک خواسته ام

    صورتم را سیلی های داغ شعله ور ساخته اند

    اگر می توانی با من زندگی کنی

    با کسی که هر دم تنهای ات بگذارد

    میتوانم

    با تو زندگی کنم با کسی که هر دم تنهایم بگذارد

    (مست تنها)

    شراب تلخ پاسخ در تاريخ بهمن ۲۰ام, ۱۳۸۹ ۱۹:۱۶:

    قشنگ بود

  26. عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    همان يك لحظه اول
    كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
    جهان را با همه زيبايي و زشتي
    بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
    نخستين نعره مستانه را اموش آندم
    بر لب پيمانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
    زمين و آسمان را
    واژگون ، مستانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    نه طاعت ميپذيرفتم
    نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده
    پارع پاره در كف زاهد نمايان
    سبحه صد دانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
    هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو
    آواره و ديوانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
    سراپاي وجود بي وفا معشوق را
    پروانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي
    تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
    گردش اين چرخ را
    وارونه بي صبرانه مي كردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش
    بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري
    در اين دنياي پر افسانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم

    همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد
    وگرنه من به جاي او چو بودم
    يكنفس كي عادلانه سازشي
    با جاهل و فرزانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

  27. وای خدای من!
    همه این متنها خیلی خیلی خیلی زیبا بود!
    هر کدومش حس و حال و هوای خاصی داشت .
    ولی همه محشر و عالی بودند .
    خیلی وقته تو 021 از این خبر ها نیست!
    کاش بازم اتفاق بیفتد.

  28. طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
    دل است کهبه معنی تو گل چه پنداری
    طواف کهبه صورت، حقت بدان فرمود
    تا به واسطه آن دلی بدست اری
    هزار بار پیاده طواف کهبه کنی
    قبول حق نشود گر دلی بیازاری

  29. از باغ میبرند که چراغانیت کنند
    تا شمع جشنهای زمستانیت کنند
    پوشیده اند چشم تو را ابرهای تار
    تنها به این بهانه که بارانیت کنند
    ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
    شاید به خاک سرد مرده ای ارزانیت کنند
    یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
    از نقطه‌ ای بترس که شیطانیت کنند
    یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
    این بار میبرند که زندانیت کنند
    آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
    گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.