نوشته میهمان

متنی رو که در زیر اومده یکی از دوستان از طریق ایمیل برای من فرستاده و از من خواسته که اگه تشخیص دادم اونو با اسم مستعار منتشر کنم. به نظر من که مشکلی نداشت برای همین منتشرش می کنم.(داود ابوترابی)

1

نمی دونم فیلم “Bitter Moon” اثر”رومن پولانسکی” رو دیده این یا نه؟ اونجا یه سکانسی داره که من بارها اونو دیدم . سکانسی که توش مردی که مجذوب دختری توی اتوبوس شده، هنگام کنترل بلیط، بلیط خودشو به دختره که بلیط نداره می ده و در نتیجه خودش بدون بلیط می مونه و در اولین ایستگاه مامور اونو از اتوبوس پیاده می کنه و جریمه اش می کنه در حالیکه دختره با اتوبوس می ره و این، سرآغاز آشنایی اون دو ست.

2

حول و حوش ساعت 4 با یکی از دوستان بیرون ایستگاه مترو قرار دارم، معمولا برای اینکه توی مترو بیکار نباشم به mp3 player گوش می دم و ترجیحا رپ. به ایستگاه امام خمینی که می رسم خطمو عوض می کنم و می پرم توی واگنی که چند لحظه بعد درش بسته می شه. یه نگاه به در و بر میندازم، یه جای خالی برای نشستن هست اما پیرمردی هم هست که جا رو بهش تعارف می کنم تا بشینه. سعی می کنم که با گوش دادن به آهنگ وقتمو بگذرونم تا به مقصد برسم معمولا اینجور مواقع بعد از خستگی گوش دادن به آهنگ های رپ به آهنگ های سنتی رو میآرم. در این حین، ناگهان نگاهم روی دختری که روی صندلی انتهایی ردیف نزدیک بهم نشسته بود می مونه.

3

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

4

احساس غریبی بهم دست می ده. یه جذبه، یه کشش، حسی که حتما همه تون تجربه کردین. سعی می کنم خیلی تابلو نکنم اما نه این یکی با بقیه فرق داره، احساس می کنم اون هم داره بهم نگاه می کنه، یه لحظه نگاهمون بهم تلاقی می کنه.

5

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد یار

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی، رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

6

دست خودم نیست، همچنان دارم نگاهش می کنم. مترو داره به ایستگاهی که من می خوام پیاده شم، نزدیک میشه. گوینده زن مترو اعلام می کنه که به مترو هفت تیر رسیدیم. دور و برم خلوت میشه. نگاه می کنم می بینم که کنار اون دختره، یه صندلی خالی شده، ناگهان بین موندن و رفتن تردید می کنم، می بینم که داره به من نگاه می کنه، به دوستی فکر می کنم که بیرون ایستگاه منتظرمه، سردرگم ام، می تونم یه زنگ بهش بزنم و بگم یه ربع دیرتر می آم.

7

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید ورفت

8

تصمیم ام رو می گیرم.

9

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

10

دوستی رو که کنار پل عابر پیاده منتظرمه رو نمی بینم و می رم بالای پل عابر پیاده، تا اینکه با صدای زنگ موبایلش به خودم می آم و بر می گردم به طرفش.

11

مطمئنا در خوش بینانه ترین صورت قضیه هم، توی این شهر در اندر دشت دیگه هیچگاه اونو نخواهم دید ( بر خلاف اون چیزی که تو فیلمه). ولی توی این چند روزه همه اش به این فکر می کنم که چرا من نباید بعضی از مواقع بر علیه خودم قیام کنم؟ چرا نباید طوری زندگی کنم که حداقل ارزش فیلم شدن رو داشته باشه؟

رامتین

منتشرشده توسط

اصم

ابوترابی + صادقی + مختاری

12 دیدگاه برای «نوشته میهمان»

  1. مفصل کامنت گذاشتم‏. نقلی کردم از یک دیالوگ فیلم پيشنهاد بی شمرمانه که چون اینترنتم قطع شد همش پرید. دیگه حوصله ندارم از اول تایپ کنم اما نکته ام را دوباره خلاصه میگم. البته کمی با غلو که موضوع ملموس تر بشه:
    آدم ها همیشه سعی دارند کاری کنند که دیگر ارج اونها را پاس بداره! اما خوب این جدل دو طرفه است. شاید بتوانی اینجوری تصور کنی که این دو با هم می جنگند برای اینکه دیگر را وا دارند که ارج شان را پاس دارد اما دو طرف به این روند ادامه نمی دهند. یکی مرگ خطر و سختی می ترسد تسلیم آنکه جسارت سختی کشیدن داد می شود. این چنینی است که خدایگان و بنده شکل می گیرد.
    اما آنکه از روی ترس تن به بندگی دارد برای خود توجیهات گوناگونی آماده می کند تا برایش تن دادن به بندگی قابل تحمل تر شود. سنت ها فرهنگ ها همه هم تنها توجیهی است برای تسکین جايگاه پست يك بنده.
    نه تو نمی توانانی خدايگان باشی‏! تو تسلیم نظم اطرافتی! تو ترسو هستی! تو جسارتش را نداری. باید تو همون قالبی رفتار وزندگی کنی که خدايگان اجتماع برایت ساخته. احتمالا هم برایش توجیهات فروان ساخته. فرقی نمی کند دوباره ببینی اش یا نه! چون تو جسارتش را نداری. حتی ترسیدی با اسمت مطلب بنویسی و قاچاقی مثل یک بنده –كه نمی دانم از ترس چی- خودت را قایم کردی!

  2. من فکر می کنم نویسنده متون بالا هم با نظر تو موافق بوده ، البته نه با این شدت لحن.
    وقتی اون توی متن میگه که چرا زمانی بر علیه خودش قیام نمی کنه؟ یا چرا کاری نمی کنه که سرمشق دیگران باشه ؟ معلومه از شرایط فعلی گله داره.
    در ضمن من نفهمیدم توی این قضیه، خدایگان چه کسی است؟؟
    البته به نظر من شما هم یه خورده تند داری می ری. شاید سنت بعضی جاها برای توجیه اومده باشه ولی همه جا اینطوری نیست. تو باید به اعتقادات بقیه احترام بگذاری.
    در پایان هم به تظر میآد که نویسنده به نوعی می خواد از همین ضعف ها شکایت کنه.که به نظر من همین اقرار آغازی است.

  3. 1- نمیدونم منظورت از اون حسی که هممون تجربه کردیم چیه؟
    یه جوری که خیلی تابلو نشه، توضیح بده.
    2- لعنت به این فیلمهای خارحی که اینقدر سطح توقع ما را بالا برده.
    3- داوود..ای ول… خوشم اومد، خوب همه را پیچوندی.
    رامتین! هم اسم قشنگیه و هم بهت میاد.

  4. دِ…قرار نشد همدیگرو لو بدینا!!!
    1.چرا همیشه باید کسی واسمون کسی تصمیم بگیره؟چرا باید زیر سایه ی خدایگان دروغین باشیم؟ جرا خود خدای خویشتن نباشیم؟ حمزه خان اگه میشه جواب بدین،لطفا بی سفسطه!!!
    2.در ثانی من فکر میکنم آدم نباید فرصتاشو از دست بده!!!
    3.یادمون باشه سنت ها زائده ی خیال انسان ها هستو بر گرفته از علائق و سلایق پدران ما و روزی توسط فرزندان ما به فراموشی رهسپار میشن…پس بهتره پامون رو از چار چوب اونا فراتر بگذاریم تا با اونا زیر خاک نریم!!!

  5. 1.واقعا برای اون دختره خوشحالم که حمزه جای اون مثلا رامتین نبود وگرنه … .
    2.من که فیلمو ندیم ولی فکر کنم یا اون فیلمه صحنه دیگه ای !!! نداشته که رامتین مجبور شده این صحنه بسیار هیجان انگیزو 10 بار ببینه یا اینکه خودش خیلی تریپ معنا گرایی و ا اینجور چیزاست.
    3.نکته مبهم قضیه که میتونه خیلی تعیین کننده باشه اینه که اون دوست بالای پل ببخشید پایین پل از همون دیوونه هاییه که به دام جنونت کشید و رفت؟!!!
    4.رامتین جان ! اصلا نگران نباش شواهد نشون میده که استعداد خوبی داری و بزودی میتونی اون حسو دوباره تجربه کنی و … .

  6. 1) اون دوستی که پایین پل بود سالهاست که منو به دام جنون کشیده ولی خدا رو شکر هنوز نرفته.
    2)من دیگه توی سنی نیستم که فیلمی رو به خاطر صحنه های هیجان انگیزش ببینم، ماشالله خان شما رو نمی دونم.
    3)خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود…. به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
    4)در باب سنت:
    باید روشن کنی که منظورت از سنت چیه؟ سنت، عادت نیست. این را به خاطر داشته باش! هر چیز که بدون هیچ تغییری در طول زمان تکرار میشه عادت است نه سنت.
    آنچه از گذشته میآید متناسب با زمان، دگرگونی هایی مثبت را می پذیرد و ریشه ها و اتصالات ابتدایی، قدیمی یا کهن خود را حفظ می کند سنت است. تمام تعاریف دیگر از سنت را دور بریز و خود را خلاص کن.
    5)حاج آقا احسانی، در باب اون حسی که پرسیده بودین، توی کتاب ادبیات پیش دانشگاهی شعری بود که بد نیست تجدید خاطره بشه:
    آرند که واعظي سخنور
    بر مجلس وعظ، سايه گستر
    از دفتر عشق نکته مي راند
    و افسانه ي عاشقي همي خواند
    خر گم شده اي بر او گذر کرد
    وز گم شده ي خودش خبر کرد
    زد بانگ که کيست حاضر امروز
    کز عشق نبوده خاطر افروز
    ني محنت عشق ديده هرگز
    بي جور بتان کشيده هرگز
    برخاست ز جاي، ساده مردي
    هرگز ز دلش نزاده دردي
    کان کس منم اي ستوده دهر
    کز عشق نبوده هرگزم بهر
    خر گم شده را بخواند کاي يار
    اينک خر تو، بيار افسار

  7. زیبایی، همیشه رویا می سازد. گناه از رویا نیست از زیبایی ست.
    گناه از زیبایی هم نیست، کفران نعمت نباید کرد.
    البته بی گناه.

  8. چشم و دلت روشن، حالا احسان یه چیزی گفت تو چرا باور کردی؟
    من رامتین نیستم.

  9. سلام
    به نظر من این قسمت نوشته ی میهمان ایده ی خوبیه البته اگه اجازه بدین بقیه منظورم اونایی که سمپادی هم نبودن توی این قسمت پست بذارن؟

  10. من که با این مساله مشکلی ندارم
    اگر کسی مایله نوشته ای بذاره به آدرس dawoodabootorabi@gmail.com یا هر کدوم دیگه از بچه ها که نویسنده اند متنشو بفرسته اگه مشکلی نداشت حتما منتشر مشه

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.