لالایی

لالا لالا همه در خواب نازن

دیگه چیزی ندارن تا ببازن

بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه

بخواب ای گل که بیداری عذابه و عذابه

بخواب آروم که خورشیدم خاموشه

اونم باید بره چیزی بپوشه

اونم طاقت نداره توی سرما

اونم غافل شد از حال دل ما

همه اینجا غریب اندر غریبن

همه از بی نیازی بی نصیبن

الهی کور بشم گر دیده باشم

می گن اینجا همه مردم فریبن

چه بی قانونه قانونش

چقدر بی برکته نونش

به نرخ مفت جون کردن

شده چیزای ارزونش

نمی دونی چقدر سخته

همون کارای آسونش

همش بغض و همش بغضه

روی لبهای خندونش

نترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا

منتشرشده توسط

7 دیدگاه برای «لالایی»

  1. قطاري كه به مقصد خدا مي رفت.

    قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
    كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
    كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
    قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
    در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
    قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
    مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
    آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
    درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
    و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد،ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
    “عرفان نظرآهاري”

  2. یعنی شما اینقدر خوشبین هستین که من 100 سال عمر کنم و تا اون موقع هم دست از سر سمپادیها بر ندارم ؟ 😉

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.