چند حکایت

سلام به همه دوستان

بابت دیر به روز کردن وبلاگ و کم کاری در امر نوشتن از همگی عذر میخوام.

زمانی قول داده بودم از ادبیات فاخر ایران زمین براتون بنویسم. برای شروع از منطق الطیرعطار نوشتم ولی به گفته بعضی دوستان مطلب کمی سنگین بوده در نتیجه تصمیم گرفتم برای تنوع این دفعه از ادبیات ساده تر و البته از زمینه ای کاملا متفاوت یعنی طنز براتون بنویسم. غیر ممکنه از طنزپردازی در ادبیات فارسی سخن گفته بشه و یادی از “عبید زاکانی” نشه.

“عبید” بی شک بزرگترین لطیفه پرداز چیره دست میدان ادبیات فارسی است و شاید در جهان نیز نظیر او اندک باشد.

اگرچه در تمام قالب های شعری از جمله غزل،قصیده،قطعه،رباعی،مثنوی ترجیع بند و ترکیب بند هنرنمائی کرده و به حق آثار زیبایی از خود به یادگار گذاشته (مثنوی عشاقنامه که به نام شاه شیخ ابو اسحق سروده بسیار زیبا و خواندنی است) اما عمده هنر عبید در لطیفه سرایی، نکته پردازی هزل ومزاح وطنز و انتقاد از مردم زمان و اخلاق ناپسند ایشان است، چنانکه نام عبید یادآور آثار جاویدانی همچون “رساله صد پند”،”ریش نامه”،”رساله دلگشا” و “مثنوی موش و گربه” است.

باید در نظر داشت که لطایف عبید تنها هزل و مزاح نیست بلکه درعین حال تازیانه ایست که بر پیکر دغلکاری ها وتباهی ها و نامردمی ها فرود می آید و رسوم وعادات زشت و ناپسند معمول زمان را به سختی میکوبد. او لطیفه گوئی را هدف خود قرار نداده بلکه هزل و مزاح و بذله گویی را بعنوان وسیله انتقاد و اصلاح و تربیت و داد ستاندن برگزیده بود چنانکه خود میگوید:

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز تا داد خود از مهتر و کهتر بستانی

حکایاتی که در ادامه می آید همگی از رساله دلگشا انتخاب شده اند.

قزوینی خر گم کرده بود. گرد شهر میگشت و شکر میگفت. گفتند شکر چرا میکنی؟ گفت از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی!

—————————————————————————————————

خراسانی را اسبی لاغر بود گفتند چرا این را جو نمی دهی؟ گفت هر شب ده من جو میخورد. گفتند پس چرا چنین لاغر است؟ گفت یک ماهه جوش در نزد من به قرض است.!

—————————————————————————————————–

قزوینی پیش طبیب رفت و گفت موی ریشم درد میکند. پرسید چه خورده ای؟ گفت نان و یخ! گفت برو بمیر که نه دردت به درد آدمی ماند و نه خوراکت!

—————————————————————————————————–

مردی دعوی خدایی کرد. شهریار وقت به حبسش فرمان داد. مردی بر او بگذشت و گفت: آیا خدا در زندان باشد؟ گفت: خدا در همه جا حاضر است!

——————————————————————————————————

اردبیلی با طبیب گفت زحمتی دارم . چه تدبیر باشد؟ طبیب نبض او بگرفت و گفت علاج تو آنست که هرروز قلیه پنج مرغ فربه و گوشت بره نر مطنجنه کرده مزعفر با عسل میخوری و قی میکنی! گفت مولانا راستی خوش عقل داری. اینکه تو میگوئی اگر کس دیگر خورده باشد و قی کرده من در حال بخورم!

——————————————————————————————————

مولانا قطب الدین شیرازی را عارضه ای روی نمود. مسهلی بخورد. مولانا شمس الدین عمیدی به عیادت او رفت گفت شنیدم که دیروز مسهل خورده بودی. از دی باز به دعا مشغول بودم. گفت آری، از دی باز از شما دعا بود و از ما اجابت!

——————————————————————————————————-

امیدوارم خوشتون اومده باشه!

منتشرشده توسط

8 دیدگاه برای «چند حکایت»

  1. ممد واقعا عالی بود. زمانی به نشاط رفت.
    مدت ها بود که همچین لطیفه های نغزی نشنیده بودم.
    عبید ما رو مجبور می کنه که ضمن خندیدن به لطیفه هاش، زمانی رو هم به رفتار آدم ها فکر کنیم.
    باز هم از این دست متون غنی ادبیات رو معرفی کن.
    در ضمن جات توی درکه خیلی خالی بود.

  2. پيشنهاد میکنم کتاب «حافظ ناشنيده پند» نوشته «ايرج پزشک زاد» رو بخونيد، واقعا قشنگه، با يک سری از شعرهای حافظ، دو – سه روز خيالی از زندگی حافظ رو ساخته و عبيد زاکانی هم يکی از شخصيت های اين کتابه که به عنوان بزرگتر حافظ، در حال پند دادن اونه و بنا به پيشامدها حکايت هاشو نقل ميکنه.
    فقط از نابغه ای مثل «ايرج پزشک زاد»، نوشتن يه همچين شاهکاری برمياد.
    در ضمن کتاب اخيرا چاپ شده و در کتاب فروشی ها موجوده، لازم نيست که سراغ کهنه فروشای خيابون انقلاب بريد. اگر هم آهل خريد آنلاين باشيد، اين لينک به کارتون مياد:
    http://www.adinebook.com/gp/product/9643413748/ref=sr_1_1000_1/343-6826959-6983242

  3. درود به همه سمپادي ها
    يك سوال!
    عكس هاي كلكچال رو از كي ميتونم بگيرم؟
    تو سايت نميزنين؟

  4. با تشکر از آقای مخاطبی.
    ………………………………………………………………………………………………
    شهر ما…
    شــهـــرمـــا شــهــر طـنـز و طناز است هــرکــــه را بــنـــگــري نمکداني است
    از بــزرگـــان طـــنـــــــز مـــــوطـــن مـــا بــهــتــريــنــش عــبــيــد زاکـاني است
    در فــکــاهـــــي، عــــبــيـــد زاکـــانـــي قــدرتـش آنـچـنـان که مي داني است
    يــادي آور تــــــو از «نــســيــم شمال» و مگو «سـاکت! او کـه گيلاني است»
    (هـر نـســيـمــي کــه از شــمــــال وزد چه کسي گفته است گيلاني است؟)
    بـعـــد مـــشـــروطــــه دهــخـــدا با طنز يــار گــرمــابـــه و گـــلـــســتـاني است
    مــطــمــئــنـــا دخــــــوي قـــزويــنــــــي از بــزرگـــــان طـــنـــــــز ايـــرانـي است
    از ابــــرقــــدرتــــان طــــــنـــــز فــــقــــط يــک گــــــل آقـــــا ز مـوطن ما نيست!
    گـــرچـــه در طـــــول ســال هــاي اخير طــنـــز عـــالـي به سينه زنداني است
    (حمید رازقی)

    چند حکایت دیگر از عبید زاکانی

    كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت: ” من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا” كلاهي بر سر نداشته اي . “كجل گفت:” انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش آورد ؟ ! ”

    ابلهي به عيادت بيماري رفت و بسیار نزد او بماند. بيمار گفت: ” آنقدر به ديدن من مي آيند كه حالم خرابتر شده است. ” ابله گفت : ” مي خواهي بر خيزم . در را ببندم؟ ” بيمار گفت: ” آري ، اما از بيرون ببند ! ”

    مردي ادعاي پيامبري كرد . او را نزد قاضي بردند . قاضي چون ادعاي او شنيد ، گفت : ” حقا كه آدم بساير احمقي هستي .”گفت : ” اگر احمق نبودم كه بر شما مبعوث نمي شدم !

    دزدي لباسي را ربود و به بازار برد تا بفروشد . در بازار لباس را از او دزديدند . در راه بر گشت ، رفيقش از او پرسيد : ” لباس را چند فروختي ؟ ” گفت : ” به همان قيمت كه خريده بودم! “

  5. دستت درد نکنه ممد، مطلب خنده داری بود. واقعاً جات تو درکه خالی بود. خیلی یادت کردیم. جا داره که از آقای مختاری هم یاد کنم که جای اون هم تو درکه خالی بود. امیدواریم هرچه زودتر سلامتی حاصل کنند و در جمع ما حضور پیدا کنند.

  6. با سلام،
    بسیار زیبا و خواندنی بود. هم متن و هم کامنت دوستان. به امید تداوم این امر.

  7. بازم یکی از من تعریف کردو من بی جنبه را مجبور کرد کامنت بذارم
    چاکر آقا رجا…..دوستان به جای ما
    من هم به شدت مشتاق حضور در جمع بچه های سمپاد هستم

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.