مهر پدری (2)

جای همگی خالی …دیشب رفته بودیم رستوران بوف تو مرکز خرید تیراژه

میز بغلی یه زن و شوهر جوون (البته جوون که چه عرض کنم، تازه) همراه با دختر کوچولوی نازشون نشسته بودن و غذا میخوردن

تا حالاش خیلی اتفاق خاصی نیفتاده… از الان کم کم میخوام برم سر اصل مطلب

باباهه یه ساندویچ بزرگ داشت میخورد و مامانه پیتزا… پس بچه چی؟؟؟

خیلی دوس داشتم اونجا بودین و میدیدین که چه طوری مامانه غذا دهن بچش میکرد… بچه را نشونده بود کنار خودش ، تکه های پیتزا را برمیداشت و با دست راسش که با اون تکه های طلا که ازش آویزون بود، عین دست فرشته ها شده بود تکه پیتزا را میگرفت جلوی دهن دخترش. صبر میکرد تا دختره دو تا گاز از سر پیتزا که باریکتر وخوشمزه تره بخوره، بعد مابقی را خودش میخورد، اون دستش را هم گرفته بود زیر چونه بچش و مرتب با دستمال گوشه های دهن دخترش را که سسی میشد، پاک میکرد

کات ….. بریم سراغ باباهه…

باباهه انگار که از قحطی برگشته باشه، هر بار که دهنش خالی میشد، بدون درنگ سه تا گاز متوالی از ساندویچ می رفت بالا. بعد که مطمئن میشد دیگه دهنش جایی برای چاپوندن غذا نداره، شروع به لمبوندن میکرد…. از لپ چپ به راست و برعکس. قیافش تو غذا خوردن یه چیزی مابین اسب آبی و شتر بود.(سعی کنید خوب تصور کنید. هیچ عجله ای نیست.)…

بعد توی این حال و وضعیت میخواس باعث سرگرمی بچش هم بشه. این بود که مرتب با بالا و پائین انداختن ابرو و حرکت گردشی سرش بهش میفهموند که ساندویچه خیلی خوشمزس.(دوست دارم اینجا را هم خوب تصور کنید) البته یه وقت هایی هم بود که محبتش به اوج میرسید وساندویچش را که قطری به اندازه سه برابر ماکزیمم اندازه باز شدن دهن دخترش بود، میگرفت جلوی بینی بچه معصوم. بنده خدا دختره هم که معلوم بود فهمیده نباید از باباش زیاد توقع داشته باشه، میخندید و با دستای کوچیکش آروم ساندویچ را برمیگردوند

نمیدونین چه قدر دلم میخواس کاتاکار گروه اونجا بود تا همونجا با هم توی یه حرکت یه کاتای تیمی میرفتیم تو صورت باباهه طوری که پشت پاشنه پامون بخوره زیر چونش و دندوناش تو هم فرو بره نکنه بعدش یه کم محبت کردن یاد بگیره …

منتشرشده توسط

اصم

ابوترابی + صادقی + مختاری

3 دیدگاه برای «مهر پدری (2)»

  1. Man alan daram ba mobaile comment mizaram. Faghat mikhastam bedounid che ghadr payeye 021 hastam ke dar bi emkanat tarin sharayet ham be weblogemoun sar mizanam;)

  2. بابا خوب همه که محبت کِردن رو مِثِ شما از بر نیستن! هر کسی به اندازه وسعش محبت مُکُنَه و احساس مُکُنَه که خیلی با محبته! حالا شما به بزرگواری خودتو ببخشِدِش

  3. احسان، چند بار بگم وقتی مری رستوران، زیاد به میزای اطراف خودت سرک نکش. بعدشم خوش به حال دختره که بابای به این باحالی داشته!

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.