ضیافت توت فرنگی

قربون ماه رمضون بشم که همه رو دور هم جمع مکنه. یه افطاری خودمونی تو بعد از ظهر پَیشنبه با بچه های سمپاد.

از وقتی قانون مورفی معرفی شده، اثراتش داره یکی بعد از دیگری پیدا مِشه. ساعت 6 مِخِم از خوابگاه بزنم بیرون که، درست دم رفتن عموی یکی از بچه ها بعد از مدت ها بهش زنگ زد و کلی حرف که برا گفتن داشتن و محاسبات دقیق ما رو برای رسیدن به موقع به مراسم، به هم ریخت. گاهی وقت ها مورفی ما رو مجبور مکنه که به قانونش ایمان بیارِم.

چیزی از 6:30 نگذشته که به کافی شاپ توت فرنگی مِرَسِم. چشم همه بچه ها دنبال یه آشنا مگرده، آهان اونجان، بچه ها زیر آلاچیق کوچولویی نشسته بودن تا آفتاب پوستشونو اذیت نکنه. رفته رفته، خورشید دامن طلاییش رو از روی پوست شهر جمع می کرد و جاش رو به ابرهای خاکستری رنگ می داد. با برو بکس راهی طبقه بالا شدیم، حدود 20 دقیقه اول، بچه ها به صورت حوضوی (همون حوض حوضک خودمون) مشغول بحث و تبادل نظر بودن و در حین این مباحثات، مِنو هم دستمالی مِشُد و کرکر خنده ای درست کرده بود.

یه عده هم که انگار سالها همدیگه رو ندیده بودن! نمی دونم شاید در اون سالها روزه سکوت گرفته بودن یا اینکه توی خفقان آزادی بیان مونده بودن، ما که آخرش نفهمیدِم. بعضی وقت ها امنیت بحث هاشون کار رو به جایی مِکشید که همه رو به زیر میز مِکشید و بقیه انگشت حیرت به دهن می گَزیدند. کار به جایی کشید که متخصص فن، زنگ زد تا کانال کِش بیاد و بین گوش هاشون رو کانال کشی کنه تا دیگه برای پچ پچ کردن به عسر و حرج نیوفتن.

بالاخره با مشقت زیاد، غذا رو سفارش دادِمو منتظر اذون شدِم. ناگهان مسافر لندن با جعبه بامیه، راکت بدمینتون و ساک 30 کیلویی واز این دست مخلفات از راه رسید . دمش گرم موقعی که می خواست بره ایستگاه قطار، قبل از خداحافظی اش، دستی هم سر هزینه های برآورده شده کشید.

مشاور موسسه حمایت از بیماران اوتیسمی هم خو، هر دفعه که می آد، باید به پاس زحمات چندین ساله اش درراه خدمت به کودکان اوتیسمی کادویی دریافت کنه که البته این کادو ها جوابگوی زحمات شبانه روزی اش نیست البت این دفعه کاملا به گروه خونی اش مُخورد.

راستی رساله موبایلی هم اومده که از طریق دندون آبی(Blue Tooth) به راحتی قابل پایین کشیدن(Download) است. عکس های عروسی نو گل باغ شکفته هم با جیغ و فریاد بین خانم ها در حال بررسی بود که صدای پسرها رو در آورده بود. بالاخره صدای اذان بلند شد و به طرف سینی های افطار و جعبه بامیه کذا حمله ور شدیم. در طرفه العینی ظرف های زولبیا بامیه، خرما و گردو هپلی هپو شد. بعد از مدتی غذاها آورده شد. افطار کردن با پنیر پیتزا با طعم نون سوخاری هم تجربه جدیدی بود که ما برای اولین دفعه کسب کِردِم. در ضمن خبری هم از کف باواریا نشد و کفگیر های خریداری شده از جواد آقا بقال بی استفاده موند، انگار باواریا بدش اومده بود. چیز برگر نارنجی پوش هم که، به قول خودش بوی سطل آشغال مِداد. ایده شبکه و استفاده مشترک از منابع غذایی به بهترین وجه در میان 4 نفر از دوستان اجرا شد، گرفتن 4 نوع مختلف غذا و استفاده پارالل 4 نفر از هر 4 نوع غذا.

بچه ها در طول مراسم یک لحظه از سوت زدن وا نیوفتیدن و صدای سوت گوش همه رو کر کرده بود. سوتی پشت سوتی بود که داده مِشُد.یک سوت ممتد هم زده شد که همه به مدت 1 دقیقه سر به جَیب مراقبت فرو بردن.

بعد از لمباندن غذا های فوق، مباحثات دولت های خود گردان ادامه یافت، بعد از مدتی تلاشِ ابرقدرت ها برای ایجاد اتحاد در ایالات مستقل خودمدار نتیجه داد و کار به معارفه کشید. عجب معارفه ای بود مخصوصا ذکر بیماری محبوب دوستان که کفُ خونُ عقلُ هوشِ همه را به باد دادندی.

چنانکه طاقت از کفگیرها بربود ………………… زاغکی* جست و سفره را بِزُدود.

زا غ می خواست قار قار کند …………………… تا که آوازش آشکار کند.

چی دارِم مِنویسِم مثل اینکه حال ما هم مثل حال جواد آقا بقال خرابه. علاقه بعضی از دوستان به بیماری های منجر به مرگِ پوستی، شیزوفرنی، سرطان استخوان و لب شکری باعث شد دایویکس آب و روغن قاطی کنه و سر سیلندر بسوزونه که خدا رحم کرد کپسول آتش نشانی دم دست بود.

تماشای سریال های ماه رمضون توسط یک عده، وسط بحث های جدی هم که اعصاب خردکن شده بود. کهتر که از مهتر حساب می برد ازش خواست که کانال تلویزیون رو عوض کنه، مهتر مرئوس با کلی اعتماد به نفس سراغ LCD رفت ولی در عین ناباوری با قفل کودک مواجه شد، جل الخالق، از ماست که بر ماست!! موندِم تلویزیون از کجا فهمید با کودکی فهیم طرفه.

دمش گرم، عالیجناب سرخ پوش هم که همه را به صرف چای دعوت کرد که حسن ختام مجلس شد. جاتون خالی سرِ کَل کَل، شاهد پرتاب قند سه امتیازی خیره کننده ای از راه دور به درون فنجون چای بودیم که دوباره کفگیرها دست به کار شدند.

در پایان برنامه، به طرفه العینی همه بدون خداحافظی پخش و پار شدن و جگرگوشه تنها موند، امیدوارم به دلیل اینکه مُخواستن دیدار مجدد به زودی واصل بشه، این امر صورت پذیرفته باشه.

داشت یادم مرفت، جای دکتر هم که این روزها مشغول دفاع از پایان نامه اش هه، خیلی خالی بود.

والسلام علی من التبع الهدی

عاصم (عاقلی نژاد+اصم)

*منظورشاعر از زاغک همان گارسون باشی است.

منتشرشده توسط

اصم

ابوترابی + صادقی + مختاری

10 دیدگاه برای «ضیافت توت فرنگی»

  1. در تایید کامنت خانم یزدانی
    از دشمنان برند شکایت به دوستان
    چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

    ولی فقط یه سوال از خانم یزدانی…بفرمائم؟
    من نفهمیدم کامنت شما چه ربطی به پست داشت. لطفا بیشتر توضیح بدد
    با تشکر از برنامه خوب اصم

  2. آقا يكي دوتا كامنت اينجا غيبشون زد منم يتا كامنت گذاشته بودم كه يا خيال مُكُنم گذاشتم يا اينكه مورد تائيد نبود كه خوب صلاح مملكت خويش خسروان دانند!!!

  3. با سلام،
    مدیران عزیز اگه کامنتی رو پاک می کنند حداقل کامنتهای مربوط به اون رو هم پاک کنند که تابلو نشه. والا ما که سردرگم شدیم.!!!

  4. ای ای ای روزگار، دیگه آدم به کی میتونه اعتماد کنه؟
    خانم یزدانی ماخام یه بند دیه به قانون مورفی اضافه کنم:
    “همیشه کسی آدم را ضایع مُکُنه که آدم کمترین احتمال را مدَه”
    حالا دیه کامنت مذارِدو وقتی ما کامنت الحاقی مذارم، پاک مُکُند؟ اینم یک هیچ به سوت! شما.
    احتمالا شما از اون بچه هایی بودِد که تو بچگی زنگ خونه ها رو مزدِدو در مِرفتد

    راستی خطاب به همه
    اگه کسی این جور مطالب براش جالب نیس، بگه تا ما هم اِقه به مغزای به قول بعضیا فندقیمون فشار نیارمو پست از خودون در نَوَکُنم. خیلی راحت یه مطلب راجع به فواید شیر یا تعداد شوهرهای جنیفر لوپز(خودش هم نمیدونه!) یا فیلم جدید گلشیفته در هالیوود مِنوِسم که مطمئنا خیلی بیشتر مورد توجه علی الخصوص خانمها قرار میگیره

  5. اولا از طرف همه بچه ها ورودتون رو تبریک مِگم… انشالا بازهم بیبینِمتون
    در مورد این چهار نفر باز هم مطلب زیاده، تو پست های جذاب تر هم مِشَه

  6. خیلی خیلی از محبتتون ممنونم. ان شا الله همیشه شاد و موفق باشید.

  7. هی روزگار
    داشتم آرشیو 021 رو می دیدم، گفتم چی بودیم، چی شد؟
    یه سر به آرشیو بزنین بد نیستا؟!!

  8. کشيدن بحث به زير ميز (بنده در حال التماس به مهتا و آنيتا بودم که دست از سر من بيچاره بردارن)، کادوی فارغ التحصيلي، رساله ی موبايلي، عکس عروسی مريم، چهار نوع غذا و استفاده ی پارالل، بيماری مورد علاقه و قاط زدن داوود، فقل کودک فهيم تلويزيون، قندی که درست توی چایی افتاد…
    راستی ببينم غير از آنيتا و فلر و مهتا و من، هیچکی نبود در موردش صحبت کنيد؟؟؟!!

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.