ای کاش از کودکی به ما می آموختند که انسانها را متوسط فرض کنیم، آنگاه اوضاعمان از وضع فعلی خیلی بهتر می شد.
As you know, … !!!
[HESSESH NIS KHAREJAKI BENVISAM. HAMOON YAZZISHA BOKHOONET!].
همون جوری که میدونِد، نَزیک ۲۰ روز مونده به همایش ۱۱ فروردین.
نظر به استقبال بی نظیر دوستان از کار قبلی ما که برای جشن یزدیهای شریف درست کِرده بودِم (ببخشِد یَ خُردک ریا شد!)، تصمیم گرفتِم که برای جشن ۱۱ فرودین هم، یَ تا کار خَش دُرُس کنِم.
برای همین هم از تمامی دوستانی که علاقه به همکاری در این طرح دارند دعوت به عمل می یاد.
تخصص(!!!)های مربوط به همکاری عبارتند از:
در صورتی علاقه به همکاری دارِد یا ایده ای دارِد، میتونِد به آدرس qalandaraneh.khasteh@gmail.com ایمیل بزنِد.
۱۴ دی ۹۳
امروز سالگرد ازدواجمه. بعد از اینکه توی شرکت کارم تموم شد، میرم به سمت خیابون کریم خان تا یه کادو مناسب برای سالگرد ازدواجمون بگیرم. می دونم که زنم مثل اکثر زنهای دیگه، از طلا و جواهرات خوشش میآد. توی این چند ساله دیگه سلیقش دستم اومده؛ ماشین رو توی یکی از فرعی ها پارک می کنم و به سمت مغازه خاصی که اکثر خریدامونو اونجا انجام میدیم راه میافتم. تو پیاده رو مردم، هر کسی تو لاک خودش با سرعت مشغول راه رفتنند به استثنای تک و توک این دخترا پسرای جوون که فارغ از هر چیزی توی عالم، مشغول خنده و شوخی هستن. ویترین مغازه ها رو یکی یکی نیگاه می کنم، انواع و اقسام طلاجات و جواهرالات توی ویترین های شیک چیده شده و با نورپردازی خاصش مشتری رو دعوت به خرید می کنه. توی مغازه یه انگشتری با نگین های برلیان توجهم رو به خودش جلب می کنه؛ من از اونایی هستم که وقتی میرم خرید اولین انتخابم، آخرین انتخابمه. از صاحب مغازه می خوام که برام بیاردش. می پسندمش و می خوام که برام کادوش کنه.
شاید به جایی که جنایت کرده ایم بازگردیم ولی به جایی که تحقیر شده ایم، هرگز.
… ادامه متن مرثیه ای برای یک رویا (۱۰)
توی راه، دو سه تا از دوستام منو می بینن و همگی بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی می گن: محسن جوون خبریه؟ شیک و پیک کردی؟ من با یه لبخند و اینکه نه بابا چه خبری، موضوع رو می پیچونم. یه کمی دیر می رسم به کلاس، خوشبختانه استاد هنوز نیومده. استاد ۱۰ دقیقه دیرتر اومد سر کلاس. این درس برنامه نویسی جاوا رو دوست دارم ولی امروز اصلا حوصله گوش دادن به استاد رو ندارم.حواسم جای دیگه اس. گرسنگی هم کمی فشار آورده و مزید بر علت شده. امروز ناهار ندارم و در نتیجه بلافاصله بعد از تموم شدن کلاس می رم به سمت خوابگاه. رمان همسایه ها نوشته احمد محمود رو تموم می کنم و میرم سراغ کامپیوتر. بازی Bomber رو میآرم و شروع می کنم به بازی. اینقدر سرگرم بازی میشم که نه تنها تشنگی وگرسنگی رو فراموش می کنم بلکه تقریبا داشتم کلاس بعدیم رو هم از دست می دادم. یه دفعه علیرضا اومد تو اتاق و گفت محسن تو مگه دو شنبه ها، ساعت۱:۳۰، آز فیزیک (۲) نداری؟ میگم اوه، اوه. اینقدر رفته بودم تو نخ بازی که داشت یادم میرفت. سکان رو می سپرم به دست علیرضا و راه میافتم به سمت دانشگاه.
۱۰ اسفند ۸۰
ساعت ۴ صبح، با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. طبق یه عادت دیرینه، دوباره ساعت رو برای ۴:۱۰ کوک کردم و خوابیدم. باید بلافاصله خوابم برده باشه، دیشب رو تا دیر وقت توی رختخواب بیدار بودم و هی از این پهلو به اون پهلو غلت می زدم. با هزار مکافات ۴:۱۵ از رختخواب جداشدم. همیشه وقتی خیلی خوابم میآد حال کشتی گیرهایی رو دارم که تو خاک چسبیدن به تشک تا، حریف نتونه فنی رو روشون پیاده کنه. بعد از شستن دست وصورتم، آرام و بی سر و صدا میرم توی آشپزخونه مشترک خوابگاه و کتری آب رو میذارم. بر می گردم اتاقو غذای اضافی که دیشب گرفته بودم رو از یخچال بیرون میآرم و می برم که گرمش کنم. برنج و خورشت رو با هم قاطی می کنم و کمی آب بهش اضافه می کنم و میذارمش روی اجاق گاز و زیرش رو کم می کنم. سعی می کنم زیاد سر وصدا نکنم تا بچه ها از خواب بیدار نشن. بچه ها دیگه به اینکه گهگاهی، بعضی سحرها رو برا گرفتن روزه بیدار بشم عادت کردن. لااقل هیچ موقع اعتراضی نکردن که اون موقع صبح سر وصدا می کنی. بعد از خوردن سحری و دو لیوان چای شیرین توی لیوان سفالی مخصوصم، مسواک می زنم و زیر نور چراغ بالای تختم، مشغول خوندن رمان میشم تا موقع اذان برسه. با بلند شدن صدای اذان موذن زاده توی کوی، مهر رو از روی کیس کامپیوتر بر می دارم و نماز صبح رو بجا می آرم. ساعت رو برای ۸:۳۰ کوک می کنم، چراغ بالای تخت رو خاموش می کنم و سعی می کنم بخوابم. خواب از کلم پریده و هزار تا فکر جور و واجور به ذهنم میآد. نفهیدم کی خوابم برد.
سعید رفت.
خوب رفت که رفت.
خوب، میخوام برگرده.
چرا میخوای برگرده؟
چون دوستش دارم.
چرا دوستش داری؟
خوب دوستش دارم دیگه.
جواب منو مثل بچه ی آدم بده. من دوستت نیستم که اینجوری بپیچونیم یا حتی اون مشاور لعنتی!
نمی دونم، نمی دونم، حالا خیالت راحت شد؟!
نه نشد، اتفاقا تازه خیالم ناراحت شد.
میگم: محبوبه، نکن اینکارا رو. آخر و عاقبت خوبی نداره.
میگه: من چیکار دارم به این کارا؟ والا منم مثل تو، دوست فهیمه هستم. حتی خیلی قبل تر از تو. دوست دارم که رابطه اش با امید بهم نخوره و دارم تمام تلاشم رو برای اینکار می کنم.
میگم: اینکاری که تو می کنی وصل کردن نیست، فصل کردنه.
میگه: برو ببینم بابا، تو دیگه چی میگی؟
فهیمه و محبوبه هم اتاقی هام هستن.با فهیمه روز ثبت نام آشنا شدم، توی صف جلو من ایستاده بود و شلخته وار کاغذاشو توی دستاش جابجا می کرد، بهش کمک کردم تا مدرک مورد نیازش رو پیدا کنه. از بچه های مدرسه کسی دانشگاه تهران قبول نشده بود. اکثر دوستام ترجیح داده بودن شهر خودمون بمونند؛ با دو سه تایی هم که پزشکی قبول شده بودن، امکان هم اتاق شدن نبود برا همین وقتی که میخواستم فرم های خوابگاه رو پر کنم بهش گفتم: شما چند نفرین و یه هم اتاقی شاد و شنگول نمیخواین؟ فهیمه استقبال کرد و گفت: ای ول!! من و دوستم محبوبه هم دنبال یه هم اتاق می گشتیم. بیا با ما باش، هم رشته ای هم که هستیم، کلی خوب میشه. اینجوری شد که با هم، هم اتاق شدیم. سالی که نکوست از بهارش پیداست، سالهای گند خوابگاه.
لطفا یاد آورها روی این پست کامنت بگذارند.
اینقدر میروم تا تو دلتنگ من شوی!
خبری از دل تنگ تو نمیشود!
بر میگردم چون دلتنگت میشوم!!!
…

زمان: چهارشنبه پنجم اسفند ماه ۱۳۸۸، از ساعت ۶:۳۰ الی ۹ بعداز ظهر
مکان: امیر آباد شمالی، بعد از تقاطع فاطمی، نرسیده به پمپ بنزین، نبش کوچه اشراقی، پلاک ۱۳۲۰، کافی شاپ آدلی
شما لایق بهترین ها هستید
با ما باشید
خانم مدیر، منو به اتفاق چهارتا از همکلاسیام خواسته که توی اتاقش جمع بشیم. کمی دلنگرانم، چه اتفاقی افتاده که ما رو خواسته؟ نکنه از قضیه سی دی ها با خبر شده؟ من که تمام تلاشم رو می کردم که بعد از قضایای پارسال و تعهدی که دادم؛ دیگه سراغ شلوغ کاری ها و دردسرسازی نرم، بی احتیاطی کردم، باید خبرچین رو پیدا کنم. همیشه خدا، شاگرد درسخونی بودم ولی گشتن با دخترهای خلاف کلاس باعث شده که رابطه خوبی با مدیر و معاون نداشته باشم. اگه قضیه سی دیه، پس چرا اون چهار نفرم خواسته؟
برای آقای فرهاد زارع بیدگی
“تار و پود هستی ام بر باد رفت، اما نرفت / عاشقی ها از دلم، دیوانگی ها از سرم”
اولین بار با اشعار رهی معیری در دبیرستان آشنا شدم. شعر زیبای “حدیث جوانی”اش که حفظش کردم و هنوز هم در من احساسی غریب ایجاد می کند.
Next English session will be held this Saturday, February the 20th 2010 on 7 pm in Sepid o Siyah Coffee Shop (Next to Sepide Cinema, Enghelab Avenue ).
Things to be done:
1- Introduce ourselves
2- Define the structure of the class
3- Discussion about “Given one-month time to do whatever you like to do, what would you like to do?”
۴- Proposing subjects for the next session
5- Introducing books to learn more
Please write a short essay about the subject (Given one-month time to do whatever you like to do, what would you like to do?), and bring it to the class, they will be collected, corrected, and re-submit to you in the next session.
Please leave a comment if you intend to join us.
Regards,
Mahssa Mohegh
الهه، دخترِ دختر خاله مامانمه. از قدیم رابطه مادرم با دختر خاله ها و پسر خاله هاش خوب بود. اون ایامی که رفت و اومدها بیشتر بود؛ الهه و برادرش امیر رو توی میهمونی ها و مسافرت های خانوادگی که معمولا ما،خونواده خاله فاطمه، دایی مسعود اینا وخانواده آقا مهران – پدر الهه و امیر – پایه های ثابتش بودن زیاد می دیدم و کلا بچگی هامون رو با هم گذرونده بودیم. روزهای گرم تابستون اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد برای من پره از خاطرات بازی های بچگانه با بچه های فامیل. چه آتیش هایی که نسوزوندیم. ادامه مطلب را بخوانید : »
سلام دوستان
مدتیه از هیچ کس خبری نیست!!!درراستای همین که دوباره دورهم جمع بشیم واسه جمعه این هفته یه برنامه داریم واسه چیتگر به صرف دوچرخه،فوتبال،جوجه و…..سورپرایز
کسایی که میان تا فردا ۵ شنبه ساعت ۴ کامنت بذارن تا جوجه براشون تهیه کنیم
محل و مکان جمع شدن:
ساعت ۹ صبح روز جمعه ۳۰ بهمن،ایستگاه مترو چیتگر
به امید دیدار
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم بر کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
کنسرت گروه موسیقی مشتاق به سرپرستی دوست عزیزمان محمد مخاطبی به یاد استاد مسلم سنتور ایران، مرحوم پرویز مشکاتیان فرصتی مغتنم است تا سمپادیان هنردوست گرد هم آییم و شاهد هنرمندی جمعی از دوستان عزیزمان باشیم.
سرپرست گروه و سه تار …. محمد مخاطبی
آواز ……………………. حسن مهدی اعتباری
سنتور ………………….. محمد ضیا
نی …………………….. وفا مصباحی
تار ……………………. حامد داوری
تنبک ………………….. فرهاد فتحیه
عود ………………….. مهدی پورآقا
دف و کوزه …………… رویا احمدی
کمانچه ………………. حسین سلیمانی
بر آن شدیم تا در روز سه شنبه ۴ اسفند، به صورت دسته جمعی در این مراسم فرهنگی شرکت نماییم. دوستانی که مایل به حضور در این برنامه هستند تا ساعت ۲۰ روز ۵ شنبه ۲۹ بهمن ماه با گذاشتن کامنت حضور خود و همراهان خویش را اعلام نمایند.
هزینه کنسرت: ۳۰۰۰ تومان
زمان و محل برگزاری کنسرت: ساعت ۱۷ الی ۱۹ روز سه شنبه ۴ اسفندماه،آمفی تئاتر مرکزی دانشگاه شریف
از مترو پیاده شدم و پله ها رو دوتا یکی طی کردم تا زودتر به خونه برسم. باز یکی از همون اتوبوس های کذایی دم در منتظر بود تا مسافراش تکمیل بشن و راه بیفته. از پله های اتوبوس که رفتم بالا، دیدم واویلا!! به جز دو سه نفری کسی توی اتوبوس نیست و حالا حالا ها باید منتظر بمونم اتوبوس پر بشه. رفتم ردیف آخر نشستم و ام پی تری پلیرمو در آوردم و یکی از ارکسترهای بوچلی رو انتخاب کردمو توی حال و هوای خودم فرو رفتم، تو همون هپروت معنوی خودم سیر می کردم که راننده اومد و رفت پشت فرمون و یه چیزایی برداشت و رفت پایین. یه کمی تعجب کردم پیش خودم گفتم یارو چه باحاله که هنوز اتوبوس پر نشده، اومده برگشو ببره ساعت بزنه بیاد بریم. بعد از یکی دو دقیقه یکی دیگه اومد و رفت پشت فرمون و بعد چند لحظه با صورتی برافروخته از در جلو شتابان پیاده شد. شش هفت دقیقه ای گذشت و دیدم ای داد بیداد یارو اصن پیداش نیس، از خوش خیالی خودم خندم گرفت. در همین حین یکی از مسافرا که مرد میانسال و جاافتاده ای می زد ردیف اول کنار پیرمردی نشست و بهش گفت: ” حسن آقا فهمیدی چی شد؟” حسن آقا گفت: ” نه چی شده؟” مرد میانسال گفت: ” هیچی، راننده اتوبوس ماشین رو که پارک کرده رفته تو کیوسک چای بخوره و سیگار بکشه، یه یارویی اومده همه پولاشو برداشته و دررفته.” یه لحظه یخ شدم، پیاده شدم سیگاری بکشم. دزدی توی روز روشن؟ پیاده به سمت خیابون اصلی راه افتادم. اِاِاِ جلو چشم این همه مسافر؟؟!! به همین راحتی؟
Dear Friends,
Today’s Session is postponed! Most members were involved, so we put it off to a better time.
Further information on the next session will be announced here.
Regards,
Mahssa Mohegh
زندگی چیست؟
زندگی خواب خوش خاطره هاست
زندگی اشکی و از دیده جداست
زندگی نقش درون کف دست
درد وامانده ز چوب قسمت
نقش صد پینه به پیشانی و دست
Dear Friends,
As there was a coincident with Dawood birthday party, and we would like to surprise him, we technically did not have any English session. You know it was hard to hide two cakes (the second belonged to Hadi, as it was also his birthday last week!) in a cafe shop!!
So, we are going to have the session, this Monday, I mean tomorrow. Topic, and timing are the same as announced before but the place is “Sepid o Siyah” Cafe shop.
See you my friends.
Regards,
Mahssa Mohegh
Dear Friends,
I would like to inform that there will be a slight change in tomorrow’s session. The session will be held in Shabhaay e Tehran Cafe Shop.
Sorry for any inconvenience.
Hope to see you there.
Mahssa Mohegh
P.S: Please call me if you have any problem, finding the place.
شب است. شبِ اربعین حسینی. خواب از چشمانم گریخته است. ناگاه به یاد شعری می افتم که یکی از دوستان پدرم در شبِ عاشورا، در میانه بحثی برایم خواند.
“ز خون سرخ شهیدان کربلا خوشدل / دهان غنچه و دامان لاله رنگین است
نه ظلم کن به کسی، نی به زیر ظلم برو / که این مرام حسین است و منطق دین است
حسین مظهر آزادگیّ و آزادی است / خوشا کسی که چنینش مرام و آیین است
بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است / که مرگ سرخ به از زندگیّ ننگین است”
و چه زیبا حکایت عاشورائیان در این ابیات آمده است. ظلم نکردن و زیر بار ظلم نرفتن. و چه تفاسیر دهشتناکی اند تفسیرهایی که آزادگی و ستم ناپذیری حسین بن علی را با جنگ پرستی برابر می نهند. حسینی که در محاصره ی شمشیرهای آخته و دشمنان برافروخته به گرمی و نرمی می گفت: “اگر دین ندارید، آزاده باشید.” و دریغا که دو راه بیشتر پیش پایش ننهادند: مرگ یا بیعت. و او دلیرانه “مرگ سرخ” را بر “زندگی ننگین” ترجیح داد تا برای ما به یادگار بماند که “الموت خیرٌ من رکوب العار”
امروز دوستی به من تذکر دادند که ای آقا، هیچ حواست هست جمعه اربعین بوده، شما برنامه گذاشتی؟
من که آب شدم.
برنامه فردا از طرف من لغوه. بقیه اش با خودتون ۸۶و ۸۷ ها.
Next English session will be held this Saturday, February the 6th 2010 on 6 pm in Sepid o Siyah Coffee Shop (Next to Sepide Cinema, Enghelab Avenue ).
Things to be done:
1- Introduce ourselves
2- Define the structure of the class
3- Discussion about “Given one-month time to do whatever you like to do, what would you like to do?”
۴- Proposing subjects for the next session
5- Introducing books to learn more
Please write a short essay about the subject (Given one-month time to do whatever you like to do, what would you like to do?), and bring it to the class, they will be collected, corrected, and re-submit to you in the next session.
Please leave a comment if you intend to join us.
Regards,
Mahssa Mohegh
زمان: جمعه ۱۶ بهمن ساعت ۹:۳۰ صبح
مکان جمع شدن اولیه: ایستگاه مترو چیتگر
هدف برنامه: دوچرخه سواری
دوست دارید با خودتون صبحونه بیارد.
اگه پایه بودد ناهار میریم.
دوستانی که تشریف میارن کامنت بذارن.
به امید دیدار شما